ارسال پاسخ 
 
رتبه موضوع
  • 1 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
اشعار و متون ادبی زیبا
نویسنده پیام
سم اسپید آفلاین
مشتری کافه
***

ارسال ها: 198
تاریخ ثبت نام: فرو ۱۳۸۹
اعتبار: 9


تشکرها : 414
( 750 تشکر در 166 ارسال )
شماره ارسال: #61
RE: اشعار و متون ادبی زیبا

شعر زیبای احمد شاملو در تیتراژ پایانی فیلم بن بست ساخته پرویز صیاد (1358):

همه
لرزش دست و دلم
از آن بود
که عشق
پناهی گردد
پروازی نه
گریزگاهی گردد

آی عشق آی عشق
چهره ی آبیت پیدا نیست

و خنکای مرهمی
بر شعله ی زخمی
نه شور شعله
بر سرمای درون

آی عشق آی عشق
چهره ی سرخت پیدا نیست

غبار تیره ی تسکینی
بر حضور وَهن
و دنجِ رهایی
بر گریز حضور
سیاهی
بر آرامش آبی
و سبزه ی برگچه
بر ارغوان

آی عشق آی عشق
رنگ آشنایت
پیدا نیست


مشکل من با دنیا این است که او همیشه یک گیلاس از من عقب تر است (هامفری بوگارت)
۳۰-۵-۱۳۸۹ ۱۱:۵۹ صبح
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : سامورایی, بانو, اسکورپان, موسيو وردو, دشمن مردم, Kassandra
محمد رضا آفلاین
مشتری کافه
***

ارسال ها: 105
تاریخ ثبت نام: دي ۱۳۸۸
اعتبار: 11


تشکرها : 298
( 583 تشکر در 103 ارسال )
شماره ارسال: #62
RE: اشعار و متون ادبی زیبا

                                              همای رحمت

 

علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدا را - که به ما سوا فکندی همه سایه ی هما را

دل اگر خداشناسی همه در رخ علی بین - به علی شناختم من, به خدا قسم, خدا را

مگر ای سحاب رحمت تو بباری ارنه دوزخ - به شرار قهر سوزد همه جان ما سوا را

برو ای گدای مسکین در خانه علی زن - که نگین پادشاهی دهد از کرم گدا را

به جز از علی که گوید به پسر که قاتل من - چو اسیر توست اکنون به اسیر کن مدارا

به جز از علی که آرد پسری ابوالعجایب - که علم کند به عالم شهدای کربلا را

چو به دوست عهد بندد ز میان پاک بازان - چو علی که می تواند که به سر برد وفا را

نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت - متحیرم چه نامم شه ملک لافتی را

به دو چشم خون فشانم, هله ای نسیم رحمت - که ز کوی او غباری به من آر توتیا را

به امید آن که شاید برسد به خاک پایت - چه پیام ها سپردم, همه سوز دل, صبا را

چو تویی قضای گردان, به دعای مستمندان - که ز جان ما بگردان ره آفت قضا را

چه زنم چو نای هر دم, ز نوای شوق او دم - که لسان غیب خوش تر بنوازد این نوا را

همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی - به پیام آشنایی بنوازد آشنا را

ز نوای مرغ یاحق بشنو که در دل شب - غم دل به دوست گفتن چه خوش است شهریارا

                                                                                                                                

                                                                                                            شهریار

۹-۶-۱۳۸۹ ۰۷:۱۴ عصر
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : بهزاد ستوده, اسکورپان, بچه رزماری, موسيو وردو, دلشدگان, دشمن مردم, بانو, Kassandra
بهزاد ستوده آنلاین
متولد کازابلانکا
***

ارسال ها: 412
تاریخ ثبت نام: شهر ۱۳۸۸
اعتبار: 15


تشکرها : 780
( 971 تشکر در 271 ارسال )
شماره ارسال: #63
RE: اشعار و متون ادبی زیبا

تیغ بر فرق عدالت زده و خندیدند

خون به ابعاد غریبی علی پاشیدند

زاغ‏ها از دل شب کنده و بر روز زدند

روز و شب، گوشه محراب به هم پیچیدند

زخم بر سلسله باور و ایمان افتاد

همه افلاک از این زخم به خود لرزیدند

شب پر از رخوت نامردی مردم گردید

آسمان، ماه، ستاره، همگی خوابیدند

صبح، امّا دو سه تا کاسه شیر آوردند

کودکانی که علی را همه شب می‏دیدند

هق هق چاه شناور شده در گریه نخل

همه از هم فقط از درد علی پرسیدند


تنهــا صداست کـه مـیمانــد
فروغ فرخزاد
۱۰-۶-۱۳۸۹ ۱۰:۳۴ صبح
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : اسکورپان, موسيو وردو, محمد رضا, بانو, بچه رزماری, دلشدگان, دشمن مردم, Kassandra
اسکورپان آفلاین
شاگرد کافه
***

ارسال ها: 64
تاریخ ثبت نام: خرد ۱۳۸۹
اعتبار: 7


تشکرها : 345
( 267 تشکر در 50 ارسال )
شماره ارسال: #64
RE: اشعار و متون ادبی زیبا


دلا بايد که هردم يا علي گفت - نه هر دم بل دمادم يا علي گفت 

یه صدق دل همیشه یاد او كرد  -  به هر پیچ و به هر خم  یا علی گفت 

ز ليلايي شنيدم يا علي گفت - به مجنوني رسيدم يا علي گفت 

مگر اين وادي دارالجنون است - که هر ديوانه ديدم يا علي گفت؟ 

نسيمي غنچه اي را باز ميکرد - به گوش غنچه آندم يا علي گفت 

سرشک لاله را گل شستشو داد  -  گل از این لطف شبنم یا علی گفت 

چمن با ریزش باران رحمت  -   دعایی کرد نم‌نم، یا علی گفت 

به خود لرزید شاخ بید مجنون  -  به خاک افتاد و از غم یا علی گفت 

خروش رعد و فریاد فلک‌ها  -  ز بی‌تابی مسلم یا علی گفت 

یقین خالق زمان آفرینش  -  به گوش کل عالم یا علی گفت 

که در روز ازل قالوبلا را - هر آنچه بود عالم يا علي گفت 

خمير خاک آدم چون سرشتند - چو بر ميخاست آدم يا علي گفت 

زبطن حوت یونس گشت آزاد -  زبـس در ظلمت یـم یـا علی  گفت 

سبا هم تخت شه برباد داده  -   سلیمان بس‌که محکم یا علی گفت 

چه نوح ازموج طوفان ایمنی خواست  -  توسل جســت هر دم  یا علی  گفت 

به هنگام فکندن داخل نار - خليل الله اعظم يا علي گفت 

شنیدم کودکی، شیرین زبانی  - چو می‌جوشید زمزم یا علی گفت 

عصا در دست موسي اژدها شد - کليم آنجا مسلم يا علي گفت 

مسيحا گر دم از اعجاز ميزد - زبس بيچاره مريم يا علي گفت 

کجا مرده به آدم زنده ميشد - يقين عيسي بن مريم يا علي گفت 

نزول وحی چون فرمود سبحان - ملك  در اولیـن دم ، یـا علی گفت 

رسول الله شنید از پرده غیب - ندائـی آمد آن هم یـا علـی  گفت 

پيمبر در عروج از آسمانها - بقصد قرب اعظم يا علي گفت 

به هنگام فرو رفتن به طوفان - نبي الله اکرم يا علي گفت 

وفاداری شروط عشق‌بازی است  -  که جان را داده میثم یا علی گفت 

مگر خيبر زجايش کنده ميشد - يقين آنجا علي هم يا علي گفت 

علي در خُم به دوش آن پيمبر - قدم بنهاد و آندم يا علي گفت 

علي را ضربتي کاري نميشد - گمانم ابن ملجم يا علي گفت 

به فرقش كی اثر میكرد شمشیر - یقینم قاتلش هم یا علی  گفت


دریای آرام هرگز ناخدای قهرمان نمی سازد.
۱۰-۶-۱۳۸۹ ۱۱:۵۶ صبح
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : 1991, بهزاد ستوده, موسيو وردو, محمد رضا, بانو, بچه رزماری, دلشدگان, دشمن مردم, Kassandra
موسيو وردو آفلاین
مشتری کافه
***

ارسال ها: 51
تاریخ ثبت نام: فرو ۱۳۸۹
اعتبار: 5


تشکرها : 612
( 69 تشکر در 32 ارسال )
شماره ارسال: #65
RE: اشعار و متون ادبی زیبا

سلام

اميدوارم تو كافه تكراري نباشه

.

.

.

اول به سراغ يهودي‌ها رفتند.

من يهودي نبودم، اعتراضي نکردم .

پس از آن به لهستاني‌ها حمله بردند.

من لهستاني نبودم و اعتراضي نکردم .
 

آن‌گاه به ليبرال‌ها فشار آوردند.

من ليبرال نبودم، اعتراض نکردم.

سپس نوبت به کمونيست‌ها رسيد.

کمونيست نبودم، بنابراين اعتراضي نکردم .

سرانجام به سراغ من آمدند.:ccco

هر چه فرياد زدم کسي نمانده بود که اعتراضي کند.

برتولت برشت


می‌دانم که خیلی وحشتناک به نظر می‌‌رسد، اما برنده‌ی اسکار شدن به خاطر آنی هال (1977) برایم هیچ مفهومی نداشت.

وودي آلن
۱۳-۶-۱۳۸۹ ۰۳:۲۷ صبح
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : دشمن مردم, بهزاد ستوده, john doe, اسکورپان, سامورایی, Kassandra, بانو
Kassandra آفلاین
مشتری کافه
***

ارسال ها: 25
تاریخ ثبت نام: مرد ۱۳۸۹
اعتبار: 5


تشکرها : 313
( 104 تشکر در 22 ارسال )
شماره ارسال: #66
RE: اشعار و متون ادبی زیبا

كــوچـــه

اثری ماندگار از زنده یاد فریدون مشیری



بی تو، مهتاب‌شبی، باز از آن كوچه گذشتم،
همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم،
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،
شدم آن عاشق دیوانه كه بودم.

در نهانخانة جانم، گل یاد تو، درخشید
باغ صد خاطره خندید،
عطر صد خاطره پیچید:

یادم آمد كه شبی باهم از آن كوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم.

تو، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت.
من همه، محو تماشای نگاهت.

آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ی ماه فرو ریخته در آب
شاخه‌ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ

یادم آید، تو به من گفتی:
از این عشق حذر كن!
لحظه‌ای چند بر این آب نظر كن،
آب، آیینة عشق گذران است،
تو كه امروز نگاهت به نگاهی نگران است،
باش فردا، كه دلت با دگران است!
تا فراموش كنی، چندی از این شهر سفر كن!

با تو گفتم:‌ حذر از عشق!؟ ندانم!
سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم،
نتوانم!

روز اول، كه دل من به تمنای تو پر زد،
چون كبوتر، لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی، من نه رمیدم، نه گسستم،

باز گفتم كه : تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم، نتوانم!

اشكی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب، ناله ی تلخی زد و بگریخت

اشك در چشم تو لرزید،
ماه بر عشق تو خندید!

یادم آید كه : دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه كشیدم.
نگسستم، نرمیدم.

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب‌های دگر هم،
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم،
نه كنی دیگر از آن كوچه گذر هم


بی تو، اما، به چه حالی من از آن كوچه گذشتم!



كــوچـــه

سروده "هما میرافشار"

(پاسخی به اثر فریدون مشیری)

بی تو طوفان زده دشت جنونم
صید افتاده به خونم
تو چه‌سان می‌گذری غافل از اندوه درونم؟

بی من از کوچه گذر کردی و رفتی
بی من از شهر سفر کردی و رفتی
قطره‌ای اشک درخشید به چشمان سیاهم

تا خم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم
تو ندیدی ...
نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتی

چون در خانه ببستم،
دگر از پا نشستم
گوئیا زلزله آمد،
گوئیا خانه فروریخت سر من

بی تو من در همه شهر غریبم
بی تو، کس نشنود از این دل بشکسته صدائی
بر نخیزد دگر از مرغک پر بسته نوائی

تو همه بود و نبودی
تو همه شعر و سرودی

چه گریزی ز بر من
که ز کوی‌ات نگریزم
گر بمیرم ز غم دل
به تو هرگز نستیزم

من و یک لحظه جدایی؟!
نتوانم، نتوانم
بی تو من زنده نمانم



Room

اما هیچ فکر کردین که اگر زنده یاد آقا فریدون خان مشیری
میخواست اون شعر معروف و محبوب "کوچه" رو امروزه بگه،چطوری می سرود؟

آخه امروز دیگه همه چی کامپیوتری شده و فکر کنم این مضمون بیشتر به دوره و زمونه ی فعلی میاد ... 

بی تو Online شبی باز از آن Room گذشتم
همه تن چشم شدم، دنبال ID ی تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از Case وجودم
شدم آن User دیوانه که بودم

وسط صفحه Room ،Desktop یاد تو درخشید
Ding صد پنجره پیچید

شکلکی زرد بخندید
یادم آمد که شبی با هم از آن Chat بگذشتیم

Room گشودیم و در آن PM دلخواسته گشتیم
لحظه ای بی خط و پیغام نشستیم

تو و Yahoo و Ding و دنگ
همه دلداده به یک Talk بد آهنگ

Windows و Hard و Mother Board
آریا دست برآورده به Keyboard

تو همه راز جهان ریخته در طرز سلامت
من بدنبال معنای کلامت

یادم آمد که به من گفتی از این عشق حذر کن
لحظه ای چند بر این Room نظر کن

Chat آئینه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به Email ی نگران است

باش فردا که PM ات با دگران است
تا فراموش کنی چندی از این Log Out ،Room کن

باز گفتم حذر از Chat ندانم
ترک Chat کردن هرگز نتوانم نتوانم

روز اول که Email ام به تمنای تو پر زد
مثل Spam تو Inbox تو نشستم

تو Delet کردی ولی من نرمیدم نه گسستم
باز گفتم که تو یک Hacker و من User مستم

تا به دام تو درافتم Room ها رو گشتم و گشتم
تو مرا Hack بنمودی. نرمیدم. نگسستم

Room ی از پایه فرو ریخت
Hacker ی Ignore تلخی زد و بگریخت

Hard بر مهر تو خندید
PC از عشق تو هنگید

رفت در ظلمت شب آن شب و شبهای دگرهم
نگرفتی دگر از User آزرده خبر هم

نکنی دگر از آن Room گذر هم
بی تو اما به چه حالی من از آن Room گذشتم


آن قدر شكست خوردم تا راه شكست دادن را آموختم
ناپلئون بناپارت
۱۳-۶-۱۳۸۹ ۰۷:۲۶ عصر
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : بهزاد ستوده, اسکورپان, سم اسپید, موسيو وردو, بانو, سروان رنو, منصور, دلشدگان
Kassandra آفلاین
مشتری کافه
***

ارسال ها: 25
تاریخ ثبت نام: مرد ۱۳۸۹
اعتبار: 5


تشکرها : 313
( 104 تشکر در 22 ارسال )
شماره ارسال: #67
RE: اشعار و متون ادبی زیبا
 

لیلی مجنون قرن 21

دید مجنون دختری مست و ملنگ
در خیابان با جوانانی مشنگ

خوب دقت کرد در سیمای او
دید آن دختر بُود لیلای او

با دلی پردرد گفتا این چنین
حرف ها دارم بیا (پیشم بشین)

من شنیدم تازگی چت می کنی
با جوانی اهل تربت می کنی

نامه های عاشقانه می دهی
با ایمیل از ( توی) خانه می دهی

عصرها اطراف میدان ونک
می پلاسی با جوانان ونک

موی صاف خود مجعد می کنی
با رپی ها رفت و آمد می کنی

بینی خود را نمودی چون مویز
جای لطفاً نیز می گویی (پلیز)

خرمن مو را چرا آتش زدی؟
زیر ابرو را چرا آتش زدی؟

چشم قیس عامری روشن شده
دختری چون تو مثال زن شده

دامن چین چین گلدارت چه شد؟
صورت همچون گل ِ نارت چه شد؟

ابروی همچون هلالت هم پرید؟
آن دل صاف و زلالت هم پرید؟

قلب تو چون آینه شفاف بود
کی در آن یک ذرّه ( شین و کاف) بود

دیگر آن لیلای سابق نیستی
مثل سابق صاف و عاشق نیستی

قبلنا عشق تو صاف و ساده بود
مهر مجنون در دلت افتاده بود

تو مرا بهر خودم می خواستی
طعنه ها کی می زدی از کاستی؟

زهرماری هم که گویا خورده ای
آبروی هرچه دختر برده ای

رو به مجنون کرد لیلا گفت : هان
سورۀ یاسین درِ‌ ِگوشم نخوان

تو چه داری تا شوم من چاکرت؟
مثل قبلن ها شوم اسپانسرت ؟

خانه داری ؟ نه ، اتول ؟ نه ، پس بمیر
یا برو دیوانه ای دیگر بگیر

ریش و پشم تو رسیده روی ناف
هستی از عقل و درایت هم معاف

آن طرف اما جوان و خوشگل است
بچه پولدار است گرچه که ول است

او سمندی زیر پا دارد ولی
تو به زحمت صاحب اسب شـَلی

خانه ات دشت و بیابان خداست
خانۀ او لااقل آن بالاهاست

با چنین اوضاع و احوالت یقین
خوشه ات یک می شود ، حالا ببین

او ولی با این همه پول و پله
خوشۀ سه می شود سویش یله

گرچه راحت هست از درک و شعور
پول می ریزد به پای من چه جور

عشق بی مایه فطیر است ای بشر
گرچه باشی همچو یک قرص قمر

عاشق بی پول می خواهم چکار
هی نگو عشقم ، عزیزم ، زهر مار

راست می گویند، تو دیوانه ای
با اصول عاشقی بیگانه ای

این همه اشعار می گویی که چه؟
دربیابان راه می پویی که چه؟

بازگرد امروز سوی کوه و دشت
دورۀ عشاق تاریخی گذشت

تازه شیرین هم سر ِ عقل آمده
قید فرهاد جـُلمبر! را زده

یا همین عذرا شده شکل گوگوش
کرده از سرتا نوک پایش روتوش

با جوانان رپی دم خور شده
نان وامق کاملاً آجر شده

ویس هم داده به رامین این پیام
بین ما هرچه که بوده شد تمام

پس ببین مجنون شده دنیا عوض
راه تهرن را نکن هرروزه گز

اکس پارتی کرده ما را هوشیار
گرچه بعدش می شود آدم خمار

بیخیال من برو کشکت بساب
چون مرا هرگز نمی بینی به خواب

گفت با «جاوید» مجنون این چنین:
حال و روز لیلی ما را ببین

بشکند این «‌ دست شور بی نمک»
کرده ما را دختر قرتی اَنک

حال که قرتی شده لیلای من
نیست دیگر عاشق و شیدای من

می روم من هم پی ( کیسی ) دگر
تا رود از کله ام عشقش به در

فکر کرده تحفه اش آورده است
یا که قیس عامری یک برده است

آی آقای نظامی شد تمام
قصۀ لیلی و مجنون ، والسلام

خط بزن شعری که در کردی زما
چون شده لیلای شعرت بی وفا


آن قدر شكست خوردم تا راه شكست دادن را آموختم
ناپلئون بناپارت
۱۴-۶-۱۳۸۹ ۰۹:۴۲ عصر
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : موسيو وردو, اسکورپان, سروان رنو
دلشدگان آفلاین
مشتری کافه
***

ارسال ها: 70
تاریخ ثبت نام: آبا ۱۳۸۸
اعتبار: 9


تشکرها : 1107
( 356 تشکر در 64 ارسال )
شماره ارسال: #68
RE: اشعار و متون ادبی زیبا

        ای قوم به حج رفته ، کجایید ، کجایید                  معشوق همین جاست ، بیایید ، بیایید

        معشوق تو همسایه و دیوار به دیوار                    در بادیه سرگشته شما در چه هوایید؟

       گر صورت بی‌صورت معشوق ببینید                      هم خواجه و هم خانه و هم کعبه شمایید

       ده بار از آن راه بدان خانه برفتید                         یک بار از این خانه بر این بام برآیید

       آن خانه لطیف است ، نشان‌هاش بگفتید             از خواجه آن خانه نشانی بنمایید

       یک دسته گل کو ، اگر آن باغ بدیدیت؟              یک گوهر جان کو ، اگر از بحر خدایید؟

       با این همه آن رنج شما گنج شما باد                  افسوس که بر گنج شما پرده شمایید

 *بدیدیت : بدیدید                                                   حضرت مولانا

دو سه ماه پیش که برای اولین بار داستان امید را خواندم ، چنان تحت تاثیر قرار گرفتم که به خودم قول دادم در ماه مبارک رمضان این داستان را در کافه کلاسیک بنویسم ، که به لطف خدا انجام شد .در پایان امیدواریم پروردگار متعال همه ما را هم ، مورد لطف و رحمت خویش قرار بدهد .

داستان امید 

شخصی را به جهنم می بردند ، در راه بر می گشت و به عقب خیره می شد . ناگهان خدا فرمود : او را به بهشت ببرید. فرشتگان پرسیدند چرا ؟ پروردگار فرمود : او چند بار به عقب نگاه کرد ... او امید به بخشش داشت.

۱۷-۶-۱۳۸۹ ۰۴:۱۴ عصر
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : بانو, سم اسپید, Kassandra, اسکورپان, موسيو وردو, سروان رنو
Kassandra آفلاین
مشتری کافه
***

ارسال ها: 25
تاریخ ثبت نام: مرد ۱۳۸۹
اعتبار: 5


تشکرها : 313
( 104 تشکر در 22 ارسال )
شماره ارسال: #69
RE: اشعار و متون ادبی زیبا
 
دل ز تن بردی و در جانی هنوز
دردها دادی و درمانی هنوز
آشکارا سینه را بشکافتی
همچنان در سینه پنهانی هنوز
ملک دل کردی خراب از تیغ ناز
اندران ویرانه سلطانی هنوز
هر دو عالم قیمت خود گفته ای
نرخ بالا کن که ارزانی هنوز
پیری و شاهد پرستی ناخوش است
خسروا تا کی پریشانی هنوز

آن قدر شكست خوردم تا راه شكست دادن را آموختم
ناپلئون بناپارت
دیروز ۱۲:۵۳ عصر
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : سم اسپید, بانو, موسيو وردو, اسکورپان
Kassandra آفلاین
مشتری کافه
***

ارسال ها: 25
تاریخ ثبت نام: مرد ۱۳۸۹
اعتبار: 5


تشکرها : 313
( 104 تشکر در 22 ارسال )
شماره ارسال: #70
RE: اشعار و متون ادبی زیبا
متن ترانه زیبای دلریخته از شهیار قنبری

روز پاییزی میلاد تو در یادم هست

روز خاکستری سرد سفر یادت نیست

ناله ناخوش از شاخه جدا ماندن من

در شب آخر پرواز خطر یادت نیست

تلخی فاصله ها نیز به یادت ماندست

نیزه بر باد نشسته است و سپر یادت نیست

یادم هست ، یادت نیست

یادم هست ، یادت نیست

خواب روزانه اگر در خور تعبیر نبود

پس چرا گشت شبانه در به در یادت نیست

من به خط و خبری از تو قناعت کردم

قاصدک کاش نگویی که خبر یادت نیست

یادم هست ، یادت نیست

یادم هست ، یادت نیست

عطش خشک تو بر ریگ بیابان ماسید

کوزه ای دادمت ای تشنه مگر یادت نیست

تو که خودسوزی هر شبپره را می فهمی

باورم نیست که مرگ بال و پر یادت نیست

تو به دل ریختگان چشم نداری بیدل

آنچنان غرق غروبی که سحر یادت نیست

یادم هست ، یادت نیست

یادم هست ، یادت نیست

خواب روزانه اگر در خور تعبیر نبود

پس چرا گشت شبانه در به در یادت نیست

من به خط و خبری از تو قناعت کردم

قاصدک کاش نگویی که خبر یادت نیست

یادم هست ، یادت نیست

یادم هست ، یادت نیست


آن قدر شكست خوردم تا راه شكست دادن را آموختم
ناپلئون بناپارت
دیروز ۰۹:۳۴ عصر
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : موسيو وردو, بهزاد ستوده, اسکورپان
ارسال پاسخ 


پرش در انجمن: