<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0" xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/">
	<channel>
		<title><![CDATA[تالار   کافه کلاسیک - کافه ریک]]></title>
		<link>http://CafeClassic.ir/</link>
		<description><![CDATA[تالار   کافه کلاسیک - http://CafeClassic.ir]]></description>
		<pubDate>Fri, 10 Sep 2010 11:49:13 +0200</pubDate>
		<generator>MyBB</generator>
		<item>
			<title><![CDATA[پوستر فیلمهای خارجی  درایران]]></title>
			<link>http://CafeClassic.ir/thread-229.html</link>
			<pubDate>Sat, 28 Aug 2010 10:33:36 +0200</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://CafeClassic.ir/thread-229.html</guid>
			<description><![CDATA[<p>سلام دوستان</p>
<p>می خواستم بحث جدیدی به عنوان پوستر فیلمهای خارجی&nbsp; که در ایران بروی اونها کار شده به پردازم</p>
<p>دوستان خودشون میدونن که وقتی فیلمی خارجی به ایران می اومد که تعدادشون هم خیلی زیاد بود بعضی از هنرمندان گرافیست باتوجه به پوستر&nbsp; اصلی فیلم پوستری فارسی طراحی میکردن</p>
<p>که این هنر از دست رفته الان</p>
<p>می خواستم در مورد این هنر واین پوسترها&nbsp; وهنر مندان صحبت کنیم</p>
<p>واگر نمونه ای بود ممنون میشم</p>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>سلام دوستان</p>
<p>می خواستم بحث جدیدی به عنوان پوستر فیلمهای خارجی&nbsp; که در ایران بروی اونها کار شده به پردازم</p>
<p>دوستان خودشون میدونن که وقتی فیلمی خارجی به ایران می اومد که تعدادشون هم خیلی زیاد بود بعضی از هنرمندان گرافیست باتوجه به پوستر&nbsp; اصلی فیلم پوستری فارسی طراحی میکردن</p>
<p>که این هنر از دست رفته الان</p>
<p>می خواستم در مورد این هنر واین پوسترها&nbsp; وهنر مندان صحبت کنیم</p>
<p>واگر نمونه ای بود ممنون میشم</p>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[رادیو کافه]]></title>
			<link>http://CafeClassic.ir/thread-228.html</link>
			<pubDate>Thu, 26 Aug 2010 11:50:58 +0200</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://CafeClassic.ir/thread-228.html</guid>
			<description><![CDATA[<p><span style="font-size: small;">رفقا چند وقت پیش داشتم توی وب میگشتم .در مورد برنامه&nbsp; های رادیویی گذشته</span></p>
<p><span style="font-size: small;">چیزی زیاد نبود وقتی با شما دوستان اشنا شدم&nbsp; باخودم گفتم کافه بدون رادیو نمیشه .لطف کننن با هم در مورد رادیو برنامه های رادیویی قدیمی وگویندگان اون باهم صحبت کنیم.</span></p>
<p><span style="font-size: small;">ممنون میشم.</span></p>
<p><span style="font-size: small;">درضمن من حوصله <strong>گلهای تازه - یک شاخه گل - رنگارنگ</strong> و این حرفا رو ندارم !<br /></span></p>
<p><span style="font-size: small;">هرکی بهترین اطلاعات رو در مورد گویندهای رادیو یی قدیم بده جایزه داره هر چهار شنبه</span></p>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><span style="font-size: small;">رفقا چند وقت پیش داشتم توی وب میگشتم .در مورد برنامه&nbsp; های رادیویی گذشته</span></p>
<p><span style="font-size: small;">چیزی زیاد نبود وقتی با شما دوستان اشنا شدم&nbsp; باخودم گفتم کافه بدون رادیو نمیشه .لطف کننن با هم در مورد رادیو برنامه های رادیویی قدیمی وگویندگان اون باهم صحبت کنیم.</span></p>
<p><span style="font-size: small;">ممنون میشم.</span></p>
<p><span style="font-size: small;">درضمن من حوصله <strong>گلهای تازه - یک شاخه گل - رنگارنگ</strong> و این حرفا رو ندارم !<br /></span></p>
<p><span style="font-size: small;">هرکی بهترین اطلاعات رو در مورد گویندهای رادیو یی قدیم بده جایزه داره هر چهار شنبه</span></p>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[ایستگاه زمان - بررسی مطبوعات پیشکسوت]]></title>
			<link>http://CafeClassic.ir/thread-226.html</link>
			<pubDate>Fri, 20 Aug 2010 23:49:19 +0200</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://CafeClassic.ir/thread-226.html</guid>
			<description><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-size: small;">دوستان! سلام. علت ایجاد این موضوع جدید این بود که مطالب جالب و خواندنی موجود در مجلات قدیمی، آنقدر زیاد و متنوع بود که موجب میشد مسیر تاپیک بررسی مجلات که اختصاص به مجلات جدید دارد منحرف شود . از طرف دیگر بعضی از مطالب به هیچ قسمت از موضوعات مختلف انجمنها ربطی نداشت و ضمنا دلم هم نمیامد از این مطالب که خیلی جالب و خواندنی هستند چشم پوشی کنم. شاید هم این بخش موجب شود دوستان دیگری هم که به مجلات قدیمی دسترسی دارند به این بخش بیایند و مارا در هرچه پربار کردن کافه کلاسیک یاری دهند. سعی میکنم مطالبی را در این بخش قرار دهم که در  کمتر سایتی دیده شده باشد. تا چه قبول افتد و چه در نظر آید.</span></p><hr />
<p></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;text-justify:kashida;&#xd;&#xa;text-kashida:0%"><strong>ایزی رایدر : فیلمی نو از سینمای امروز</strong></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align: right" dir="rtl"><img src="http://www.drugs-plaza.com/movies/pictures/Easy_Rider.jpg" alt="1" width="306" height="475" /></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;text-justify:kashida;&#xd;&#xa;text-kashida:0%"><span style="color:navy" lang="FA">دوست عزیزی بتازگی به جمع ما اضافه شده که با خود عشق واقعی به سینما را ارمغان آورده است و میخواهد این ره آورد را با دوستان سینما در میان بگذارد."هاریلا"{احتمالاً اسم مستعار است} در نخستین گفتار خود از <strong>سواری آسان </strong></span><strong><span style="color:navy">Easy Rider </span><span style="color:navy" lang="FA"><span style="mso-spacerun:yes">&nbsp;&nbsp;</span></span></strong><span style="color:navy" lang="FA">سخن میگوید که آنسوی مرزها دیده است. این، یک برداشت عاطفی است از فیلمی که سینمای روز را تکان داده است و بنابراین فیلمی است که ما ای بسا هرگز در اینجا نبینیم. {احتمالا این مقدمه از استاد </span><span style="color:blue" lang="FA">پرویز نوری</span><span style="color:navy" lang="FA"> است}</span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;text-justify:kashida;&#xd;&#xa;text-kashida:0%"><span lang="FA">در این کوتاه میخواهیم از فیلمی سخن بگوییم که سینمای آمریکا را دگرگون ساخت،فروشی سرسام آور داشت و صدها هزار تماشاگر مشتاق را بسوی خود کشید : ایزی رایدر. آن را در لندن دیدم. فیلمی فراوان موفق که همه جا سخن از آن بود و سخت بدلها نشسته بود.از آن نوع فیلمهایی که ساده و بیزحمت فهمیده میشوند ولی چه مشکل به قالب کلمات بیایند.</span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;text-justify:kashida;&#xd;&#xa;text-kashida:0%"><span lang="FA">سخن کوتاه. <span style="color:#993300">دنیس هاپر</span> و <span style="color:#993300">پیتر فاندا </span>دو چهره جوانند و درعین حال که سخت پیر می نمایند ، ولی کارشان یک فیلم جوان پسند و داغ است. سوژه فیلم را با <span style="color:blue">تری سوترن</span> نوشتند و <span style="color:#993300">هاپر</span> کارگردانی را بعهده گرفت و <span style="color:#993300">فاندا</span> با کمک <span style="color:blue">ویلیام هیوارد</span> دست به تهیه آن زد. در عین حال هردو بازیگر آنند. یک تیم کوچک و کاری بزرگ. فیلمی میسازند بدون زرق و برق،بدون دکور و خرج زیاد.</span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;text-justify:kashida;&#xd;&#xa;text-kashida:0%"><span lang="FA">براستی آنها شایسته آنچه که یافتند بودند. داستان فیلم چنین است، دو مرد جوان (<span style="color:#993300">فاندا و هاپر</span>) با دو موتورسیکلت ، پس از فروش مقادیری مواد مخدر در "لوس آنجلس" سفری دراز را به سوی "نیواورلئان" شروع میکنند. <span style="color:#993300">دنیس هاپر</span> یک بازیگر استثنائی، یک آرتیست بزرگ، افشاگر زیبایی غیرمنتظره است. با عینک دودی خود و چهره ای که بحد ذات صداقت، بی تظاهر و صادقانه است، رل خود را بی پرده بازی میکند و بکلامی صریح تر ، او بازی نمیکند. او ادای کسی را درنمیآورد. این واقعاً اوست در صداقتی ستایشگرانه، کم حرف و بی تظاهر. اگرچه مواد مخدر را به منظور کسب پول فروخته و در باک بنزین موتورش مخفی کرده است ولی به نظر می آید کمترین ارزشی برای آن قائل نیست.در بین راه مردی را پشت موتورش سوار میکند ، نمیداند او کیست و نمیخواهد بداند. همسفرش (<span style="color:#993300">فاندا</span>) خطر یک غریبه را به او تذکر می شود ولی او توجهی ندارد. مرد کیست؟ میتواند یک هیپی باشد. در دهکده ای به سبکی غریب با عده ای زندگی میکند، در شرایطی که مردمش به کمترین قوت برای ادامه ی حیات راضیند و آزاد و دور از جنجال شهر زندگی میکنند. زندگی که بیشتر به یک تئاتر مدرن میماند تا واقعیت.</span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;text-justify:kashida;&#xd;&#xa;text-kashida:0%"><span lang="FA">دومین غریبه ، مرد دائم الخمری است که در زندان باو برمیخورند. از آن موجوداتی که در روز یک تاجر، یک سیاستمدار، یک کارخانه دار یا مدیر کلند و در شب سیاه مستی سرگردان. او کشته میشود. در نیمه شبی تاریک در یک شهر غریب بوسیله مردمی که قویترین احساسشان ، تعصبی وحشیانه است. پس از آن سسکسس و عشق با دو زن در حدی بغایت نو و بیتظاهر.</span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;text-justify:kashida;&#xd;&#xa;text-kashida:0%"><span lang="FA"><img src="http://upload.wikimedia.org/wikipedia/en/e/e2/EasyRider2.jpg" alt="3" width="300" height="219" />&nbsp;<span style="color: #ff0000;">... جک نیکلسون و پیتر فاندا</span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;text-justify:kashida;&#xd;&#xa;text-kashida:0%"><span lang="FA">و چنین است که ظاهرا <strong>ایزی رایدر</strong> چیزی جز دو موتورسیکلت، دو مسافر آن ، دو غریبه که به آنها برمیخورند، جاده های طولانی و غروبهای آفتاب نیست. بهمراه موسیقی بینهایت زیبای این فیلم ، آنگاه که دو موتورسیکلت سوار جاده های خالی و دراز را می پیمایند، جای بازیگران سخن میگوید و داستان آنها را تعریف میکند. از آن صفحاتی که بزودی رکورد فروش را مانند خود فیلم میشکند.</span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;text-justify:kashida;&#xd;&#xa;text-kashida:0%"><span lang="FA">ولی صرف نظر از داستان معمولی فیلم، در این سفر است که تماشاگر به چشم اندازی تازه از عشق و نفرت و هیپی گری میرسد.در <strong>ایزی رایدر </strong>، اخلاق،احساس،تعصب و ... در بیان عادی خود فراموش شده اند. همانطور که این فیلم نمایشگر قدرت و زیبایی نیز نیست و نه از آن نوع فیلمهایی که مُصِر در حفظ امانت کاراکتر و عرضه و اجرای سوژه اند. مرز صداقت در <strong>ایزی رایدر </strong>شکسته میشود. گریز آنها ، از معیارهای پذیرفته شده است و بدینسان است که فاندا و هاپر تا به پایان ، دست نیافتنی و ناشناخته باقی میمانند. نسل بی اتکاء.<span style="mso-spacerun:yes">&nbsp; </span>همچنین چشم اندازی تازه ازتفنن، مرگ جدی، غربت، مسائل فکری و معنوی و زیرکی میگشاید نه به مثابه آنچه تاکنون دیده ایم.<span style="color:#993300"> فاندا</span> نیز در حد خود نمایشگر اصالتی شگرف است. آنگاه که دستهایش بی اعتنا دسته بلند فرمان را گرفته و نرم میراند، او را سلطان بی رقیب موتورسیکلت سینما بنظر میآورد. شاد و بی خیال است و با همسفرش مسابقه می دهد. نسبت به او احساسی بی تظاهر دارد؛ از آن نوع محبت های بدوی که خاص آدمهای نظیر اوست.</span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;text-justify:kashida;&#xd;&#xa;text-kashida:0%"><span lang="FA">پایان فیلم چیزی است که کمتر انتظار آن میرود. آنها به نزدیکی مقصد رسیده اند. <span style="color:#993300">فاندا </span>خوشحال است. او میگوید "ما برنده شدیم" و <span style="color:#993300">هاپر</span> پاسخ میدهد که "دوباره زنده شدیم." در جاده ای که به نیواورلئان می رسد، کامیونی از دور میآید و دو مرد در آن نشسته اند، آنکه کنار راننده نشسته تفنگی در دست دارد. آنرا شلیک میکند و گلوله در سینه <span style="color:#993300">فاندا</span> می نشیند. جسد کنار جاده می افتد. شاید یک حیوان را با ترحم بیشتری می کشند! لحظه ای بعد کامیون دور میزند و مرد برای تکمیل نقش خود، مسافر دومی را بهمراه موتورسیکلتش به هوا می فرستد. موتور آتش میگیرد و جسدی دیگر در کنار جاده می افتد.</span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;text-justify:kashida;&#xd;&#xa;text-kashida:0%"><span lang="FA">تماشاچی در پایان ، چند لحظه ای برجای میماند؛ در مقابل واقعیت بی تظاهری که می بیند ؛ و باور می کند. چه <span style="color:#993300">فاندا</span> و <span style="color:#993300">هاپر </span>واقعا همان هستند که در غالب فیلم می بینیم و سمبلی از هزارها انسان سرگشته امروز در زندگی بی قانون، بی قابلیت و بی نهایت تهی عصر فضا و حکومت ماشین که بدنبال آرامش گمشده خویش به هیپی گری پناه می برد. به کلامی دیگر، آیا توفیق <strong>ایزی رایدر</strong> بخاطر آن نیست که با جسارت و بی پرده به نمایش واقعیت در جهان بی تمدنی دست میزند که همه در پی زیبا و متمدن جلوه دادن آن هستند؟ و یا به این دلیل که خشونت در چهره واقعی خود &ndash; نه آنچنان که در فیلمهای وسترن می بینیم- به نمایش درمی آید؟</span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;text-justify:kashida;&#xd;&#xa;text-kashida:0%"><span lang="FA">بهر جهت <strong>ایزی رایدر</strong> با موفقیتی که بدست آورد ثابت کرد که در حد خود تجربه ای تازه در سینما و بخصوص نقطه عطفی برای فیلمساز آمریکائی و گامی درجهت تغییر و تحول سلیقه تماشاچی می تواند باشد.</span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;text-justify:kashida;&#xd;&#xa;text-kashida:0%"><span lang="FA">&nbsp;</span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;text-justify:kashida;&#xd;&#xa;text-kashida:0%"><span lang="FA"><span style="mso-spacerun:yes">&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; </span><span style="color:navy">مجله ستاره سینما<span style="mso-spacerun:yes">&nbsp;&nbsp; </span>ش 699<span style="mso-spacerun:yes">&nbsp;&nbsp; </span>24 بهمن 1348</span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;text-justify:kashida;&#xd;&#xa;text-kashida:0%"><span style="color:navy" lang="FA">&nbsp;<img src="http://www.motorbike-tours.co.uk/easy-rider.jpg" alt="2" width="480" height="337" /></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;text-justify:kashida;&#xd;&#xa;text-kashida:0%"><strong><span>Easy Rider</span></strong></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;text-justify:kashida;&#xd;&#xa;text-kashida:0%"><span lang="FA">محصول 1969 آمریکا - کمپانی کلمبیا &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp;&nbsp;</span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;text-justify:kashida;&#xd;&#xa;text-kashida:0%"><span lang="FA">کارگردان: <span style="color:blue">دنیس هاپر</span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;text-justify:kashida;&#xd;&#xa;text-kashida:0%"><span lang="FA">نویسندگان: <span style="color:blue">دنیس هاپر- پیتر فاندا &ndash; تری ساترن</span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;text-justify:kashida;&#xd;&#xa;text-kashida:0%"><span lang="FA">تهیه کننده: <span style="color:blue">پیتر فاندا</span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;text-justify:kashida;&#xd;&#xa;text-kashida:0%"><span lang="FA">بازیگران:<span style="color:#993300">دنیس هاپر- پیتر فاندا &ndash; جک نیکلسون</span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;text-justify:kashida;&#xd;&#xa;text-kashida:0%"><span lang="FA">موسیقی: <span style="color:blue">راجر مک گوئین</span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;text-justify:kashida;&#xd;&#xa;text-kashida:0%"><span lang="FA">مدت : 94 دقیقه</span></p>
<p></p>
<p><a href="http://www.imdb.com/title/tt0064276/" target="_blank">http://www.imdb.com/title/tt0064276/</a></p>
<p></p>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-size: small;">دوستان! سلام. علت ایجاد این موضوع جدید این بود که مطالب جالب و خواندنی موجود در مجلات قدیمی، آنقدر زیاد و متنوع بود که موجب میشد مسیر تاپیک بررسی مجلات که اختصاص به مجلات جدید دارد منحرف شود . از طرف دیگر بعضی از مطالب به هیچ قسمت از موضوعات مختلف انجمنها ربطی نداشت و ضمنا دلم هم نمیامد از این مطالب که خیلی جالب و خواندنی هستند چشم پوشی کنم. شاید هم این بخش موجب شود دوستان دیگری هم که به مجلات قدیمی دسترسی دارند به این بخش بیایند و مارا در هرچه پربار کردن کافه کلاسیک یاری دهند. سعی میکنم مطالبی را در این بخش قرار دهم که در  کمتر سایتی دیده شده باشد. تا چه قبول افتد و چه در نظر آید.</span></p><hr />
<p></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;text-justify:kashida;&#xd;&#xa;text-kashida:0%"><strong>ایزی رایدر : فیلمی نو از سینمای امروز</strong></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align: right" dir="rtl"><img src="http://www.drugs-plaza.com/movies/pictures/Easy_Rider.jpg" alt="1" width="306" height="475" /></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;text-justify:kashida;&#xd;&#xa;text-kashida:0%"><span style="color:navy" lang="FA">دوست عزیزی بتازگی به جمع ما اضافه شده که با خود عشق واقعی به سینما را ارمغان آورده است و میخواهد این ره آورد را با دوستان سینما در میان بگذارد."هاریلا"{احتمالاً اسم مستعار است} در نخستین گفتار خود از <strong>سواری آسان </strong></span><strong><span style="color:navy">Easy Rider </span><span style="color:navy" lang="FA"><span style="mso-spacerun:yes">&nbsp;&nbsp;</span></span></strong><span style="color:navy" lang="FA">سخن میگوید که آنسوی مرزها دیده است. این، یک برداشت عاطفی است از فیلمی که سینمای روز را تکان داده است و بنابراین فیلمی است که ما ای بسا هرگز در اینجا نبینیم. {احتمالا این مقدمه از استاد </span><span style="color:blue" lang="FA">پرویز نوری</span><span style="color:navy" lang="FA"> است}</span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;text-justify:kashida;&#xd;&#xa;text-kashida:0%"><span lang="FA">در این کوتاه میخواهیم از فیلمی سخن بگوییم که سینمای آمریکا را دگرگون ساخت،فروشی سرسام آور داشت و صدها هزار تماشاگر مشتاق را بسوی خود کشید : ایزی رایدر. آن را در لندن دیدم. فیلمی فراوان موفق که همه جا سخن از آن بود و سخت بدلها نشسته بود.از آن نوع فیلمهایی که ساده و بیزحمت فهمیده میشوند ولی چه مشکل به قالب کلمات بیایند.</span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;text-justify:kashida;&#xd;&#xa;text-kashida:0%"><span lang="FA">سخن کوتاه. <span style="color:#993300">دنیس هاپر</span> و <span style="color:#993300">پیتر فاندا </span>دو چهره جوانند و درعین حال که سخت پیر می نمایند ، ولی کارشان یک فیلم جوان پسند و داغ است. سوژه فیلم را با <span style="color:blue">تری سوترن</span> نوشتند و <span style="color:#993300">هاپر</span> کارگردانی را بعهده گرفت و <span style="color:#993300">فاندا</span> با کمک <span style="color:blue">ویلیام هیوارد</span> دست به تهیه آن زد. در عین حال هردو بازیگر آنند. یک تیم کوچک و کاری بزرگ. فیلمی میسازند بدون زرق و برق،بدون دکور و خرج زیاد.</span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;text-justify:kashida;&#xd;&#xa;text-kashida:0%"><span lang="FA">براستی آنها شایسته آنچه که یافتند بودند. داستان فیلم چنین است، دو مرد جوان (<span style="color:#993300">فاندا و هاپر</span>) با دو موتورسیکلت ، پس از فروش مقادیری مواد مخدر در "لوس آنجلس" سفری دراز را به سوی "نیواورلئان" شروع میکنند. <span style="color:#993300">دنیس هاپر</span> یک بازیگر استثنائی، یک آرتیست بزرگ، افشاگر زیبایی غیرمنتظره است. با عینک دودی خود و چهره ای که بحد ذات صداقت، بی تظاهر و صادقانه است، رل خود را بی پرده بازی میکند و بکلامی صریح تر ، او بازی نمیکند. او ادای کسی را درنمیآورد. این واقعاً اوست در صداقتی ستایشگرانه، کم حرف و بی تظاهر. اگرچه مواد مخدر را به منظور کسب پول فروخته و در باک بنزین موتورش مخفی کرده است ولی به نظر می آید کمترین ارزشی برای آن قائل نیست.در بین راه مردی را پشت موتورش سوار میکند ، نمیداند او کیست و نمیخواهد بداند. همسفرش (<span style="color:#993300">فاندا</span>) خطر یک غریبه را به او تذکر می شود ولی او توجهی ندارد. مرد کیست؟ میتواند یک هیپی باشد. در دهکده ای به سبکی غریب با عده ای زندگی میکند، در شرایطی که مردمش به کمترین قوت برای ادامه ی حیات راضیند و آزاد و دور از جنجال شهر زندگی میکنند. زندگی که بیشتر به یک تئاتر مدرن میماند تا واقعیت.</span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;text-justify:kashida;&#xd;&#xa;text-kashida:0%"><span lang="FA">دومین غریبه ، مرد دائم الخمری است که در زندان باو برمیخورند. از آن موجوداتی که در روز یک تاجر، یک سیاستمدار، یک کارخانه دار یا مدیر کلند و در شب سیاه مستی سرگردان. او کشته میشود. در نیمه شبی تاریک در یک شهر غریب بوسیله مردمی که قویترین احساسشان ، تعصبی وحشیانه است. پس از آن سسکسس و عشق با دو زن در حدی بغایت نو و بیتظاهر.</span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;text-justify:kashida;&#xd;&#xa;text-kashida:0%"><span lang="FA"><img src="http://upload.wikimedia.org/wikipedia/en/e/e2/EasyRider2.jpg" alt="3" width="300" height="219" />&nbsp;<span style="color: #ff0000;">... جک نیکلسون و پیتر فاندا</span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;text-justify:kashida;&#xd;&#xa;text-kashida:0%"><span lang="FA">و چنین است که ظاهرا <strong>ایزی رایدر</strong> چیزی جز دو موتورسیکلت، دو مسافر آن ، دو غریبه که به آنها برمیخورند، جاده های طولانی و غروبهای آفتاب نیست. بهمراه موسیقی بینهایت زیبای این فیلم ، آنگاه که دو موتورسیکلت سوار جاده های خالی و دراز را می پیمایند، جای بازیگران سخن میگوید و داستان آنها را تعریف میکند. از آن صفحاتی که بزودی رکورد فروش را مانند خود فیلم میشکند.</span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;text-justify:kashida;&#xd;&#xa;text-kashida:0%"><span lang="FA">ولی صرف نظر از داستان معمولی فیلم، در این سفر است که تماشاگر به چشم اندازی تازه از عشق و نفرت و هیپی گری میرسد.در <strong>ایزی رایدر </strong>، اخلاق،احساس،تعصب و ... در بیان عادی خود فراموش شده اند. همانطور که این فیلم نمایشگر قدرت و زیبایی نیز نیست و نه از آن نوع فیلمهایی که مُصِر در حفظ امانت کاراکتر و عرضه و اجرای سوژه اند. مرز صداقت در <strong>ایزی رایدر </strong>شکسته میشود. گریز آنها ، از معیارهای پذیرفته شده است و بدینسان است که فاندا و هاپر تا به پایان ، دست نیافتنی و ناشناخته باقی میمانند. نسل بی اتکاء.<span style="mso-spacerun:yes">&nbsp; </span>همچنین چشم اندازی تازه ازتفنن، مرگ جدی، غربت، مسائل فکری و معنوی و زیرکی میگشاید نه به مثابه آنچه تاکنون دیده ایم.<span style="color:#993300"> فاندا</span> نیز در حد خود نمایشگر اصالتی شگرف است. آنگاه که دستهایش بی اعتنا دسته بلند فرمان را گرفته و نرم میراند، او را سلطان بی رقیب موتورسیکلت سینما بنظر میآورد. شاد و بی خیال است و با همسفرش مسابقه می دهد. نسبت به او احساسی بی تظاهر دارد؛ از آن نوع محبت های بدوی که خاص آدمهای نظیر اوست.</span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;text-justify:kashida;&#xd;&#xa;text-kashida:0%"><span lang="FA">پایان فیلم چیزی است که کمتر انتظار آن میرود. آنها به نزدیکی مقصد رسیده اند. <span style="color:#993300">فاندا </span>خوشحال است. او میگوید "ما برنده شدیم" و <span style="color:#993300">هاپر</span> پاسخ میدهد که "دوباره زنده شدیم." در جاده ای که به نیواورلئان می رسد، کامیونی از دور میآید و دو مرد در آن نشسته اند، آنکه کنار راننده نشسته تفنگی در دست دارد. آنرا شلیک میکند و گلوله در سینه <span style="color:#993300">فاندا</span> می نشیند. جسد کنار جاده می افتد. شاید یک حیوان را با ترحم بیشتری می کشند! لحظه ای بعد کامیون دور میزند و مرد برای تکمیل نقش خود، مسافر دومی را بهمراه موتورسیکلتش به هوا می فرستد. موتور آتش میگیرد و جسدی دیگر در کنار جاده می افتد.</span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;text-justify:kashida;&#xd;&#xa;text-kashida:0%"><span lang="FA">تماشاچی در پایان ، چند لحظه ای برجای میماند؛ در مقابل واقعیت بی تظاهری که می بیند ؛ و باور می کند. چه <span style="color:#993300">فاندا</span> و <span style="color:#993300">هاپر </span>واقعا همان هستند که در غالب فیلم می بینیم و سمبلی از هزارها انسان سرگشته امروز در زندگی بی قانون، بی قابلیت و بی نهایت تهی عصر فضا و حکومت ماشین که بدنبال آرامش گمشده خویش به هیپی گری پناه می برد. به کلامی دیگر، آیا توفیق <strong>ایزی رایدر</strong> بخاطر آن نیست که با جسارت و بی پرده به نمایش واقعیت در جهان بی تمدنی دست میزند که همه در پی زیبا و متمدن جلوه دادن آن هستند؟ و یا به این دلیل که خشونت در چهره واقعی خود &ndash; نه آنچنان که در فیلمهای وسترن می بینیم- به نمایش درمی آید؟</span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;text-justify:kashida;&#xd;&#xa;text-kashida:0%"><span lang="FA">بهر جهت <strong>ایزی رایدر</strong> با موفقیتی که بدست آورد ثابت کرد که در حد خود تجربه ای تازه در سینما و بخصوص نقطه عطفی برای فیلمساز آمریکائی و گامی درجهت تغییر و تحول سلیقه تماشاچی می تواند باشد.</span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;text-justify:kashida;&#xd;&#xa;text-kashida:0%"><span lang="FA">&nbsp;</span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;text-justify:kashida;&#xd;&#xa;text-kashida:0%"><span lang="FA"><span style="mso-spacerun:yes">&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; </span><span style="color:navy">مجله ستاره سینما<span style="mso-spacerun:yes">&nbsp;&nbsp; </span>ش 699<span style="mso-spacerun:yes">&nbsp;&nbsp; </span>24 بهمن 1348</span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;text-justify:kashida;&#xd;&#xa;text-kashida:0%"><span style="color:navy" lang="FA">&nbsp;<img src="http://www.motorbike-tours.co.uk/easy-rider.jpg" alt="2" width="480" height="337" /></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;text-justify:kashida;&#xd;&#xa;text-kashida:0%"><strong><span>Easy Rider</span></strong></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;text-justify:kashida;&#xd;&#xa;text-kashida:0%"><span lang="FA">محصول 1969 آمریکا - کمپانی کلمبیا &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp;&nbsp;</span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;text-justify:kashida;&#xd;&#xa;text-kashida:0%"><span lang="FA">کارگردان: <span style="color:blue">دنیس هاپر</span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;text-justify:kashida;&#xd;&#xa;text-kashida:0%"><span lang="FA">نویسندگان: <span style="color:blue">دنیس هاپر- پیتر فاندا &ndash; تری ساترن</span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;text-justify:kashida;&#xd;&#xa;text-kashida:0%"><span lang="FA">تهیه کننده: <span style="color:blue">پیتر فاندا</span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;text-justify:kashida;&#xd;&#xa;text-kashida:0%"><span lang="FA">بازیگران:<span style="color:#993300">دنیس هاپر- پیتر فاندا &ndash; جک نیکلسون</span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;text-justify:kashida;&#xd;&#xa;text-kashida:0%"><span lang="FA">موسیقی: <span style="color:blue">راجر مک گوئین</span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;text-justify:kashida;&#xd;&#xa;text-kashida:0%"><span lang="FA">مدت : 94 دقیقه</span></p>
<p></p>
<p><a href="http://www.imdb.com/title/tt0064276/" target="_blank">http://www.imdb.com/title/tt0064276/</a></p>
<p></p>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[نقد: بدانیدکه‌گاهی‌دانستن‌خیلی‌آسان‌است.]]></title>
			<link>http://CafeClassic.ir/thread-224.html</link>
			<pubDate>Tue, 17 Aug 2010 23:36:28 +0200</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://CafeClassic.ir/thread-224.html</guid>
			<description><![CDATA[<p><span style="color: #ff6600;">پسانوشت:</span> اگر غـلط املایی رویت شد به حساب 12سال تنبلی بگذارید و عفو کنید!</p>
<p>اصولاً دانستن کار سختی&zwnj;ست. برای همین هم هست که وقتی برای کنکور می&zwnj;خوانی احساس می&zwnj;کنی که روی اعصابت یک لودر درحال خاک برداری است. اما دانستن همه&zwnj;چیز، چیزی فراتر از سخت هست. اصولاً دو نوع چیز در جهان هست: یکی چیزهایی&zwnj;اند که سخت هستند مثل <span style="color: #0000ff;">دانستن</span> و دومی چیزهایی هستند که سخت نیستند. این&zwnj;ها چیزهایی&zwnj;اند که نمی&zwnj;شود فهمیدشان. تا به حال به این فکر کردید که بچه&zwnj;ها فسقلی چقدر راحت و آسوده به آتش دست می&zwnj;زنند؟ حتماً فکر کرده&zwnj;اید. به چه جوابی رسیده&zwnj;اید؟ شاید به جوابی که من رسیده&zwnj;ام رسیده باشید. آنها در جهانی سیر می&zwnj;کنند که چیزهایی که سخت نیستند را تجربه می&zwnj;کنند. آتشی که برای ما سخت است برای آنها تجربه&zwnj;ایی هیجان&zwnj;انگیز و شاید لذت&zwnj;بخش باشد. برای همین هم هست که ما همیشه می&zwnj;خواهیم ندانیم هرچند خودمان را خیلی هم که خاکی نشان دهیم جوینده&zwnj;ی علم می&zwnj;دانیم و آمال و آرزویمان این است که انیشتین بشویم یا ابن&zwnj;سینا. و خنده&zwnj;دار آنجاست که عده&zwnj;ایی می&zwnj;خواهند همه&zwnj;چیزدان شوند (و فاجعه آنجاست که عده&zwnj;ایی خود را همه&zwnj;چیزدان می&zwnj;دانند!)!</p>
<p>وقتی از <strong>همه&zwnj;&zwnj;چیزدرباره&zwnj;ی&zwnj;ایو</strong> شنیدم خنده&zwnj;ام گرفت. مگر می&zwnj;شود همه&zwnj;چیز را درباره&zwnj;ی <span style="color: #008000;">ایو </span>فهمید. اصلاً <span style="color: #008000;">ایو</span> کیست؟ از سر کنجکاوی گرفتم و نگاه&zwnj;ش کردم. فیلم از نظر کیفیت همه&zwnj;چی تمام بود. صحنه&zwnj;ی اول که به ساده&zwnj;ترین شکل ممکن برگزار شد سپری شد. صدای گرمی که بقولی یگان&zwnj;یگان افراد را معرفی می&zwnj;کرد و من را سخت گرفته بود. این عجیب بود!<br />از فیلم&zwnj;هایی که همه&zwnj;چیز را همان دقیقه&zwnj;ی اول می&zwnj;ریزند روی دایره خوشم می&zwnj;آید. آدم را آتل&zwnj;و&zwnj;باطل نمی&zwnj;گذارند تا ته&zwnj;ش به آدم بگویند دنیا دست کیست که معمولاً هم نمی&zwnj;گویند! این همان چیزیست که یک فیلم را سرپا نگاه می&zwnj;دارد. گاهی که فیلم&zwnj;های غیر از این نوع را نگاه می&zwnj;کنم، وسط فیلم از خودم می&zwnj;پرسم: خب! اگه من نفهمم که آخرش چی می&zwnj;شه، مثلاً چی می&zwnj;شه؟ که معمولاً از سر بی&zwnj;حوصلگی فیلم را تمام می&zwnj;کنم و هیچی به هیچی! اما ببینید فیلم&zwnj;هایی را که با این سوال می&zwnj;کشند آدم را: چطور می&zwnj;کشد؟ چطور می&zwnj;میرد؟ چطور می&zwnj;رسد؟ چطور می&zwnj;بوسد؟ و چطورهای دیگر. همیشه چطورها پیچیده&zwnj;تر از چه&zwnj;ها بوده&zwnj;اند.</p>
<p><strong>همه&zwnj;چیز&zwnj;درباره&zwnj;ی&zwnj;ایو </strong>هم از همین قماش است. مرا کشاند که ببینم چطور <span style="color: #008000;">ایو </span>آن جایزه&zwnj;ی را می&zwnj;گیرد. و اینجاست که کارگردان خیالش از بابت داشتن تماشاگر راحت می&zwnj;شود و فیلم&zwnj;ش را می&zwnj;سازد.</p>
<p>حسادت <span style="color: #008000;">بردی </span>به <span style="color: #008000;">ایو </span>، حسادت <span style="color: #008000;">مارگو </span>به <span style="color: #008000;">ایو</span> . این&zwnj;ها چیزهایی هستند که <span style="color: #008000;">ایو </span>را وسط سیبل می&zwnj;گزارد اما سیبلی که بجای تیر فقط نگاه&zwnj;ها را به خود می&zwnj;کشد. <span style="color: #008000;">ایو </span>وسط همه&zwnj;ی ماجراهاست. <span style="color: #008000;">ایو </span>کسی است که باید ستایش شود علی رغم اینکه <span style="color: #008000;">مارگو</span> در تمام فیلم ستایش شده&zwnj;ی مطلق است. <span style="color: #008000;">ایو </span>کسی است که همه باید او را ببیند. همه&zwnj;جا باید از <span style="color: #008000;">ایو</span> بگویند، همه <span style="color: #008000;">ایو</span> را دوست دارند .. <span style="color: #008000;">ایو</span> .. <span style="color: #008000;">ایو</span> .. <span style="color: #008000;">ایو</span>!<br />اینجاست که <span style="color: #008000;">مارگو</span> کنار می&zwnj;رود. <span style="color: #008000;">مارگویی</span> که <span style="color: #008000;">ایو</span> عاشقانه می&zwnj;پرستیدش. <span style="color: #008000;">مارگویی <span style="color: #333333;">که ا<span style="color: #008000;">یو</span> تئاتر را می&zwnj;دید فقط بخاطر او</span></span>. و نوبت <span style="color: #008000;">ایو</span> می&zwnj;شود تا همان چیزی که باید باشد، باشد.</p>
<p>اما داستان اینجا پایان نمی&zwnj;پذیرد. داستان باید حرفی داشته باشد. چه حرفی؟ مثلاً از عدالت بگوید یا آزادی اقشار محروم جامعه و یا از معارف و فلسفه؟ داستان ساده&zwnj;ی <span style="color: #008000;">ایو</span> باید پایان ساده&zwnj;ایی داشته باشد که همه&zwnj;چیز بالانس باشد. شروع ساده، ادامه&zwnj;ی ساده و پایان ساده. همه&zwnj;چیز ساده و آسان. همه&zwnj;چیزی که باید بدانیم، خیلی ساده و آسان.</p>
<p><em><span style="color: #0000ff;">دی&zwnj;ویت:</span> بگو ببینم، فی&zwnj;بی! دوست داری یه روز خودت جایزه&zwnj;ایی مث این بگیری؟<br /><span style="color: #ff0000;">فی&zwnj;بی:</span> آره! بیشتر از هرچیز دیگه&zwnj;ایی توی دنیا!<br /><span style="color: #0000ff;">دی&zwnj;ویت:</span> خب! پس از خانم هرینگ&zwnj;تون بپرس چطوری این رو گرفته! اون راه و چاه این رو خوب بلده!</em></p>
<p>این را مقابل در هتل <span style="color: #008000;">دی&zwnj;ویت </span>به <span style="color: #008000;">فی&zwnj;بی</span>، <span style="color: #008000;">ایو</span> جدید می&zwnj;گوید. <span style="color: #008000;">ایوی</span> که آمده تا <span style="color: #008000;">ایو</span> جدیدی باشد برای او. همیشه پایان&zwnj;های سورس&zwnj;<strong> باز</strong> مرا خسته می&zwnj;کند! باید آدم همینطور فکر کند فکر کند و باز هم فکر کند. <span style="color: #008000;">فی&zwnj;بی</span> روزی <span style="color: #008000;">ایو</span> را می&zwnj;زند کنار و روزی کسی دیگر <span style="color: #008000;">فی&zwnj;بی</span> را و روزی دیگر کسی دیگر آن کــ.ــس را و ... . این سیکل ادامه دارد تا بی&zwnj;نهایت. و این روزگار هنرمندان است، یکی می&zwnj;آید یکی می&zwnj;رود.</p>
<p></p>
<p>دیدید! همه&zwnj;چیز درباره&zwnj;ی <span style="color: #008000;">ایو</span> چقدر ساده و راحت فهمیده شد؟ دیدید که همه&zwnj;ی چیزهای دانستنی سخت نیستند؟ دیدید گاهی می&zwnj;شود در عین سادگی همه&zwnj;چیز&zwnj; را در مورد کسی/چیزی گفت درحالی که آب هم از آب تکان نخورد؟ بنظرتان این کار سختی&zwnj;ست؟ اگر <span style="color: #008000;">جوزف&zwnj;لـ.مانکیوچز </span>باشید، اصلاً سخت نیست ... .</p>
<p></p>
<p></p>
<p style="text-align: center;"><img src="http://www.lippsisters.com/wp-content/uploads/2008/11/all-about-eve-anne-baxter-bette-davis-marilyn-monroe1.jpg" alt="" width="500" height="397" /></p>
<p></p>
<p><span style="color: #ff6600;">پ.ن:</span> این اولین است و همیشه اولین&zwnj;ها مشکل دارند که اولین آدم هم مشکل&zwnj;دار بود!</p>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><span style="color: #ff6600;">پسانوشت:</span> اگر غـلط املایی رویت شد به حساب 12سال تنبلی بگذارید و عفو کنید!</p>
<p>اصولاً دانستن کار سختی&zwnj;ست. برای همین هم هست که وقتی برای کنکور می&zwnj;خوانی احساس می&zwnj;کنی که روی اعصابت یک لودر درحال خاک برداری است. اما دانستن همه&zwnj;چیز، چیزی فراتر از سخت هست. اصولاً دو نوع چیز در جهان هست: یکی چیزهایی&zwnj;اند که سخت هستند مثل <span style="color: #0000ff;">دانستن</span> و دومی چیزهایی هستند که سخت نیستند. این&zwnj;ها چیزهایی&zwnj;اند که نمی&zwnj;شود فهمیدشان. تا به حال به این فکر کردید که بچه&zwnj;ها فسقلی چقدر راحت و آسوده به آتش دست می&zwnj;زنند؟ حتماً فکر کرده&zwnj;اید. به چه جوابی رسیده&zwnj;اید؟ شاید به جوابی که من رسیده&zwnj;ام رسیده باشید. آنها در جهانی سیر می&zwnj;کنند که چیزهایی که سخت نیستند را تجربه می&zwnj;کنند. آتشی که برای ما سخت است برای آنها تجربه&zwnj;ایی هیجان&zwnj;انگیز و شاید لذت&zwnj;بخش باشد. برای همین هم هست که ما همیشه می&zwnj;خواهیم ندانیم هرچند خودمان را خیلی هم که خاکی نشان دهیم جوینده&zwnj;ی علم می&zwnj;دانیم و آمال و آرزویمان این است که انیشتین بشویم یا ابن&zwnj;سینا. و خنده&zwnj;دار آنجاست که عده&zwnj;ایی می&zwnj;خواهند همه&zwnj;چیزدان شوند (و فاجعه آنجاست که عده&zwnj;ایی خود را همه&zwnj;چیزدان می&zwnj;دانند!)!</p>
<p>وقتی از <strong>همه&zwnj;&zwnj;چیزدرباره&zwnj;ی&zwnj;ایو</strong> شنیدم خنده&zwnj;ام گرفت. مگر می&zwnj;شود همه&zwnj;چیز را درباره&zwnj;ی <span style="color: #008000;">ایو </span>فهمید. اصلاً <span style="color: #008000;">ایو</span> کیست؟ از سر کنجکاوی گرفتم و نگاه&zwnj;ش کردم. فیلم از نظر کیفیت همه&zwnj;چی تمام بود. صحنه&zwnj;ی اول که به ساده&zwnj;ترین شکل ممکن برگزار شد سپری شد. صدای گرمی که بقولی یگان&zwnj;یگان افراد را معرفی می&zwnj;کرد و من را سخت گرفته بود. این عجیب بود!<br />از فیلم&zwnj;هایی که همه&zwnj;چیز را همان دقیقه&zwnj;ی اول می&zwnj;ریزند روی دایره خوشم می&zwnj;آید. آدم را آتل&zwnj;و&zwnj;باطل نمی&zwnj;گذارند تا ته&zwnj;ش به آدم بگویند دنیا دست کیست که معمولاً هم نمی&zwnj;گویند! این همان چیزیست که یک فیلم را سرپا نگاه می&zwnj;دارد. گاهی که فیلم&zwnj;های غیر از این نوع را نگاه می&zwnj;کنم، وسط فیلم از خودم می&zwnj;پرسم: خب! اگه من نفهمم که آخرش چی می&zwnj;شه، مثلاً چی می&zwnj;شه؟ که معمولاً از سر بی&zwnj;حوصلگی فیلم را تمام می&zwnj;کنم و هیچی به هیچی! اما ببینید فیلم&zwnj;هایی را که با این سوال می&zwnj;کشند آدم را: چطور می&zwnj;کشد؟ چطور می&zwnj;میرد؟ چطور می&zwnj;رسد؟ چطور می&zwnj;بوسد؟ و چطورهای دیگر. همیشه چطورها پیچیده&zwnj;تر از چه&zwnj;ها بوده&zwnj;اند.</p>
<p><strong>همه&zwnj;چیز&zwnj;درباره&zwnj;ی&zwnj;ایو </strong>هم از همین قماش است. مرا کشاند که ببینم چطور <span style="color: #008000;">ایو </span>آن جایزه&zwnj;ی را می&zwnj;گیرد. و اینجاست که کارگردان خیالش از بابت داشتن تماشاگر راحت می&zwnj;شود و فیلم&zwnj;ش را می&zwnj;سازد.</p>
<p>حسادت <span style="color: #008000;">بردی </span>به <span style="color: #008000;">ایو </span>، حسادت <span style="color: #008000;">مارگو </span>به <span style="color: #008000;">ایو</span> . این&zwnj;ها چیزهایی هستند که <span style="color: #008000;">ایو </span>را وسط سیبل می&zwnj;گزارد اما سیبلی که بجای تیر فقط نگاه&zwnj;ها را به خود می&zwnj;کشد. <span style="color: #008000;">ایو </span>وسط همه&zwnj;ی ماجراهاست. <span style="color: #008000;">ایو </span>کسی است که باید ستایش شود علی رغم اینکه <span style="color: #008000;">مارگو</span> در تمام فیلم ستایش شده&zwnj;ی مطلق است. <span style="color: #008000;">ایو </span>کسی است که همه باید او را ببیند. همه&zwnj;جا باید از <span style="color: #008000;">ایو</span> بگویند، همه <span style="color: #008000;">ایو</span> را دوست دارند .. <span style="color: #008000;">ایو</span> .. <span style="color: #008000;">ایو</span> .. <span style="color: #008000;">ایو</span>!<br />اینجاست که <span style="color: #008000;">مارگو</span> کنار می&zwnj;رود. <span style="color: #008000;">مارگویی</span> که <span style="color: #008000;">ایو</span> عاشقانه می&zwnj;پرستیدش. <span style="color: #008000;">مارگویی <span style="color: #333333;">که ا<span style="color: #008000;">یو</span> تئاتر را می&zwnj;دید فقط بخاطر او</span></span>. و نوبت <span style="color: #008000;">ایو</span> می&zwnj;شود تا همان چیزی که باید باشد، باشد.</p>
<p>اما داستان اینجا پایان نمی&zwnj;پذیرد. داستان باید حرفی داشته باشد. چه حرفی؟ مثلاً از عدالت بگوید یا آزادی اقشار محروم جامعه و یا از معارف و فلسفه؟ داستان ساده&zwnj;ی <span style="color: #008000;">ایو</span> باید پایان ساده&zwnj;ایی داشته باشد که همه&zwnj;چیز بالانس باشد. شروع ساده، ادامه&zwnj;ی ساده و پایان ساده. همه&zwnj;چیز ساده و آسان. همه&zwnj;چیزی که باید بدانیم، خیلی ساده و آسان.</p>
<p><em><span style="color: #0000ff;">دی&zwnj;ویت:</span> بگو ببینم، فی&zwnj;بی! دوست داری یه روز خودت جایزه&zwnj;ایی مث این بگیری؟<br /><span style="color: #ff0000;">فی&zwnj;بی:</span> آره! بیشتر از هرچیز دیگه&zwnj;ایی توی دنیا!<br /><span style="color: #0000ff;">دی&zwnj;ویت:</span> خب! پس از خانم هرینگ&zwnj;تون بپرس چطوری این رو گرفته! اون راه و چاه این رو خوب بلده!</em></p>
<p>این را مقابل در هتل <span style="color: #008000;">دی&zwnj;ویت </span>به <span style="color: #008000;">فی&zwnj;بی</span>، <span style="color: #008000;">ایو</span> جدید می&zwnj;گوید. <span style="color: #008000;">ایوی</span> که آمده تا <span style="color: #008000;">ایو</span> جدیدی باشد برای او. همیشه پایان&zwnj;های سورس&zwnj;<strong> باز</strong> مرا خسته می&zwnj;کند! باید آدم همینطور فکر کند فکر کند و باز هم فکر کند. <span style="color: #008000;">فی&zwnj;بی</span> روزی <span style="color: #008000;">ایو</span> را می&zwnj;زند کنار و روزی کسی دیگر <span style="color: #008000;">فی&zwnj;بی</span> را و روزی دیگر کسی دیگر آن کــ.ــس را و ... . این سیکل ادامه دارد تا بی&zwnj;نهایت. و این روزگار هنرمندان است، یکی می&zwnj;آید یکی می&zwnj;رود.</p>
<p></p>
<p>دیدید! همه&zwnj;چیز درباره&zwnj;ی <span style="color: #008000;">ایو</span> چقدر ساده و راحت فهمیده شد؟ دیدید که همه&zwnj;ی چیزهای دانستنی سخت نیستند؟ دیدید گاهی می&zwnj;شود در عین سادگی همه&zwnj;چیز&zwnj; را در مورد کسی/چیزی گفت درحالی که آب هم از آب تکان نخورد؟ بنظرتان این کار سختی&zwnj;ست؟ اگر <span style="color: #008000;">جوزف&zwnj;لـ.مانکیوچز </span>باشید، اصلاً سخت نیست ... .</p>
<p></p>
<p></p>
<p style="text-align: center;"><img src="http://www.lippsisters.com/wp-content/uploads/2008/11/all-about-eve-anne-baxter-bette-davis-marilyn-monroe1.jpg" alt="" width="500" height="397" /></p>
<p></p>
<p><span style="color: #ff6600;">پ.ن:</span> این اولین است و همیشه اولین&zwnj;ها مشکل دارند که اولین آدم هم مشکل&zwnj;دار بود!</p>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[و این تمدنی است بر باد رفته ( بررسی سینماهای ایران )]]></title>
			<link>http://CafeClassic.ir/thread-221.html</link>
			<pubDate>Fri, 13 Aug 2010 20:37:07 +0200</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://CafeClassic.ir/thread-221.html</guid>
			<description><![CDATA[<p>چند سال پیش در دانشگاه پروژه ای داشتم در مورد باز سازی سینماهای خیابان لاله زار و ارائه راهکارها و</p>
<p>از این جور قضایا ......</p>
<p>مطالبی که نوشته بودم بیشتر از لحاظ سیستماتیک قضیه رو بررسی می کرد . اما بخش هایی هم در</p>
<p>مورد تاریخچه و مسائل امروز داشت . شاید بد نباشد قسمت هایی از این پروژه را در این جا بیاورم.</p>
<p>همچنین چه خوب است که دوستان در مورد خاطرات گذشته شان در سینما های مختلف و حس و حال</p>
<p>اون موقع و نوع معماری و پوستر های سر در سینما و از این قبیل موضوع ها بنویسند.</p>
<p align="center"><strong>&nbsp;در پی راهی برای رونق دوباره غار تاریک</strong><strong><em></em></strong></p>
<p></p>
<p>انسانها موجودی اجتماعی هستند واز با هم بودن لذت میبرند. این جمله ای است که اگر بگوئیم از دبستان تا دانشگاه به ما حفظ کردنش را یاد داده اند سخنی به گزاف نگفته ایم. از علوم اجتماعی و مدنی&nbsp; دبستان گرفته تا درسهای دو واحدی دانشگاه.آری تنها حفظ کردن ،ای کاش به ما باورش را هم میدادند ،تا به جای اینکه در گوشه اتاق گرم و تاریک خود در انزوا با چیپس و پفک به استقبال سی دی قاچاقی فیلم های روی پرده برویم زحمت بیرون رفتن و گرفتن بلیط را به جان بخریم تا در کنار دیگر مردمان لذت با هم خندیدن و شوق با هم گریستن را به یاد آوریم . به همین خاطر بر آن شدیم تا عوامل فنی و ساختاری سینماهای پیشرفته دنیا را در سینماهای فکستنی خودمان شبیه سازی کنیم ، بلکه مردم را از خانه هایشان بیرون کشیده تا دوباره غار تاریک رونق یابد،به امید آن روز.</p>
<p><img src="http://www.urfile.net/files/odxq6ufshjnapz2ebmgr.jpg" alt="" /></p>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>چند سال پیش در دانشگاه پروژه ای داشتم در مورد باز سازی سینماهای خیابان لاله زار و ارائه راهکارها و</p>
<p>از این جور قضایا ......</p>
<p>مطالبی که نوشته بودم بیشتر از لحاظ سیستماتیک قضیه رو بررسی می کرد . اما بخش هایی هم در</p>
<p>مورد تاریخچه و مسائل امروز داشت . شاید بد نباشد قسمت هایی از این پروژه را در این جا بیاورم.</p>
<p>همچنین چه خوب است که دوستان در مورد خاطرات گذشته شان در سینما های مختلف و حس و حال</p>
<p>اون موقع و نوع معماری و پوستر های سر در سینما و از این قبیل موضوع ها بنویسند.</p>
<p align="center"><strong>&nbsp;در پی راهی برای رونق دوباره غار تاریک</strong><strong><em></em></strong></p>
<p></p>
<p>انسانها موجودی اجتماعی هستند واز با هم بودن لذت میبرند. این جمله ای است که اگر بگوئیم از دبستان تا دانشگاه به ما حفظ کردنش را یاد داده اند سخنی به گزاف نگفته ایم. از علوم اجتماعی و مدنی&nbsp; دبستان گرفته تا درسهای دو واحدی دانشگاه.آری تنها حفظ کردن ،ای کاش به ما باورش را هم میدادند ،تا به جای اینکه در گوشه اتاق گرم و تاریک خود در انزوا با چیپس و پفک به استقبال سی دی قاچاقی فیلم های روی پرده برویم زحمت بیرون رفتن و گرفتن بلیط را به جان بخریم تا در کنار دیگر مردمان لذت با هم خندیدن و شوق با هم گریستن را به یاد آوریم . به همین خاطر بر آن شدیم تا عوامل فنی و ساختاری سینماهای پیشرفته دنیا را در سینماهای فکستنی خودمان شبیه سازی کنیم ، بلکه مردم را از خانه هایشان بیرون کشیده تا دوباره غار تاریک رونق یابد،به امید آن روز.</p>
<p><img src="http://www.urfile.net/files/odxq6ufshjnapz2ebmgr.jpg" alt="" /></p>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[روزی روزگاری... دوبله]]></title>
			<link>http://CafeClassic.ir/thread-197.html</link>
			<pubDate>Sun, 13 Jun 2010 12:42:30 +0200</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://CafeClassic.ir/thread-197.html</guid>
			<description><![CDATA[<p>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;<img src="images/smilies/heart.gif" border="0" alt=":heart:" />&nbsp;&nbsp; <strong>روزی روزگاری ... دوبله</strong></p>
<p>دوستان آشنایان&nbsp;&nbsp; و کلیه فامیل های وابسته ، لابد همه ما خاطراتی از دوبله داریم و این خاطرات دلهای ما را به هم پیوند می زند . خاطره از خودمون&nbsp; از دیگران&nbsp; از اصحاب دوبله ...</p>
<p>بازگویی این خاطرات به اعتقاد من یک رونق خاصی به کافه می دهد.</p>
<p>دوستان از <em><strong>"فیلم هایی که علاقمندیم دوبله شود </strong>"</em> که خوب استقبال کردید ، امید&nbsp; که از اینجا هم به گرمی استقبال بشود.</p>
<p>از <span style="color: #800000;">داوود رشیدی</span> بازیگر پیشکسوت سینما و تلوزیون نقل شده که ایشان بعد از سریال <strong>تنهاترین سردار </strong>مشرف میشوند پاریس و در فرنگستون به آقا اطلاع میدهند که آقایی بنام <span style="color: #0000ff;"><strong>ایرج دوستدار</strong></span>&nbsp;از طهران متصل تلفون کرده و با شما عرض واجب داشته و نمره تلفون هم داده</p>
<p>آقای رشیدی فی الفور تماس برقرار و ایرج دوستدار این دوبلور دوست داشتنی می فرماید: <strong><span style="color: #333333;">بنده قرار است در سریال تنهاترین سردار جای شما حرف بزنم&nbsp; اگر اجازه بدهید</span></strong></p>
<p>-: <strong><span style="color: #0000ff;">آقا اجازه ما دست شماست بزرگوار&nbsp; باعث افتخار است</span></strong></p>
<p>چراغ اول روشن شد چراغ دوم را را روشن کن که چراغ دلت روشن باشه ا ــی جوان</p>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;<img src="images/smilies/heart.gif" border="0" alt=":heart:" />&nbsp;&nbsp; <strong>روزی روزگاری ... دوبله</strong></p>
<p>دوستان آشنایان&nbsp;&nbsp; و کلیه فامیل های وابسته ، لابد همه ما خاطراتی از دوبله داریم و این خاطرات دلهای ما را به هم پیوند می زند . خاطره از خودمون&nbsp; از دیگران&nbsp; از اصحاب دوبله ...</p>
<p>بازگویی این خاطرات به اعتقاد من یک رونق خاصی به کافه می دهد.</p>
<p>دوستان از <em><strong>"فیلم هایی که علاقمندیم دوبله شود </strong>"</em> که خوب استقبال کردید ، امید&nbsp; که از اینجا هم به گرمی استقبال بشود.</p>
<p>از <span style="color: #800000;">داوود رشیدی</span> بازیگر پیشکسوت سینما و تلوزیون نقل شده که ایشان بعد از سریال <strong>تنهاترین سردار </strong>مشرف میشوند پاریس و در فرنگستون به آقا اطلاع میدهند که آقایی بنام <span style="color: #0000ff;"><strong>ایرج دوستدار</strong></span>&nbsp;از طهران متصل تلفون کرده و با شما عرض واجب داشته و نمره تلفون هم داده</p>
<p>آقای رشیدی فی الفور تماس برقرار و ایرج دوستدار این دوبلور دوست داشتنی می فرماید: <strong><span style="color: #333333;">بنده قرار است در سریال تنهاترین سردار جای شما حرف بزنم&nbsp; اگر اجازه بدهید</span></strong></p>
<p>-: <strong><span style="color: #0000ff;">آقا اجازه ما دست شماست بزرگوار&nbsp; باعث افتخار است</span></strong></p>
<p>چراغ اول روشن شد چراغ دوم را را روشن کن که چراغ دلت روشن باشه ا ــی جوان</p>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[برترین نقشهای منفی تاریخ سینما]]></title>
			<link>http://CafeClassic.ir/thread-186.html</link>
			<pubDate>Mon, 12 Apr 2010 14:48:08 +0200</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://CafeClassic.ir/thread-186.html</guid>
			<description><![CDATA[<p dir="rtl">اگرچه همیشه توجه و علاقه به سمت و سوی نقشهای مثبت و اصلی فیلمها متمرکز شده است اما باید اذعان داشت که بدون وجود نقشهای منفی و مقابل و به اصطلاح بدمن ها داستان هر فیلمی آنگونه که مخاطب انتظار دارد پیش نمی رود. وجود نقشهای منفی در همه فیلمهاست که باعث به هیجان رسیدن بینندگان و در نهایت دست یافتن به لذت ناشی از موفقیت قهرمان داستان می شود.</p>
<p dir="rtl">در تاریخ سینما نقشهای منفی بسیار زیادی وجود داشته که بسیاری از آنها هم جاودانه شده اند و حتی در برخی از موارد میزان محبوبیت آنها از کاراکترهای مثبت هم فراتر رفته است. در این بخش به معرفی بهترین و اثرگذارترین این نقشها پرداخته و در مورد آنها به بحث می پردازیم.</p>
<p style="text-align: center;" dir="rtl"><img src="http://up.iranblog.ir/7/1271691937.jpg" alt="" width="432" height="329" /></p>
<p><hr /></p>
<p dir="rtl"><strong>نورمن بیتس (آنتونی پرکینز) در فیلم روانی</strong></p>
<p dir="rtl"><strong></strong></p>
<p style="text-align: center;"><img src="http://www.movieforum.com/movies/titles/psycho/images/perkinsleigh.jpg" alt="" width="450" height="300" /></p>
<p dir="rtl">در فیلم <strong>روانی</strong> ساخته <strong>آلفرد هیچکاک،</strong> <strong>آنتونی پرکینز</strong> در نقش <strong>نورمن بیتس</strong> یکی از جاودانه ترین و البته خبیث ترین بدمن های تاریخ سینما را رقم می زند. چهره معصوم و صدای آرام و لرزان <strong>نورمن</strong> به گونه ای است که کمتر کسی تصور می کند که او یک مریض روانی و قاتلی خطرناک است.</p>
<p dir="rtl">زمانی که <strong>ماریون</strong> با بازی <strong>جانت لی</strong> در حمام متل <strong>بیتس </strong>به طرز فجیعی به قتل می رسد، همه نگاه ها &nbsp;متوجه مادر <strong>نورمن</strong> به عنوان مظنون درجه یک است. حتی زمانی که <strong>آربوگاست</strong> کارآگاه پلیس با ضربات بی رحمانه چاقو به قتل می رسد، بر همگان مسلم می شود که مادر <strong>نورمن</strong> قاتلی حرفه ای و بی رحم است. اما سرانجام در سکانس های پایانی دست <strong>نورمن</strong> رو شده و مشخص می شود قاتل در حقیقت همان <strong>نورمن</strong> است که با داشتن شخصیت دوگانه در نقش مادرش که سالها پیش از دنیا رفته، دست به جنایت می زند.</p>
<p dir="rtl">یکی از زیباترین سکانسهای تاریخ سینما زمانی رقم می خورد که <strong>نورمن</strong> در بازداشتگاه بر روی یک صندلی نشسته و شخصیت های دوگانه اش در حال کلنجار با یکدیگر هستند. هنگامی که دوربین بر روی چهره او کلوزآپ می شود <strong>نورمن&nbsp;</strong>با لبخندی مرموز بیننده شوک زده فیلم را به وحشتی عمیق و فراموش نشدنی فرو می برد.</p>
<p style="text-align: center;" dir="rtl"><img src="http://www.newprophecy.net/Anthony_Perkins.jpg" alt="" width="320" height="240" /></p>
<p dir="rtl">&nbsp;<strong>آنتونی پرکینز</strong>(1932-1992) اگرچه با هنرنمایی در نقش <strong>نورمن بیتس</strong> اعتبار و شهرت فراوانی کسب کرد اما هیچ گاه نتوانست موفقیت خود را تکرار نماید و تا آخر عمر در سایه کاراکتر <strong>نورمن بیتس</strong> باقی ماند.</p>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="rtl">اگرچه همیشه توجه و علاقه به سمت و سوی نقشهای مثبت و اصلی فیلمها متمرکز شده است اما باید اذعان داشت که بدون وجود نقشهای منفی و مقابل و به اصطلاح بدمن ها داستان هر فیلمی آنگونه که مخاطب انتظار دارد پیش نمی رود. وجود نقشهای منفی در همه فیلمهاست که باعث به هیجان رسیدن بینندگان و در نهایت دست یافتن به لذت ناشی از موفقیت قهرمان داستان می شود.</p>
<p dir="rtl">در تاریخ سینما نقشهای منفی بسیار زیادی وجود داشته که بسیاری از آنها هم جاودانه شده اند و حتی در برخی از موارد میزان محبوبیت آنها از کاراکترهای مثبت هم فراتر رفته است. در این بخش به معرفی بهترین و اثرگذارترین این نقشها پرداخته و در مورد آنها به بحث می پردازیم.</p>
<p style="text-align: center;" dir="rtl"><img src="http://up.iranblog.ir/7/1271691937.jpg" alt="" width="432" height="329" /></p>
<p><hr /></p>
<p dir="rtl"><strong>نورمن بیتس (آنتونی پرکینز) در فیلم روانی</strong></p>
<p dir="rtl"><strong></strong></p>
<p style="text-align: center;"><img src="http://www.movieforum.com/movies/titles/psycho/images/perkinsleigh.jpg" alt="" width="450" height="300" /></p>
<p dir="rtl">در فیلم <strong>روانی</strong> ساخته <strong>آلفرد هیچکاک،</strong> <strong>آنتونی پرکینز</strong> در نقش <strong>نورمن بیتس</strong> یکی از جاودانه ترین و البته خبیث ترین بدمن های تاریخ سینما را رقم می زند. چهره معصوم و صدای آرام و لرزان <strong>نورمن</strong> به گونه ای است که کمتر کسی تصور می کند که او یک مریض روانی و قاتلی خطرناک است.</p>
<p dir="rtl">زمانی که <strong>ماریون</strong> با بازی <strong>جانت لی</strong> در حمام متل <strong>بیتس </strong>به طرز فجیعی به قتل می رسد، همه نگاه ها &nbsp;متوجه مادر <strong>نورمن</strong> به عنوان مظنون درجه یک است. حتی زمانی که <strong>آربوگاست</strong> کارآگاه پلیس با ضربات بی رحمانه چاقو به قتل می رسد، بر همگان مسلم می شود که مادر <strong>نورمن</strong> قاتلی حرفه ای و بی رحم است. اما سرانجام در سکانس های پایانی دست <strong>نورمن</strong> رو شده و مشخص می شود قاتل در حقیقت همان <strong>نورمن</strong> است که با داشتن شخصیت دوگانه در نقش مادرش که سالها پیش از دنیا رفته، دست به جنایت می زند.</p>
<p dir="rtl">یکی از زیباترین سکانسهای تاریخ سینما زمانی رقم می خورد که <strong>نورمن</strong> در بازداشتگاه بر روی یک صندلی نشسته و شخصیت های دوگانه اش در حال کلنجار با یکدیگر هستند. هنگامی که دوربین بر روی چهره او کلوزآپ می شود <strong>نورمن&nbsp;</strong>با لبخندی مرموز بیننده شوک زده فیلم را به وحشتی عمیق و فراموش نشدنی فرو می برد.</p>
<p style="text-align: center;" dir="rtl"><img src="http://www.newprophecy.net/Anthony_Perkins.jpg" alt="" width="320" height="240" /></p>
<p dir="rtl">&nbsp;<strong>آنتونی پرکینز</strong>(1932-1992) اگرچه با هنرنمایی در نقش <strong>نورمن بیتس</strong> اعتبار و شهرت فراوانی کسب کرد اما هیچ گاه نتوانست موفقیت خود را تکرار نماید و تا آخر عمر در سایه کاراکتر <strong>نورمن بیتس</strong> باقی ماند.</p>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[بهارانه ...]]></title>
			<link>http://CafeClassic.ir/thread-183.html</link>
			<pubDate>Sat, 20 Mar 2010 06:45:59 +0100</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://CafeClassic.ir/thread-183.html</guid>
			<description><![CDATA[<p style="line-height: 200%;" dir="rtl"><span style="font-size: small;"><span style="color: #ff00ff;"><strong>مژده ای دل که<span lang="fa"> </span>&nbsp;دگرباره بهار آمده است <span lang="fa">&nbsp;</span>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; خوش <span lang="fa">&nbsp;</span>خراميده&nbsp; و با حسن&nbsp; و<span lang="fa"> </span>&nbsp;وقار آمده است<br />&nbsp;به&nbsp; تو ای&nbsp; باد&nbsp; صبا&nbsp; می دهمت&nbsp; پيغامی&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; <span lang="fa">&nbsp;&nbsp; </span>&nbsp;اين پيامی است که از دوست به يار آمده است<br />شاد باشيد در اين عيد و در اين سال جديد <span lang="fa">&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; &nbsp; </span>&nbsp; آرزويی است <span lang="fa">&nbsp;</span>که از دوست<span lang="fa"> </span>&nbsp;به يار آمده است</strong></span></span></p>
<p style="line-height: 200%;" dir="rtl"><span style="font-size: small;"><span style="color: #ff00ff;">&nbsp;</span></span></p>
<p style="line-height: 200%;" dir="rtl"><span style="font-size: small;"><span style="color: #ff00ff;"><span style="color: #000000;">امیدوارم که سال نکویی برای تمام دوستان در پیش باشد. بد نیست به سبک مجله فیلم که نویسندگان بهاریه می نویسند ما نیز بهاریه های خود را در اینجا بنویسیم. البته برای پاسداشت زبان پارسی ، به جای کلمه <strong>بهاریه</strong> از واژه <strong>بهارانه</strong> استفاده کردیم. بهارانه نوشتن برای ما که سن سالمان به نویسندگان کهن سال مجلات سینمایی نمی رسد شاید کمی مشکل باشد .&nbsp;ما نه نوستالژی سینمایی داریم که مثل <strong>پرویز دوایی</strong> یا <strong>پرویز نوری</strong> و ... از جلوه سر در فلان سینمای بنویسیم و نه شانس تماشای فیلم های بزرگ کلاسیک را بر پرده بزرگ سینما&nbsp; تجربه کرده ایم . دهه طلایی از نظر ما شاید فقط&nbsp;برنامه های&nbsp;مسحور کننده دهه 60 بود که از صفحه کوچک تلویزیون تماشا می کردیم اما به هر حال شاید نسل بعد از ما&nbsp;، همین نیمه خاطره را هم نداشته باشد !</span></span></span></p>
<p style="line-height: 200%;" dir="rtl"><span style="font-size: small;"><span style="color: #ff00ff;"><span style="color: #000000;"><img src="http://www.farsi.se/noruz/bahar1.JPG" alt="" width="369" height="753" /></span></span></span></p>
<p style="line-height: 200%;" dir="rtl"><span style="font-size: small;"><span style="color: #ff00ff;"><span style="color: #000000;">&nbsp;</span></span></span></p>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="line-height: 200%;" dir="rtl"><span style="font-size: small;"><span style="color: #ff00ff;"><strong>مژده ای دل که<span lang="fa"> </span>&nbsp;دگرباره بهار آمده است <span lang="fa">&nbsp;</span>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; خوش <span lang="fa">&nbsp;</span>خراميده&nbsp; و با حسن&nbsp; و<span lang="fa"> </span>&nbsp;وقار آمده است<br />&nbsp;به&nbsp; تو ای&nbsp; باد&nbsp; صبا&nbsp; می دهمت&nbsp; پيغامی&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; <span lang="fa">&nbsp;&nbsp; </span>&nbsp;اين پيامی است که از دوست به يار آمده است<br />شاد باشيد در اين عيد و در اين سال جديد <span lang="fa">&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; &nbsp; </span>&nbsp; آرزويی است <span lang="fa">&nbsp;</span>که از دوست<span lang="fa"> </span>&nbsp;به يار آمده است</strong></span></span></p>
<p style="line-height: 200%;" dir="rtl"><span style="font-size: small;"><span style="color: #ff00ff;">&nbsp;</span></span></p>
<p style="line-height: 200%;" dir="rtl"><span style="font-size: small;"><span style="color: #ff00ff;"><span style="color: #000000;">امیدوارم که سال نکویی برای تمام دوستان در پیش باشد. بد نیست به سبک مجله فیلم که نویسندگان بهاریه می نویسند ما نیز بهاریه های خود را در اینجا بنویسیم. البته برای پاسداشت زبان پارسی ، به جای کلمه <strong>بهاریه</strong> از واژه <strong>بهارانه</strong> استفاده کردیم. بهارانه نوشتن برای ما که سن سالمان به نویسندگان کهن سال مجلات سینمایی نمی رسد شاید کمی مشکل باشد .&nbsp;ما نه نوستالژی سینمایی داریم که مثل <strong>پرویز دوایی</strong> یا <strong>پرویز نوری</strong> و ... از جلوه سر در فلان سینمای بنویسیم و نه شانس تماشای فیلم های بزرگ کلاسیک را بر پرده بزرگ سینما&nbsp; تجربه کرده ایم . دهه طلایی از نظر ما شاید فقط&nbsp;برنامه های&nbsp;مسحور کننده دهه 60 بود که از صفحه کوچک تلویزیون تماشا می کردیم اما به هر حال شاید نسل بعد از ما&nbsp;، همین نیمه خاطره را هم نداشته باشد !</span></span></span></p>
<p style="line-height: 200%;" dir="rtl"><span style="font-size: small;"><span style="color: #ff00ff;"><span style="color: #000000;"><img src="http://www.farsi.se/noruz/bahar1.JPG" alt="" width="369" height="753" /></span></span></span></p>
<p style="line-height: 200%;" dir="rtl"><span style="font-size: small;"><span style="color: #ff00ff;"><span style="color: #000000;">&nbsp;</span></span></span></p>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[دیالوگ هایی که شخصیت های فیلم  امکان نداشت  بگن !]]></title>
			<link>http://CafeClassic.ir/thread-161.html</link>
			<pubDate>Sat, 30 Jan 2010 13:07:26 +0100</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://CafeClassic.ir/thread-161.html</guid>
			<description><![CDATA[<p>در این تاپیک ، دیالوگ هایی که شخصیت های فیلم های کلاسیک نگفته اند و یا امکان نداشت که بگویند&nbsp;، بر اساس خلاقیت و یا روحیه طنز دوستان نوشته می شود. ممکن است دیالوگ های پیشنهادی&nbsp; طنز&nbsp; و یا حتی جدی و مناسب تر از دیالوگ اصلی فیلم از کار در بیاید. لطفا هنگام نوشتن دیالوگ ، حتی الامکان از تصاویر مرتبط هم استفاده کنید تا تاپیک جذاب تر شود.</p>
<p><img src="http://up.iranblog.ir/6/1264873510.jpg" alt="" /></p>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>در این تاپیک ، دیالوگ هایی که شخصیت های فیلم های کلاسیک نگفته اند و یا امکان نداشت که بگویند&nbsp;، بر اساس خلاقیت و یا روحیه طنز دوستان نوشته می شود. ممکن است دیالوگ های پیشنهادی&nbsp; طنز&nbsp; و یا حتی جدی و مناسب تر از دیالوگ اصلی فیلم از کار در بیاید. لطفا هنگام نوشتن دیالوگ ، حتی الامکان از تصاویر مرتبط هم استفاده کنید تا تاپیک جذاب تر شود.</p>
<p><img src="http://up.iranblog.ir/6/1264873510.jpg" alt="" /></p>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[عکس های سینمایی]]></title>
			<link>http://CafeClassic.ir/thread-116.html</link>
			<pubDate>Sat, 24 Oct 2009 23:00:22 +0200</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://CafeClassic.ir/thread-116.html</guid>
			<description><![CDATA[<p>در این تاپیک ، تک عکس ها یا تک پوسترهای زیبایی را که دوست داریم قرار می دهیم و در موردشان و حسی که منتقل می کنند می نویسیم. دایره موضوعات می تواند بسیار گسترده باشد. یک تاپیک دلی و حسی و ...</p>
<p><strong><span style="color: #ff0000;">آلن دلون </span>در کنار <span style="color: #0000ff;">ژان پیرملوین</span></strong></p>
<p>چقدر آلن دلون با این بارونی و سیبیل ، جذاب و با ابهت است. معلوم نیست این چیه تو دست اش ؟! این کارگردان ها طفلکی ها خیلی دوست دارن عینک آفتابی بزنن و کلاه تگزاسی سرشون بذارن.&nbsp;آخه بنده خداها نمی تونن مثل بازیگراشون تیپ بزنن و باید به همین ها قانع باشن &nbsp;! نمی دونم سر چه فیلمیه ولی ممکنه <strong>دایره سرخ</strong> باشه.</p>
<p><img src="http://www.filmreference.com/images/sjff_02_img0769.jpg" alt="" width="519" height="394" /></p>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>در این تاپیک ، تک عکس ها یا تک پوسترهای زیبایی را که دوست داریم قرار می دهیم و در موردشان و حسی که منتقل می کنند می نویسیم. دایره موضوعات می تواند بسیار گسترده باشد. یک تاپیک دلی و حسی و ...</p>
<p><strong><span style="color: #ff0000;">آلن دلون </span>در کنار <span style="color: #0000ff;">ژان پیرملوین</span></strong></p>
<p>چقدر آلن دلون با این بارونی و سیبیل ، جذاب و با ابهت است. معلوم نیست این چیه تو دست اش ؟! این کارگردان ها طفلکی ها خیلی دوست دارن عینک آفتابی بزنن و کلاه تگزاسی سرشون بذارن.&nbsp;آخه بنده خداها نمی تونن مثل بازیگراشون تیپ بزنن و باید به همین ها قانع باشن &nbsp;! نمی دونم سر چه فیلمیه ولی ممکنه <strong>دایره سرخ</strong> باشه.</p>
<p><img src="http://www.filmreference.com/images/sjff_02_img0769.jpg" alt="" width="519" height="394" /></p>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[اینترنت گردی ...]]></title>
			<link>http://CafeClassic.ir/thread-113.html</link>
			<pubDate>Mon, 19 Oct 2009 11:52:29 +0200</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://CafeClassic.ir/thread-113.html</guid>
			<description><![CDATA[<p>امیر قادری ، هفته قبل با فریدون جیرانی در برنامه دوقدم مانده به صبح ، گفتگوی جالبی&nbsp;می کرد. مثل اینکه امشب هم در مرغزار دوم برنامه ، از معبر امواج شبکه چهار&nbsp; می تونید بخش دوم گفتگو را به صورت زنده تماشا کنید. ترکیب صالح علاء - فریدون جیرانی و امیر قادری جالب خواهد بود.</p>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>امیر قادری ، هفته قبل با فریدون جیرانی در برنامه دوقدم مانده به صبح ، گفتگوی جالبی&nbsp;می کرد. مثل اینکه امشب هم در مرغزار دوم برنامه ، از معبر امواج شبکه چهار&nbsp; می تونید بخش دوم گفتگو را به صورت زنده تماشا کنید. ترکیب صالح علاء - فریدون جیرانی و امیر قادری جالب خواهد بود.</p>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[خاطرات فیلم دیدن ...  ( از ویدیو  تا ...  ماهواره )]]></title>
			<link>http://CafeClassic.ir/thread-112.html</link>
			<pubDate>Sat, 17 Oct 2009 23:11:12 +0200</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://CafeClassic.ir/thread-112.html</guid>
			<description><![CDATA[<p>خاطرات سینمایی ما ، گنجینه گرانقدر زندگی ما هستند و سینما یکی از زیباترین هنرهایی است که حواشی آن در برخی اوقات جذابیتی همسنگ خود آن دارد. برخی هنرها و ورزش ها را همین حواشی جذاب نگه داشته است ( مانند فوتبال ! ) . اما در مورد سینما و فیلم ، حواشی آن ، جزئی از خود هنر است . درست مانند کشیدن نقاشی است که روند کار و محیط آن و اتفاقاتی که پیرامون نقاش رخ می دهد ، بر کار و لذتی که می برد اثر می گذارد. ما فقط 2 ساعت وقت صرف دیدن فیلمی می کنیم اما شاید دهها ساعت در مورد آن مطلب می خوانیم و یا برای دوستان خود تعریف می کنیم. صدها بار در طول عمر ، سکانس های آن را در ذهن مرور می کنیم و ... . اصولا هنری مانند<strong> سینما</strong> و مدیوم ( رسانه ) <strong>فیلم</strong> که نوعی رویا است ، ارتباط تنگاتنگی با خاطره و قصه و تصورات ذهن ما دارد و برای همین است که همیشه از تعریف یک فیلم و داستان برای دیگران لذت می بریم. سالن سینما فرصتی برای لذت بردن جمعی است و وقتی که ما به صورت فردی لذتی را تجربه کرده ایم دوست داریم با تعریف آن برای دیگران ، در آن لذت با دیگران شریک شویم و خود لذت بیشتری ببریم. یک فرایند پیچیده <strong>روانشناسی</strong> !</p>
<p>این صغری کبری گفتن ها از برای این بود که بگویم این تاپیک را شروع می کنیم تا هر نوع خاطره سینمایی ؛ از مکافات های فیلم دیدن در دوران ممنوعیت ویدیو و قایم کردن نوار vhs زیر پیراهن ! گرفته تا دیدن فیلم های رنگارنگ امروزی از ماهواره ای&nbsp; امروز ، از شادی های و غم ها ، گریه ها ، رکورد زدن ها در دیدن چند باره فیلم ها ، نگفته ها و گفته ها ، و .... خلاصه هر خاطره جذابی که فکر می کنید برای دیگران هم جذاب و زیبا باشد را با دوستان مطرح کنیم.&nbsp; </p>
<p>&nbsp;<img src="http://www.blogcdn.com/www.engadget.com/media/2006/09/cellphone_vcr.jpg" alt="" width="440" height="318" /></p>
<p></p>
<p></p>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>خاطرات سینمایی ما ، گنجینه گرانقدر زندگی ما هستند و سینما یکی از زیباترین هنرهایی است که حواشی آن در برخی اوقات جذابیتی همسنگ خود آن دارد. برخی هنرها و ورزش ها را همین حواشی جذاب نگه داشته است ( مانند فوتبال ! ) . اما در مورد سینما و فیلم ، حواشی آن ، جزئی از خود هنر است . درست مانند کشیدن نقاشی است که روند کار و محیط آن و اتفاقاتی که پیرامون نقاش رخ می دهد ، بر کار و لذتی که می برد اثر می گذارد. ما فقط 2 ساعت وقت صرف دیدن فیلمی می کنیم اما شاید دهها ساعت در مورد آن مطلب می خوانیم و یا برای دوستان خود تعریف می کنیم. صدها بار در طول عمر ، سکانس های آن را در ذهن مرور می کنیم و ... . اصولا هنری مانند<strong> سینما</strong> و مدیوم ( رسانه ) <strong>فیلم</strong> که نوعی رویا است ، ارتباط تنگاتنگی با خاطره و قصه و تصورات ذهن ما دارد و برای همین است که همیشه از تعریف یک فیلم و داستان برای دیگران لذت می بریم. سالن سینما فرصتی برای لذت بردن جمعی است و وقتی که ما به صورت فردی لذتی را تجربه کرده ایم دوست داریم با تعریف آن برای دیگران ، در آن لذت با دیگران شریک شویم و خود لذت بیشتری ببریم. یک فرایند پیچیده <strong>روانشناسی</strong> !</p>
<p>این صغری کبری گفتن ها از برای این بود که بگویم این تاپیک را شروع می کنیم تا هر نوع خاطره سینمایی ؛ از مکافات های فیلم دیدن در دوران ممنوعیت ویدیو و قایم کردن نوار vhs زیر پیراهن ! گرفته تا دیدن فیلم های رنگارنگ امروزی از ماهواره ای&nbsp; امروز ، از شادی های و غم ها ، گریه ها ، رکورد زدن ها در دیدن چند باره فیلم ها ، نگفته ها و گفته ها ، و .... خلاصه هر خاطره جذابی که فکر می کنید برای دیگران هم جذاب و زیبا باشد را با دوستان مطرح کنیم.&nbsp; </p>
<p>&nbsp;<img src="http://www.blogcdn.com/www.engadget.com/media/2006/09/cellphone_vcr.jpg" alt="" width="440" height="318" /></p>
<p></p>
<p></p>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[چطور فیلم ها را ادیت کنیم و در اینترنت قرار دهیم ؟]]></title>
			<link>http://CafeClassic.ir/thread-109.html</link>
			<pubDate>Mon, 12 Oct 2009 11:20:06 +0200</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://CafeClassic.ir/thread-109.html</guid>
			<description><![CDATA[<p><blockquote><cite><span> (۱۹-۷-۱۳۸۸ ۰۷:۲۴ صبح)</span>واترلو 1815 نوشته شده: <a href="http://CafeClassic.ir/post-883.html#pid883" class="quick_jump">&nbsp;</a></cite></p>
<p>سه&nbsp;مورد را دوستان به من راهنمایی کنند ممنون میشم</p>
<p>1-نحوه به اشتراک گذاشتن فایلهای صوتی و تصویری</p>
<p>2-کم حجم کردن فایلهای صوتی و تصویری</p>
<p>3-چطور میشه تکه ای از فیلم رو از دی وی دی یا فایل تصویری جدا کرد و به اشتراک گذاشت</p>
<p>ممنون</p>
<p></blockquote>
</p>
<p>1- برای به اشتراک گذاشتن فایل های صوتی و تصویری دو راه حل کلی هست. راه اول که ساده تر و فراگیرتر است ، آپلود کردن فایل در سایت های مخصوص دانلود مانند <a href="http://www.4shared.com/"><a href="http://www.4shared.com" target="_blank">http://www.4shared.com</a></a>&nbsp; است. بدین صورت که بعد از ثبت نام در سایت ، شما می توانید فایل مورد نظر خود را از روی کامپیوتر browse و انتخاب کنید و بر روی آن سایت آپلود کنید. سپس یک لینک به شما داده می شود که با دادن آدرس لینک به بقیه ، آنها می توانند به راحتی فایل شما را دانلود و دریافت کنند. راه حل دوم استفاده از سایت های اشتراک آنلاین مانند youtube.com&nbsp; می باشد . البته با توجه به قیلثر شدن این سایت می توانید از سایت های&nbsp; مشابه ( که با سرچ کلمه video sharing ) در گوگل قابل جستجو هستند استفاده کنید. البته دانلود موزیک و ویدیو از این سایت ها کمی مشکل تر از راه اول است و نیاز به سرعت اینترنت بالایی هم دارد. پیشنهاد من همان&nbsp;<a href="http://www.4shared.com"><a href="http://www.4shared.com" target="_blank">http://www.4shared.com</a></a>&nbsp;,و یا &nbsp;<a href="http://www.rapidshare.com/"><a href="http://www.rapidshare.com" target="_blank">http://www.rapidshare.com</a></a> است.</p>
<p>2- برای کم حجم کردن فایل های صوتی و تصویری هم دو راه حل وجود دارد. راه اول استفاده از برنامه های فشرده ساز مانند winzip که البته در خیلی از موارد حجم فایل تغییر زیادی نمی کند. راه حل دوم که موثرتر است تغییر فرمت و کیفیت فایل در برنامه هایی مانند windows movie maker خود ویندوز ( منوی start --&gt; Program ) و یا برنامه های قوی تری مانند ulead video studio می باشد. در این برنامه ها می توانید فایل اولیه را بارگذاری کنید و پس از ویرایش و یا جداکردن تیکه هایی از آن ، فرمت ثانویه آنرا هم تغییر دهید. با انتخاب فرمت های فشرده تر مانند wmv و mpeg4 و ... و انتخاب رزولیشن پایین تر ( مثلا 200* 320 به جای 480*640)&nbsp; می توان حجم فایل را تا دهها برابر کمتر کرد. البته کاهش حجم برای به اشتراک گذاری بر روی اینترنت بسیار خوب و مناسب است اما به هر حال کیفیت تصویر را کاهش می دهد.</p>
<p>3- برای این مورد باید از ترکیبی از برنامه های گزینه 2 و 1 استفاده کنید. یعنی در ابتدا با استفاده از برنامه های video studio و یا windows movie maker ( این دو ساده ترین و آسان تری ها هستند ) تیکه های مورد نظر را جدا کنید. سپس فرمت نهایی فایل را انتخاب کنید و در پایان با استفاده از یکی از سایت های اشتراک مانند&nbsp;<a href="http://www.4shared.com"><a href="http://www.4shared.com" target="_blank">http://www.4shared.com</a></a> فایل صوتی یا تصویری را در اینترنت قرار دهید.</p>
<p><img src="http://www.bestshareware.net/img0/ulead-video-studio1-big.jpg" alt="برنامه ulead video studio" width="600" height="446" /></p>
<p></p>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><blockquote><cite><span> (۱۹-۷-۱۳۸۸ ۰۷:۲۴ صبح)</span>واترلو 1815 نوشته شده: <a href="http://CafeClassic.ir/post-883.html#pid883" class="quick_jump">&nbsp;</a></cite></p>
<p>سه&nbsp;مورد را دوستان به من راهنمایی کنند ممنون میشم</p>
<p>1-نحوه به اشتراک گذاشتن فایلهای صوتی و تصویری</p>
<p>2-کم حجم کردن فایلهای صوتی و تصویری</p>
<p>3-چطور میشه تکه ای از فیلم رو از دی وی دی یا فایل تصویری جدا کرد و به اشتراک گذاشت</p>
<p>ممنون</p>
<p></blockquote>
</p>
<p>1- برای به اشتراک گذاشتن فایل های صوتی و تصویری دو راه حل کلی هست. راه اول که ساده تر و فراگیرتر است ، آپلود کردن فایل در سایت های مخصوص دانلود مانند <a href="http://www.4shared.com/"><a href="http://www.4shared.com" target="_blank">http://www.4shared.com</a></a>&nbsp; است. بدین صورت که بعد از ثبت نام در سایت ، شما می توانید فایل مورد نظر خود را از روی کامپیوتر browse و انتخاب کنید و بر روی آن سایت آپلود کنید. سپس یک لینک به شما داده می شود که با دادن آدرس لینک به بقیه ، آنها می توانند به راحتی فایل شما را دانلود و دریافت کنند. راه حل دوم استفاده از سایت های اشتراک آنلاین مانند youtube.com&nbsp; می باشد . البته با توجه به قیلثر شدن این سایت می توانید از سایت های&nbsp; مشابه ( که با سرچ کلمه video sharing ) در گوگل قابل جستجو هستند استفاده کنید. البته دانلود موزیک و ویدیو از این سایت ها کمی مشکل تر از راه اول است و نیاز به سرعت اینترنت بالایی هم دارد. پیشنهاد من همان&nbsp;<a href="http://www.4shared.com"><a href="http://www.4shared.com" target="_blank">http://www.4shared.com</a></a>&nbsp;,و یا &nbsp;<a href="http://www.rapidshare.com/"><a href="http://www.rapidshare.com" target="_blank">http://www.rapidshare.com</a></a> است.</p>
<p>2- برای کم حجم کردن فایل های صوتی و تصویری هم دو راه حل وجود دارد. راه اول استفاده از برنامه های فشرده ساز مانند winzip که البته در خیلی از موارد حجم فایل تغییر زیادی نمی کند. راه حل دوم که موثرتر است تغییر فرمت و کیفیت فایل در برنامه هایی مانند windows movie maker خود ویندوز ( منوی start --&gt; Program ) و یا برنامه های قوی تری مانند ulead video studio می باشد. در این برنامه ها می توانید فایل اولیه را بارگذاری کنید و پس از ویرایش و یا جداکردن تیکه هایی از آن ، فرمت ثانویه آنرا هم تغییر دهید. با انتخاب فرمت های فشرده تر مانند wmv و mpeg4 و ... و انتخاب رزولیشن پایین تر ( مثلا 200* 320 به جای 480*640)&nbsp; می توان حجم فایل را تا دهها برابر کمتر کرد. البته کاهش حجم برای به اشتراک گذاری بر روی اینترنت بسیار خوب و مناسب است اما به هر حال کیفیت تصویر را کاهش می دهد.</p>
<p>3- برای این مورد باید از ترکیبی از برنامه های گزینه 2 و 1 استفاده کنید. یعنی در ابتدا با استفاده از برنامه های video studio و یا windows movie maker ( این دو ساده ترین و آسان تری ها هستند ) تیکه های مورد نظر را جدا کنید. سپس فرمت نهایی فایل را انتخاب کنید و در پایان با استفاده از یکی از سایت های اشتراک مانند&nbsp;<a href="http://www.4shared.com"><a href="http://www.4shared.com" target="_blank">http://www.4shared.com</a></a> فایل صوتی یا تصویری را در اینترنت قرار دهید.</p>
<p><img src="http://www.bestshareware.net/img0/ulead-video-studio1-big.jpg" alt="برنامه ulead video studio" width="600" height="446" /></p>
<p></p>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[اسطوره شرلوک هولمز]]></title>
			<link>http://CafeClassic.ir/thread-98.html</link>
			<pubDate>Sun, 04 Oct 2009 07:07:02 +0200</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://CafeClassic.ir/thread-98.html</guid>
			<description><![CDATA[<p>این بخش برای علاقمندان به <strong>شرلوک هولمز، جرمی برت</strong> و<strong> استاد بهرام زند</strong>&nbsp; است که به راستی یک مثلث استثنایی را برای خلق یک اثر جاودانی ایجاد کرده اند.</p>
<p>در ابتدا نگاهی کلی به شخصیت <strong>هولمز</strong> و خالق آن <strong>سر آرتور کانن دویل</strong> می پردازم و در بخشهای بعد به&nbsp; <strong>جرمی برت</strong> و <strong>استاد بهرام زند</strong> خواهیم پرداخت.</p>
<p></p>
<p style="text-align: center;"><img src="http://www.sherlock-holmes.co.uk/images/postcard2.gif" alt="" width="421" height="287" /></p>
<p style="TEXT-ALIGN: center" dir="rtl"><strong>شرلوک هولمز اسطوره كارآگاهان</strong></p>
<p dir="rtl">&nbsp;در فضاي مه آلود شهر لندن و در سالهاي واپسين قرن نوزده و در عصر ويكتوريايي انگليس، در شماره B 221 خيابان بيكر كارآگاهي زيرك و دوست داشتني به همراه دوست دكترش به حل پيچيده ترين پرونده هاي جنايي مشغول هستند. آنها <strong>"شرلوك هولمز"</strong> اسطوره كارآگاهان جهان و <strong>"دكتر واتسون"</strong> دستيار با وفايش هستند. شخصيتهايي كه مثل دو جزء جدانشدني در بسياري از مسائل جنايي در كنار هم هستند. در اين ميان حل&nbsp; معماهاي پيچيده به عهده <strong>"هولمز"</strong> است كه معمولا چندين گام از بقيه جلوتر است و<strong> "واتسون"</strong> با ثبت اين وقايع در حقيقت به همه كمك ميكند تا از واقعيت ماجرا با خبر شوند. در فضاي خاص و مه گرفته شهر لندن وسايل نقليه، كالسكه هايي دونفره هستند و روزنامه نيز منتشر مي شود، ضمن آنكه قطارها بهترين وسيله براي مسافرت هستند. در چنين فضاي مه آلود و تاريكي كه به خصوص شبهاي لندن دارد، جنايت كاري است بسيار آسان و حل معماي كشف آن نيز به همان اندازه كاري است بسيار دشوار. و تنها كسي كه مي تواند پرده از راز اين جنايتها بردارد بي شك فقط <strong>"شرلوك هولمز"</strong> است. وقتي در داستان <strong>"الماس آبي"</strong> دست سارق رو مي شود و يا وقتي راز داستان<strong> "مترجم يوناني"</strong> فاش مي شود و يا وقتي در معماي <strong>"درختان بلوط"</strong> جان دخترك مظلوم از مرگ نجات داده مي شود و كلا در دهها داستان مشابه ، همه به نبوغ،قدرت استنتاج و تحليلهاي بي نقص <strong>"هولمز"</strong> پي مي برند.</p>
<p dir="rtl"><strong>هولمز</strong> انساني است عجيب و منحصر به فرد: او هيچ علاقه اي به زنها ندارد- شيميدان، بوكسور و شمشيرزني است حرفه اي-و البته معتاد به مرفين! گاهي اوقات ساعتها در گوشه اي نشسته و هيچ چيز نمي خورد و گاه براي لحظه اي روي پا بند نمي شود.</p>
<p dir="rtl">او در يك آپارتمان به همراه دوستش <strong>"دكتر واتسون"</strong> و خدمتكارشان <strong>"خانم هادسون"</strong>زندگي مي كند.خانه اي كه محل كار او نيز به شمار مي رود. در گوشه اي از اتاق پرونده هاي جنايي و كتابهاي دايره المعارف طبقه بندي شده اند. اتاق كار داراي دو پنجره مشرف به خيابان بيكر است جايي كه <strong>"هولمز"</strong> معمولا قبل از ورود مراجعين آنها را روي هوا مي زند! شخصيت <strong>"هولمز"</strong> به قدري بزرگ است كه پس از حل بسياري از معماهاي بزرگ آنها را به نام اسكاتلند يارد تمام مي كند. در نظر او همه كارآگاهان اسكاتلنديارد به جز يكي دونفر( <strong>"لستريد" و "گرگسون"</strong>) آدمهايي احمق و بي دست و پا هستند.</p>
<p style="TEXT-ALIGN: center" dir="rtl"><img src="http://www.sshf.com/fr/dossiers/jbrett/photos/holmes1e.jpg" alt="" width="223" height="250" /></p>
<p dir="rtl">&nbsp;<strong>"هولمز"</strong> پس از حل معماهاي گوناگون و رسوا كردن بزرگترين جنايتكاران در يكي از پرونده هايش در برابر <strong>پروفسور موريارتي</strong> شرور قرار مي گيرد و دست او را نيز رو مي كند. <strong>"موريارتي"</strong> دقيقا نمونه منفي <strong>"هولمز"</strong> و خبره در جنايت است. <strong>"هولمز"</strong> پس از رسوا كردن <strong>"موريارتي"</strong> از طرف همدستان او مورد سوء قصد قرار مي گيرد. براي همين به سمت سوئيس مي گريزد و در دامنه كوههاي آلپ مخفي مي شود. امابه زودي و پس از گذشتن چند روز سروكله <strong>"موريارتي"</strong> پيدا مي شود. در يكي از روزها <strong>"واتسون"</strong> فريب خورده و براي لحظاتي از <strong>"هولمز"</strong> جدا مي شود. و هنگامي كه پي به نقشه شوم دشمنان مي برد سراسيمه خود را به آبشار <strong>"رايشن باخ"</strong> مي رساند و در آنجا فقط عصا و نامه وداع <strong>"هولمز"</strong> را پيدا مي كند. <strong>"واتسون"</strong> متوجه مي شود كه <strong>"هولمز"</strong> و دشمنش با هم درگير شده و هردو در اعماق دره آبشار <strong>"رايشن باخ"</strong> از بين رفته اند. <strong>"واتسون"</strong> سرخورده و ناراحت ديوانه وار به دنبال <strong>"هولمز"</strong> مي گردد اما حتي جسد او را هم نمي يابد.</p>
<p dir="rtl">&nbsp;چندسال از اين ماجرا مي گذرد. اينك <strong>"واتسون"</strong> به شغل طبابت روي آورده و درمطب كوچكي&nbsp; در لندن مشغول به كار است. ضمن آنكه دورادور مسايل جنايي را هم&nbsp; پيگيري مي كند. روزي به پيرمرد كتابفروشي در پارك برخورد مي كند كه در مورد يكي از پرونده هاي جنايي صحبت مي كند و عصر همان روز او را در مطبش ملاقات مي كند و پيرمرد از او مي خواهد تا قفسه هاي خالي كتابخانه اش را با خريد كتاب پر كند. <strong>"واتسون"</strong> براي لحظه اي به طرف كتابخانه مي رود و وقتي رويش را&nbsp; بر مي گرداند<strong> "شرلوك هولمز"</strong> را مي بيند كه بشاش و خندان جلويش ايستاده است! واز فرط هيجان از هوش مي رود. آري <strong>"هولمز"</strong> برگشته . او از حادثه آبشار جان سالم به در برده اما كماكان يكي از افراد <strong>"موريارتي"</strong> كه شاهد درگيري <strong>"هولمز"</strong> با رئيسش و متعاقبا پرت شدن او به دست<strong> "هولمز"</strong> بوده، همچنان در تعقيب <strong>"هولمز"</strong> مي باشد. در ماجراي خانه خالي <strong>"هولمز"</strong> موفق ميشود شر تنها بازمانده گروه خبيث <strong>"موريارتي"</strong> را هم از سر خود كم كرده و با آرامش خاطر به حل معماهاي جنايي بپردازد.</p>
<p style="TEXT-ALIGN: center" dir="rtl">&nbsp;<strong>"سر آرتور کانن دويل"</strong></p>
<p style="TEXT-ALIGN: center" dir="rtl"><img src="http://www.erbzine.com/mag13/doyl01h3.jpg" alt="" width="194" height="216" /></p>
<p dir="rtl">گفته مي شود<strong> "سر آرتور كانن دويل"</strong> (1859-1930)خالق اين شخصيت عظيم خود نيز روحيه اي شبيه به <strong>"هولمز"</strong> داشته و در دانشگاه جزو مستعدترين افراد بوده و به نوعي شخصيت <strong>"هولمز"</strong> را از جواني پر شور خودش به وجود آورده است. او در چهار رمان بلند و 56 داستان كوتاه به شرح تواناييهاي اين كارآگاه توانا و منحصر به فرد مي پردازد.</p>
<p>اقتباسهاي سينمايي و تلويزيوني زيادي از ماجراهاي <strong>"هولمز"</strong> وجود دارد و هنرپيشگان زيادي در نقش اين اين كارآگاه زبردست نقش آفريني كرده اند اما حقيقتا هيچكدام به اندازه <strong>"جرمي برت"</strong> در اين نقش توانا نبوده اند.<strong> "جرمي برت"</strong> دقيقا خود<strong> "شرلوك هولمز"</strong> است با تمام خصوصيات ظاهري و فعل و انفعالهاي فيزيكي. او از اوايل دهه 80 ميلادي نقش خود را در مجموعه هاي مختلف اين سريالها براي تلويزيون <strong>"گرانادا"</strong> آغاز كرد و نزديك به يك دهه اثري جاودان و به يادماندني از <strong>"هولمز"</strong> به جاي گذاشت. چقدر جاي افسوس دارد كه اين هنرمند توانا در 12 سپتامبر سال 1995 درگذشت و همه علاقه مندانش را از ديدن دوباره <strong>"هولمز"</strong> محروم كرد. يادش گرامي باد.</p>
<p>&nbsp;<span id="_marker">&nbsp;</span></p>
<p style="text-align: center;"><img src="http://www.sshf.com/fr/dossiers/jbrett/photos/holmes2m.jpg" alt="" width="400" height="568" /></p>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>این بخش برای علاقمندان به <strong>شرلوک هولمز، جرمی برت</strong> و<strong> استاد بهرام زند</strong>&nbsp; است که به راستی یک مثلث استثنایی را برای خلق یک اثر جاودانی ایجاد کرده اند.</p>
<p>در ابتدا نگاهی کلی به شخصیت <strong>هولمز</strong> و خالق آن <strong>سر آرتور کانن دویل</strong> می پردازم و در بخشهای بعد به&nbsp; <strong>جرمی برت</strong> و <strong>استاد بهرام زند</strong> خواهیم پرداخت.</p>
<p></p>
<p style="text-align: center;"><img src="http://www.sherlock-holmes.co.uk/images/postcard2.gif" alt="" width="421" height="287" /></p>
<p style="TEXT-ALIGN: center" dir="rtl"><strong>شرلوک هولمز اسطوره كارآگاهان</strong></p>
<p dir="rtl">&nbsp;در فضاي مه آلود شهر لندن و در سالهاي واپسين قرن نوزده و در عصر ويكتوريايي انگليس، در شماره B 221 خيابان بيكر كارآگاهي زيرك و دوست داشتني به همراه دوست دكترش به حل پيچيده ترين پرونده هاي جنايي مشغول هستند. آنها <strong>"شرلوك هولمز"</strong> اسطوره كارآگاهان جهان و <strong>"دكتر واتسون"</strong> دستيار با وفايش هستند. شخصيتهايي كه مثل دو جزء جدانشدني در بسياري از مسائل جنايي در كنار هم هستند. در اين ميان حل&nbsp; معماهاي پيچيده به عهده <strong>"هولمز"</strong> است كه معمولا چندين گام از بقيه جلوتر است و<strong> "واتسون"</strong> با ثبت اين وقايع در حقيقت به همه كمك ميكند تا از واقعيت ماجرا با خبر شوند. در فضاي خاص و مه گرفته شهر لندن وسايل نقليه، كالسكه هايي دونفره هستند و روزنامه نيز منتشر مي شود، ضمن آنكه قطارها بهترين وسيله براي مسافرت هستند. در چنين فضاي مه آلود و تاريكي كه به خصوص شبهاي لندن دارد، جنايت كاري است بسيار آسان و حل معماي كشف آن نيز به همان اندازه كاري است بسيار دشوار. و تنها كسي كه مي تواند پرده از راز اين جنايتها بردارد بي شك فقط <strong>"شرلوك هولمز"</strong> است. وقتي در داستان <strong>"الماس آبي"</strong> دست سارق رو مي شود و يا وقتي راز داستان<strong> "مترجم يوناني"</strong> فاش مي شود و يا وقتي در معماي <strong>"درختان بلوط"</strong> جان دخترك مظلوم از مرگ نجات داده مي شود و كلا در دهها داستان مشابه ، همه به نبوغ،قدرت استنتاج و تحليلهاي بي نقص <strong>"هولمز"</strong> پي مي برند.</p>
<p dir="rtl"><strong>هولمز</strong> انساني است عجيب و منحصر به فرد: او هيچ علاقه اي به زنها ندارد- شيميدان، بوكسور و شمشيرزني است حرفه اي-و البته معتاد به مرفين! گاهي اوقات ساعتها در گوشه اي نشسته و هيچ چيز نمي خورد و گاه براي لحظه اي روي پا بند نمي شود.</p>
<p dir="rtl">او در يك آپارتمان به همراه دوستش <strong>"دكتر واتسون"</strong> و خدمتكارشان <strong>"خانم هادسون"</strong>زندگي مي كند.خانه اي كه محل كار او نيز به شمار مي رود. در گوشه اي از اتاق پرونده هاي جنايي و كتابهاي دايره المعارف طبقه بندي شده اند. اتاق كار داراي دو پنجره مشرف به خيابان بيكر است جايي كه <strong>"هولمز"</strong> معمولا قبل از ورود مراجعين آنها را روي هوا مي زند! شخصيت <strong>"هولمز"</strong> به قدري بزرگ است كه پس از حل بسياري از معماهاي بزرگ آنها را به نام اسكاتلند يارد تمام مي كند. در نظر او همه كارآگاهان اسكاتلنديارد به جز يكي دونفر( <strong>"لستريد" و "گرگسون"</strong>) آدمهايي احمق و بي دست و پا هستند.</p>
<p style="TEXT-ALIGN: center" dir="rtl"><img src="http://www.sshf.com/fr/dossiers/jbrett/photos/holmes1e.jpg" alt="" width="223" height="250" /></p>
<p dir="rtl">&nbsp;<strong>"هولمز"</strong> پس از حل معماهاي گوناگون و رسوا كردن بزرگترين جنايتكاران در يكي از پرونده هايش در برابر <strong>پروفسور موريارتي</strong> شرور قرار مي گيرد و دست او را نيز رو مي كند. <strong>"موريارتي"</strong> دقيقا نمونه منفي <strong>"هولمز"</strong> و خبره در جنايت است. <strong>"هولمز"</strong> پس از رسوا كردن <strong>"موريارتي"</strong> از طرف همدستان او مورد سوء قصد قرار مي گيرد. براي همين به سمت سوئيس مي گريزد و در دامنه كوههاي آلپ مخفي مي شود. امابه زودي و پس از گذشتن چند روز سروكله <strong>"موريارتي"</strong> پيدا مي شود. در يكي از روزها <strong>"واتسون"</strong> فريب خورده و براي لحظاتي از <strong>"هولمز"</strong> جدا مي شود. و هنگامي كه پي به نقشه شوم دشمنان مي برد سراسيمه خود را به آبشار <strong>"رايشن باخ"</strong> مي رساند و در آنجا فقط عصا و نامه وداع <strong>"هولمز"</strong> را پيدا مي كند. <strong>"واتسون"</strong> متوجه مي شود كه <strong>"هولمز"</strong> و دشمنش با هم درگير شده و هردو در اعماق دره آبشار <strong>"رايشن باخ"</strong> از بين رفته اند. <strong>"واتسون"</strong> سرخورده و ناراحت ديوانه وار به دنبال <strong>"هولمز"</strong> مي گردد اما حتي جسد او را هم نمي يابد.</p>
<p dir="rtl">&nbsp;چندسال از اين ماجرا مي گذرد. اينك <strong>"واتسون"</strong> به شغل طبابت روي آورده و درمطب كوچكي&nbsp; در لندن مشغول به كار است. ضمن آنكه دورادور مسايل جنايي را هم&nbsp; پيگيري مي كند. روزي به پيرمرد كتابفروشي در پارك برخورد مي كند كه در مورد يكي از پرونده هاي جنايي صحبت مي كند و عصر همان روز او را در مطبش ملاقات مي كند و پيرمرد از او مي خواهد تا قفسه هاي خالي كتابخانه اش را با خريد كتاب پر كند. <strong>"واتسون"</strong> براي لحظه اي به طرف كتابخانه مي رود و وقتي رويش را&nbsp; بر مي گرداند<strong> "شرلوك هولمز"</strong> را مي بيند كه بشاش و خندان جلويش ايستاده است! واز فرط هيجان از هوش مي رود. آري <strong>"هولمز"</strong> برگشته . او از حادثه آبشار جان سالم به در برده اما كماكان يكي از افراد <strong>"موريارتي"</strong> كه شاهد درگيري <strong>"هولمز"</strong> با رئيسش و متعاقبا پرت شدن او به دست<strong> "هولمز"</strong> بوده، همچنان در تعقيب <strong>"هولمز"</strong> مي باشد. در ماجراي خانه خالي <strong>"هولمز"</strong> موفق ميشود شر تنها بازمانده گروه خبيث <strong>"موريارتي"</strong> را هم از سر خود كم كرده و با آرامش خاطر به حل معماهاي جنايي بپردازد.</p>
<p style="TEXT-ALIGN: center" dir="rtl">&nbsp;<strong>"سر آرتور کانن دويل"</strong></p>
<p style="TEXT-ALIGN: center" dir="rtl"><img src="http://www.erbzine.com/mag13/doyl01h3.jpg" alt="" width="194" height="216" /></p>
<p dir="rtl">گفته مي شود<strong> "سر آرتور كانن دويل"</strong> (1859-1930)خالق اين شخصيت عظيم خود نيز روحيه اي شبيه به <strong>"هولمز"</strong> داشته و در دانشگاه جزو مستعدترين افراد بوده و به نوعي شخصيت <strong>"هولمز"</strong> را از جواني پر شور خودش به وجود آورده است. او در چهار رمان بلند و 56 داستان كوتاه به شرح تواناييهاي اين كارآگاه توانا و منحصر به فرد مي پردازد.</p>
<p>اقتباسهاي سينمايي و تلويزيوني زيادي از ماجراهاي <strong>"هولمز"</strong> وجود دارد و هنرپيشگان زيادي در نقش اين اين كارآگاه زبردست نقش آفريني كرده اند اما حقيقتا هيچكدام به اندازه <strong>"جرمي برت"</strong> در اين نقش توانا نبوده اند.<strong> "جرمي برت"</strong> دقيقا خود<strong> "شرلوك هولمز"</strong> است با تمام خصوصيات ظاهري و فعل و انفعالهاي فيزيكي. او از اوايل دهه 80 ميلادي نقش خود را در مجموعه هاي مختلف اين سريالها براي تلويزيون <strong>"گرانادا"</strong> آغاز كرد و نزديك به يك دهه اثري جاودان و به يادماندني از <strong>"هولمز"</strong> به جاي گذاشت. چقدر جاي افسوس دارد كه اين هنرمند توانا در 12 سپتامبر سال 1995 درگذشت و همه علاقه مندانش را از ديدن دوباره <strong>"هولمز"</strong> محروم كرد. يادش گرامي باد.</p>
<p>&nbsp;<span id="_marker">&nbsp;</span></p>
<p style="text-align: center;"><img src="http://www.sshf.com/fr/dossiers/jbrett/photos/holmes2m.jpg" alt="" width="400" height="568" /></p>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[کانال های باتری خالی کن !]]></title>
			<link>http://CafeClassic.ir/thread-76.html</link>
			<pubDate>Tue, 15 Sep 2009 21:54:27 +0200</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://CafeClassic.ir/thread-76.html</guid>
			<description><![CDATA[<p>خدا را شکر ! ... انشااله خدا بیشترش کنه ! ... خدا همشون رو حفظ کنه ...</p>
<p>شبکه های اون ور آبی رو می گم که بزنم به تخته <strong>فارسی زبان</strong> هاش روز به روز بچه&nbsp;می کنه و تصاعدی بیشتر میشه ! از همه قماش سرگرمی و فیلم و مسابقه و تبلیغ و ... درشون پیدا میشه. ایرونی جماعت هر جا بره شکر خدا کم نمیاره ! در حالیکه روی هاتبرد ( پرنده داغ ) صدها کانال هست درصد کانال های فارسی زبان ها نسبت به بقیه زبان ها واقعا چشمگیر هست. مثلا کشورهایی در حد ایران و هم تراز ما هر کدوم حداکثر 4 تا 5 کانال دارن و کشورهای معظم اروپایی هم دست بالا 10 کانال دارن.</p>
<p>اما به لطف نبود شبکه ها محلی جذاب و در نبود تلویزیون های خصوصی داخلی و کابلی و ... تعداد شبکه های ماهواره ای ایرانی روی هاتبرد از 40 تا فزونی گرفته و اگر شبکه های برون مرزی صدا و سیما (ره) رو هم اضافه کنیم از 50 تا رد میشه.</p>
<p>خب تا اینجا مشکلی نیست. مشکل از اونجایی شروع میشه که تعداد زیادی از این شبکه ها اینقدر برنامه هاشون شبیه به هم هست که اگر آرم خودشون رو حذف کنن عمرا کسی بتونه تشخیص بده که کانالی که نگاه می کنه کدوم کاناله. بعضی از شبکه ها هم که بچه های چند قلوی باباشون هستن. طرف برای جذب آگهی بیشتر به جای اینکه کیفیت&nbsp; شبکه خودشو بالا ببره ، اومده&nbsp; چهار - پنج تا شبکه مختلف زده و صبح تا شب تبلیغ و شو و سخنرانی و گفتگوی تلفنی تحویل ملت میده.</p>
<p>خب حالا ممکنه بگید به ما چه ؟ اینجا <a href="cafeclassic.ir">کافه کلاسیکه </a>و ما دنبال فیلم و سینما و دوبله و نسخه های نایاب و کمک به آرشیو دارها و .... هستیم . موضوعات مربوط به دهکده جهانی <strong>مک لوهان</strong> و عصر ارتباطات به ما چه ربطی داره ؟!&nbsp; اینجاست که ربطش رو الان مشخص می کنم.</p>
<p>شب ، خسته از سر کار بر می گردی و ماهواره رو باز می کنی.... شبکه های رنگارنگ فارسی رو پشت سر هم مرتب کرده ای تا راحت تر بتونی انتخاب کنی... خبری ها و سیاسی ها رو یه نگاه می اندازی و زود رد میشی ( آخه فعلا خبری نیست ! ) می رسی به اولی که می بینی به به&nbsp;! <span style="color: #0000ff;"><strong><span style="color: #333333;">ربکا</span></strong></span> ی <span style="color: #0000ff;">هیچکاک</span> رو گذاشته با دوبله فارسی و کیفیت گوشی موبایل ! ... چند دقیقه نگاه می کنی اما اونقدر کیفیت صدا و تصویر پایینه که مجبور میشی بری کانال بعدی ... خب این یکی <strong>شورش در کشتی بونتی</strong> رو گذاشته ( عجب شبکه های کلاسیک دوستی ! )&nbsp; کیفیت تصویری این یکی از قبلی افتضاح تر است&nbsp;... چیزی در حد گرافیک <strong>آتاری</strong> !! ... میری به کانال بعدی ... یه فیلمفارسی معروف قبل از انقلاب رو گذاشته که شاید 100 بار تا حالا تکرارش از همین شبکه ها پخش شده. کیفیت تصویری این یکی اینقدر شاهکاره که اصلا تشخیص بازیگر زن از مرد ( مگر از روی صدا) ممکن نیست !! ... کنترل رسیور هنوز تو دستمه و میرم به کانال بعدی ... خدا را شکر .. یه فیلم از <span style="color: #0000ff;">علی حاتمی </span>گذاشته : <strong>کمال الملک</strong> ... کیفیت تصویرش از بقیه کانال ها بهتره .. حداقل در حد <span style="color: #993300;">VHS</span> هست ... (&nbsp;کدوم احمقی&nbsp;گفته <span style="color: #993300;">blu-ray</span> داره <span style="color: #993300;">DVD</span> رو از رده خارج می کنه ؟! ) ... حلاصه داریم با دیالوگ های شنیدنی فیلم حال می کنیم که ناگهان پیامهای بازرگانی می پره وسط ... " معجزه قرن !! کوچک کننده بینی .... اختراع جدید ... توانبخشی جنسی آقایان !! .... ترک اعنیاد و ...."</p>
<p>فکرش رو بکنید از عالم حس و حال فیلم <strong>کمال الملک</strong> یکدفعه وارد این چیزها بشی ... <img src="http://www.pic4ever.com/images/nocomment.gif" border="0" alt="[تصویر: nocomment.gif&#93;" /></p>
<p>پایان قسمت اول</p>
<p>ادامه دارد</p>
<p>منبع: <a href="cafeclassic.ir">کافه کلاسیک</a>&nbsp;&nbsp;CafeClassic.ir</p>
<p><img src="http://images.mylot.com/userImages/images/postphotos/2103765.jpg" alt="" width="360" height="360" /></p>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>خدا را شکر ! ... انشااله خدا بیشترش کنه ! ... خدا همشون رو حفظ کنه ...</p>
<p>شبکه های اون ور آبی رو می گم که بزنم به تخته <strong>فارسی زبان</strong> هاش روز به روز بچه&nbsp;می کنه و تصاعدی بیشتر میشه ! از همه قماش سرگرمی و فیلم و مسابقه و تبلیغ و ... درشون پیدا میشه. ایرونی جماعت هر جا بره شکر خدا کم نمیاره ! در حالیکه روی هاتبرد ( پرنده داغ ) صدها کانال هست درصد کانال های فارسی زبان ها نسبت به بقیه زبان ها واقعا چشمگیر هست. مثلا کشورهایی در حد ایران و هم تراز ما هر کدوم حداکثر 4 تا 5 کانال دارن و کشورهای معظم اروپایی هم دست بالا 10 کانال دارن.</p>
<p>اما به لطف نبود شبکه ها محلی جذاب و در نبود تلویزیون های خصوصی داخلی و کابلی و ... تعداد شبکه های ماهواره ای ایرانی روی هاتبرد از 40 تا فزونی گرفته و اگر شبکه های برون مرزی صدا و سیما (ره) رو هم اضافه کنیم از 50 تا رد میشه.</p>
<p>خب تا اینجا مشکلی نیست. مشکل از اونجایی شروع میشه که تعداد زیادی از این شبکه ها اینقدر برنامه هاشون شبیه به هم هست که اگر آرم خودشون رو حذف کنن عمرا کسی بتونه تشخیص بده که کانالی که نگاه می کنه کدوم کاناله. بعضی از شبکه ها هم که بچه های چند قلوی باباشون هستن. طرف برای جذب آگهی بیشتر به جای اینکه کیفیت&nbsp; شبکه خودشو بالا ببره ، اومده&nbsp; چهار - پنج تا شبکه مختلف زده و صبح تا شب تبلیغ و شو و سخنرانی و گفتگوی تلفنی تحویل ملت میده.</p>
<p>خب حالا ممکنه بگید به ما چه ؟ اینجا <a href="cafeclassic.ir">کافه کلاسیکه </a>و ما دنبال فیلم و سینما و دوبله و نسخه های نایاب و کمک به آرشیو دارها و .... هستیم . موضوعات مربوط به دهکده جهانی <strong>مک لوهان</strong> و عصر ارتباطات به ما چه ربطی داره ؟!&nbsp; اینجاست که ربطش رو الان مشخص می کنم.</p>
<p>شب ، خسته از سر کار بر می گردی و ماهواره رو باز می کنی.... شبکه های رنگارنگ فارسی رو پشت سر هم مرتب کرده ای تا راحت تر بتونی انتخاب کنی... خبری ها و سیاسی ها رو یه نگاه می اندازی و زود رد میشی ( آخه فعلا خبری نیست ! ) می رسی به اولی که می بینی به به&nbsp;! <span style="color: #0000ff;"><strong><span style="color: #333333;">ربکا</span></strong></span> ی <span style="color: #0000ff;">هیچکاک</span> رو گذاشته با دوبله فارسی و کیفیت گوشی موبایل ! ... چند دقیقه نگاه می کنی اما اونقدر کیفیت صدا و تصویر پایینه که مجبور میشی بری کانال بعدی ... خب این یکی <strong>شورش در کشتی بونتی</strong> رو گذاشته ( عجب شبکه های کلاسیک دوستی ! )&nbsp; کیفیت تصویری این یکی از قبلی افتضاح تر است&nbsp;... چیزی در حد گرافیک <strong>آتاری</strong> !! ... میری به کانال بعدی ... یه فیلمفارسی معروف قبل از انقلاب رو گذاشته که شاید 100 بار تا حالا تکرارش از همین شبکه ها پخش شده. کیفیت تصویری این یکی اینقدر شاهکاره که اصلا تشخیص بازیگر زن از مرد ( مگر از روی صدا) ممکن نیست !! ... کنترل رسیور هنوز تو دستمه و میرم به کانال بعدی ... خدا را شکر .. یه فیلم از <span style="color: #0000ff;">علی حاتمی </span>گذاشته : <strong>کمال الملک</strong> ... کیفیت تصویرش از بقیه کانال ها بهتره .. حداقل در حد <span style="color: #993300;">VHS</span> هست ... (&nbsp;کدوم احمقی&nbsp;گفته <span style="color: #993300;">blu-ray</span> داره <span style="color: #993300;">DVD</span> رو از رده خارج می کنه ؟! ) ... حلاصه داریم با دیالوگ های شنیدنی فیلم حال می کنیم که ناگهان پیامهای بازرگانی می پره وسط ... " معجزه قرن !! کوچک کننده بینی .... اختراع جدید ... توانبخشی جنسی آقایان !! .... ترک اعنیاد و ...."</p>
<p>فکرش رو بکنید از عالم حس و حال فیلم <strong>کمال الملک</strong> یکدفعه وارد این چیزها بشی ... <img src="http://www.pic4ever.com/images/nocomment.gif" border="0" alt="[تصویر: nocomment.gif]" /></p>
<p>پایان قسمت اول</p>
<p>ادامه دارد</p>
<p>منبع: <a href="cafeclassic.ir">کافه کلاسیک</a>&nbsp;&nbsp;CafeClassic.ir</p>
<p><img src="http://images.mylot.com/userImages/images/postphotos/2103765.jpg" alt="" width="360" height="360" /></p>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[نکات جالب ، خواندنی و دیدنی از سینمای کلاسیک]]></title>
			<link>http://CafeClassic.ir/thread-74.html</link>
			<pubDate>Wed, 02 Sep 2009 20:59:45 +0200</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://CafeClassic.ir/thread-74.html</guid>
			<description><![CDATA[<p>&nbsp;می گویند&nbsp; <strong>&ldquo;مریلین مونرو &rdquo;</strong> یک وقتی نامه ای نوشت به <strong>&rdquo; آلبرت اینشتین &rdquo;</strong> که فکرش را بکن که اگر من و تو ازدواج کنیم&nbsp; بچه هایمان با زیبایی من و هوش و نبوغ تو چه محشری می شوند !</p>
<p>اقای <strong>&rdquo; اینشتین &rdquo;</strong> هم نوشت : ممنون از این همه لطف و دست و دلبازی خانم . واقعا هم که چه غوغایی می شود ! ولی این یک روی سکه است . فکرش را بکنید که اگر قضیه بر عکس شود چه رسوایی بزرگی بر پا می شود&nbsp; !!</p>
<p><img src="http://www.pic4ever.com/images/laie_14.gif" border="0" alt="[تصویر: laie_14.gif&#93;" /></p>
<p><img src="http://www.funis2cool.com/wp-content/uploads/2008/06/crazy.jpg" alt="بچه احتمالی انیشتین و مرلین مونرو" width="245" height="303" /></p>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>&nbsp;می گویند&nbsp; <strong>&ldquo;مریلین مونرو &rdquo;</strong> یک وقتی نامه ای نوشت به <strong>&rdquo; آلبرت اینشتین &rdquo;</strong> که فکرش را بکن که اگر من و تو ازدواج کنیم&nbsp; بچه هایمان با زیبایی من و هوش و نبوغ تو چه محشری می شوند !</p>
<p>اقای <strong>&rdquo; اینشتین &rdquo;</strong> هم نوشت : ممنون از این همه لطف و دست و دلبازی خانم . واقعا هم که چه غوغایی می شود ! ولی این یک روی سکه است . فکرش را بکنید که اگر قضیه بر عکس شود چه رسوایی بزرگی بر پا می شود&nbsp; !!</p>
<p><img src="http://www.pic4ever.com/images/laie_14.gif" border="0" alt="[تصویر: laie_14.gif]" /></p>
<p><img src="http://www.funis2cool.com/wp-content/uploads/2008/06/crazy.jpg" alt="بچه احتمالی انیشتین و مرلین مونرو" width="245" height="303" /></p>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[مجلات سینمایی]]></title>
			<link>http://CafeClassic.ir/thread-62.html</link>
			<pubDate>Sun, 09 Aug 2009 11:38:10 +0200</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://CafeClassic.ir/thread-62.html</guid>
			<description><![CDATA[<img src="http://www.film-magazine.com/images/mag/397.jpg" border="0" alt="[تصویر: 397.jpg&#93;" /><br />
<br />
آخرین مجله <span style="font-weight: bold;">فیلم</span> هم در اومد ( البته 15 روز پیش ) . <br />
<br />
این مجله خیلی وقته که دیگه جذابیتش رو برای عاشقان سینما از دست داده اما معمولا به خرید<br />
اون اعتیاد دارن. چندین بار تا حالا سعی کردم نخرم اما باز هم امید به یک مقاله زیبا یا شوق خواندن<br />
مطالب <span style="font-weight: bold;">" خشت و آینه "</span> و پرونده <span style="font-weight: bold;">" فانوس خیال"</span>  باز آدم رو وسوسه می کنه. <br />
<br />
قبلا <span style="font-weight: bold;">دنیای تصویر</span> با مطالب جنجالی اش فیلم رو در حاشیه قرار می داد اما امروز در نبود مجله <span style="font-weight: bold;">علی معلم</span><br />
باید به همان مجله فیلم خودمون قانع باشیم، آرشیوش کنیم و دائم به این فکر کنیم که این صدها شماره<br />
مجله فیلم رو کجا نگهداری کنیم. دلمون هم نمی آد که بذاریمش تو انبار زیر اسباب و وسایل دیگه چون<br />
می دونیم <span style="font-weight: bold;">اگر چیزی اونجا بره دیگه گاهی در نمی آد !</span> <br />
<br />
نمی دونم چرا <span style="font-weight: bold;">مسعود مهرابی</span> و <span style="font-weight: bold;">هوشنگ گلمکانی</span> اصلا به فکر یک تغییر و تحول در شکل و شمایل <br />
نشریه شون نیستن. حتی <span style="font-weight: bold;">کایه دو سینما </span>ی معروف هم بعد از 30 سال یه رفروم انجام داد. خب <br />
نشریات سینمایی ما هم تابعی از سینمای درب و داغونمون باید باشه. به قول اون دیالوگ معروف:<br />
<br />
<span style="font-weight: bold;"><span style="color: #1E90FF;">باید همه چیزمان به همه چیزمان  بیاید !</span></span><br />
<br />
اما واقعا حیف است که ببینیم که مجله ای که خاطرات بسیار زیبایی از آن داریم اینطور مانند پیرمردی<br />
فرتوت در حال احتضار است. باید فکری کرد. باید طرحی نو در انداخت. اولین جرقه های امید با راه اندازی<br />
یک سایت اختصاصی برای مجله شروع شده است:  <a href="http://www.film-magazine.com/" target="_blank">http://www.film-magazine.com/</a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<img src="http://www.film-magazine.com/images/mag/397.jpg" border="0" alt="[تصویر: 397.jpg]" /><br />
<br />
آخرین مجله <span style="font-weight: bold;">فیلم</span> هم در اومد ( البته 15 روز پیش ) . <br />
<br />
این مجله خیلی وقته که دیگه جذابیتش رو برای عاشقان سینما از دست داده اما معمولا به خرید<br />
اون اعتیاد دارن. چندین بار تا حالا سعی کردم نخرم اما باز هم امید به یک مقاله زیبا یا شوق خواندن<br />
مطالب <span style="font-weight: bold;">" خشت و آینه "</span> و پرونده <span style="font-weight: bold;">" فانوس خیال"</span>  باز آدم رو وسوسه می کنه. <br />
<br />
قبلا <span style="font-weight: bold;">دنیای تصویر</span> با مطالب جنجالی اش فیلم رو در حاشیه قرار می داد اما امروز در نبود مجله <span style="font-weight: bold;">علی معلم</span><br />
باید به همان مجله فیلم خودمون قانع باشیم، آرشیوش کنیم و دائم به این فکر کنیم که این صدها شماره<br />
مجله فیلم رو کجا نگهداری کنیم. دلمون هم نمی آد که بذاریمش تو انبار زیر اسباب و وسایل دیگه چون<br />
می دونیم <span style="font-weight: bold;">اگر چیزی اونجا بره دیگه گاهی در نمی آد !</span> <br />
<br />
نمی دونم چرا <span style="font-weight: bold;">مسعود مهرابی</span> و <span style="font-weight: bold;">هوشنگ گلمکانی</span> اصلا به فکر یک تغییر و تحول در شکل و شمایل <br />
نشریه شون نیستن. حتی <span style="font-weight: bold;">کایه دو سینما </span>ی معروف هم بعد از 30 سال یه رفروم انجام داد. خب <br />
نشریات سینمایی ما هم تابعی از سینمای درب و داغونمون باید باشه. به قول اون دیالوگ معروف:<br />
<br />
<span style="font-weight: bold;"><span style="color: #1E90FF;">باید همه چیزمان به همه چیزمان  بیاید !</span></span><br />
<br />
اما واقعا حیف است که ببینیم که مجله ای که خاطرات بسیار زیبایی از آن داریم اینطور مانند پیرمردی<br />
فرتوت در حال احتضار است. باید فکری کرد. باید طرحی نو در انداخت. اولین جرقه های امید با راه اندازی<br />
یک سایت اختصاصی برای مجله شروع شده است:  <a href="http://www.film-magazine.com/" target="_blank">http://www.film-magazine.com/</a>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[آشنایی با اعضای جدید و احوال پرسی دوستان]]></title>
			<link>http://CafeClassic.ir/thread-57.html</link>
			<pubDate>Sat, 25 Jul 2009 11:00:51 +0200</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://CafeClassic.ir/thread-57.html</guid>
			<description><![CDATA[این تاپیک برای گفتگوی رو در رو اعضاء اولیه انجمن استارت شده است. روزهای <span style="font-weight: bold;">شنبه و یکشنبه</span><br />
3 و 4 مرداد 1388 بین ساعت 10 شب تا 12 شب دوستان در اینجا با هم بحث خواهند کرد.<br />
برای سرعت عمل و جلوگیری از پراکندگی در این دو جلسه بحث های زنده ای را با هم در <span style="font-weight: bold;">این<br />
تاپیک اختصاصی</span> خواهیم داشت.<br />
همچنین در صورتی که افرادی کاملا مورد اعتماد و خوب ( مثل خودتون ) سراغ دارید می توانید ایشان را نیز دعوت<br />
کنید. ایشان حتی بدون ثبت نام می توانند در بخش <span style="font-weight: bold;">پرسش و پاسخ</span> به تبادل نظر بپردازند.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[این تاپیک برای گفتگوی رو در رو اعضاء اولیه انجمن استارت شده است. روزهای <span style="font-weight: bold;">شنبه و یکشنبه</span><br />
3 و 4 مرداد 1388 بین ساعت 10 شب تا 12 شب دوستان در اینجا با هم بحث خواهند کرد.<br />
برای سرعت عمل و جلوگیری از پراکندگی در این دو جلسه بحث های زنده ای را با هم در <span style="font-weight: bold;">این<br />
تاپیک اختصاصی</span> خواهیم داشت.<br />
همچنین در صورتی که افرادی کاملا مورد اعتماد و خوب ( مثل خودتون ) سراغ دارید می توانید ایشان را نیز دعوت<br />
کنید. ایشان حتی بدون ثبت نام می توانند در بخش <span style="font-weight: bold;">پرسش و پاسخ</span> به تبادل نظر بپردازند.]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[گنجینه نوستالژی ... روزی روزگاری ... گفتمان . ..]]></title>
			<link>http://CafeClassic.ir/thread-55.html</link>
			<pubDate>Fri, 24 Jul 2009 19:04:14 +0200</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://CafeClassic.ir/thread-55.html</guid>
			<description><![CDATA[اگر بعضی دوستان سابقه زیادی در اینترنت داشته باشن حتما فرومی با نام <span style="font-weight: bold;">گفتمان</span> رو به خاطر می آورند.<br />
انجمنی که مدت ها بهترین کاربران را در خود گرد آورده بود و جزء چند تالار معدود فارسی آن زمان بود.<br />
<br />
پاک شدن ناگهانی <span style="font-weight: bold;">Goftman</span>  بسیاری از علاقمندان را شوکه کرد و بسیاری دیگر را در به در کرد. خیلی ها دیگر <br />
شوق نوشتن های آنچنانی را دوباره بدست نیاوردند چرا که حاصل سالها نوشتن خود را بر باد رفته دیدند.<br />
<br />
خوشبختانه من برخی از تاپیک های جذاب ( جذاب از نظر خودم در 5 سال قبل ! ) را ذخیره کردم و بد ندیدم که <br />
کم کم در بخش های مختلف فروم با آوردن آن پست ها یادی از آن دوستان نازنین که به بسیاری از آنها مدیون هستیم بکنم.<br />
 <br />
<br />
البته با برخی از دوستان مانند <span style="font-weight: bold;">منصور - اورفه</span> و ... هنوز ارتباط برقرار است و امید است به زودی آنها را ببینیم.<br />
<br />
برای نمونه تصویر تعدادی از صفحات را در پایین صفحه ضمیمه کرده ام :<hr />
<img src="http://www.usps.com/images/stamps/97/bogart.jpg" border="0" alt="[تصویر: bogart.jpg&#93;" /><br />
<br />
شب بود و تنهایی ...  اینترنت و یاد گذشته ها .....<br />
<br />
دیدم  گفتمان عزیز آن قدر به گردن ما حق داشت که یک تاپیک مستقل را به<br />
آن اختصاص دهیم. یک تاپیک احساسی و نوستالژیک که فقط به خاطرات <br />
خوش آن موقع ما و نحوه آشنایی ما با آن فروم بی نظیر بپردازد. منظور نقل<br />
مطالب گذشته یا Copy &#x26; Paste کردن آن مطالب در اینجا نیست بلکه یادآوری<br />
آن دوران خوش گذشته بود چرا که نیمی از جذابیت سینما همانا یادآوری تجربه<br />
های خوش گذشته از مواجه با صحنه ها و فیلم های مورد علاقه است و شاید<br />
حالا هم آن فروم جاودان به  اثری سینمایی در ذهن ما بدل گشته است.<br />
<br />
... به یاد می آورم زمانی که تاپیک "بهترین فیلم های کلاسیک دنیا" را آغاز <br />
کردم چه شوق و شوری در خود احساس می کردم. حسی زیبا و انرژی بخش<br />
که با استقبال دوستان تقویت می گردید و مشوقی بود برای ادامه دادن. تاپیک<br />
"افسانه بازیگران زن تاریخ سینما "که به کوشش منصور عزیز آغاز شد و <br />
یا "راهنمای فیلم خواران" که مهرداد 21 ( که هنوز فلسفه آن عدد پسوندی را <br />
نمی دانم ! ) .... تاپیک ارزشمند دوبله و دهها تاپیک ماندگار دیگر ...<br />
<br />
محیطی خاص و رویایی درست مانند یک فیلم کلاسیک. نمی دانم ... شاید<br />
آن دوران دوباره تکرار نشود ولی باید امیدوار بود چون امید همیشه زیباست.<br />
<br />
در کازابلانکای بی همتا وقتی الیزا از ریک می پرسد " پس وضع من و تو چی<br />
میشه ؟" ریک می گوید " پاریس همیشه با ماست " و اینگونه می گوید که<br />
آنها از این پس باید به جای در کنار هم بودن فقط با خاطرات خوش گذشته<br />
زندگی کنند. شاید چنین چیزی در مورد گفتمان هم صدق کند. <br />
<br />
گفتمان همیشه با ماست ..  <img src="http://gozareforum.com/images/sm/flower.gif" border="0" alt="[تصویر: flower.gif&#93;" /><br />
<br />
<br />
<span style="color: #696969;">پی نوشت:  این یادداشت احساسی را برای <a href="http://gozareforum.com/thread-503-post-103503.html#pid103503" target="_blank">فروم گزاره</a> ( اورفه عزیز ) نوشته بودم .</span>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[اگر بعضی دوستان سابقه زیادی در اینترنت داشته باشن حتما فرومی با نام <span style="font-weight: bold;">گفتمان</span> رو به خاطر می آورند.<br />
انجمنی که مدت ها بهترین کاربران را در خود گرد آورده بود و جزء چند تالار معدود فارسی آن زمان بود.<br />
<br />
پاک شدن ناگهانی <span style="font-weight: bold;">Goftman</span>  بسیاری از علاقمندان را شوکه کرد و بسیاری دیگر را در به در کرد. خیلی ها دیگر <br />
شوق نوشتن های آنچنانی را دوباره بدست نیاوردند چرا که حاصل سالها نوشتن خود را بر باد رفته دیدند.<br />
<br />
خوشبختانه من برخی از تاپیک های جذاب ( جذاب از نظر خودم در 5 سال قبل ! ) را ذخیره کردم و بد ندیدم که <br />
کم کم در بخش های مختلف فروم با آوردن آن پست ها یادی از آن دوستان نازنین که به بسیاری از آنها مدیون هستیم بکنم.<br />
 <br />
<br />
البته با برخی از دوستان مانند <span style="font-weight: bold;">منصور - اورفه</span> و ... هنوز ارتباط برقرار است و امید است به زودی آنها را ببینیم.<br />
<br />
برای نمونه تصویر تعدادی از صفحات را در پایین صفحه ضمیمه کرده ام :<hr />
<img src="http://www.usps.com/images/stamps/97/bogart.jpg" border="0" alt="[تصویر: bogart.jpg]" /><br />
<br />
شب بود و تنهایی ...  اینترنت و یاد گذشته ها .....<br />
<br />
دیدم  گفتمان عزیز آن قدر به گردن ما حق داشت که یک تاپیک مستقل را به<br />
آن اختصاص دهیم. یک تاپیک احساسی و نوستالژیک که فقط به خاطرات <br />
خوش آن موقع ما و نحوه آشنایی ما با آن فروم بی نظیر بپردازد. منظور نقل<br />
مطالب گذشته یا Copy & Paste کردن آن مطالب در اینجا نیست بلکه یادآوری<br />
آن دوران خوش گذشته بود چرا که نیمی از جذابیت سینما همانا یادآوری تجربه<br />
های خوش گذشته از مواجه با صحنه ها و فیلم های مورد علاقه است و شاید<br />
حالا هم آن فروم جاودان به  اثری سینمایی در ذهن ما بدل گشته است.<br />
<br />
... به یاد می آورم زمانی که تاپیک "بهترین فیلم های کلاسیک دنیا" را آغاز <br />
کردم چه شوق و شوری در خود احساس می کردم. حسی زیبا و انرژی بخش<br />
که با استقبال دوستان تقویت می گردید و مشوقی بود برای ادامه دادن. تاپیک<br />
"افسانه بازیگران زن تاریخ سینما "که به کوشش منصور عزیز آغاز شد و <br />
یا "راهنمای فیلم خواران" که مهرداد 21 ( که هنوز فلسفه آن عدد پسوندی را <br />
نمی دانم ! ) .... تاپیک ارزشمند دوبله و دهها تاپیک ماندگار دیگر ...<br />
<br />
محیطی خاص و رویایی درست مانند یک فیلم کلاسیک. نمی دانم ... شاید<br />
آن دوران دوباره تکرار نشود ولی باید امیدوار بود چون امید همیشه زیباست.<br />
<br />
در کازابلانکای بی همتا وقتی الیزا از ریک می پرسد " پس وضع من و تو چی<br />
میشه ؟" ریک می گوید " پاریس همیشه با ماست " و اینگونه می گوید که<br />
آنها از این پس باید به جای در کنار هم بودن فقط با خاطرات خوش گذشته<br />
زندگی کنند. شاید چنین چیزی در مورد گفتمان هم صدق کند. <br />
<br />
گفتمان همیشه با ماست ..  <img src="http://gozareforum.com/images/sm/flower.gif" border="0" alt="[تصویر: flower.gif]" /><br />
<br />
<br />
<span style="color: #696969;">پی نوشت:  این یادداشت احساسی را برای <a href="http://gozareforum.com/thread-503-post-103503.html#pid103503" target="_blank">فروم گزاره</a> ( اورفه عزیز ) نوشته بودم .</span>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[آخرین فیلمی که دیدم ...]]></title>
			<link>http://CafeClassic.ir/thread-46.html</link>
			<pubDate>Wed, 20 May 2009 11:35:33 +0200</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://CafeClassic.ir/thread-46.html</guid>
			<description><![CDATA[بلا نسبت شما ... روم به دیوار ... من رفتم <span style="font-weight: bold;">اخراجی های 2 </span>رو دیدم <img src="http://www.pic4ever.com/images/shame.gif" border="0" alt="[تصویر: shame.gif&#93;" /><br />
<br />
فکرش رو بکنید آدم 2 روز قبلش<span style="font-weight: bold;"> بازداشتگاه شماره 17 </span>بیلی وایلدر رو دیده باشه و بعد بره<br />
یه فیلم بازداشتگاهی اینطوری ببینه <img src="http://www.pic4ever.com/images/tauruss.gif" border="0" alt="[تصویر: tauruss.gif&#93;" /><br />
بیشتر از این ناراحت شدم که چرا 2000 تومن ریختم به جیب این آدما... <img src="http://www.pic4ever.com/images/4fvgdaq_th.gif" border="0" alt="[تصویر: 4fvgdaq_th.gif&#93;" />البته بعدش خودم رو دلداری دادم که :<br />
 نه ! نصف این پول به سینما دارها میرسه و سینمای مملکت تقویت میشه <img src="http://www.pic4ever.com/images/2chw5mg.gif" border="0" alt="[تصویر: 2chw5mg.gif&#93;" /><br />
<br />
نیمه اول فیلم تا حدودی قابل تحمل بود <img src="http://CafeClassic.ir/images/smilies/dodgy.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="Dodgy" title="Dodgy" />اما نیمه دوم و آخرای فیلم از بس شعاری شد و  مسخره ،<br />
داشت حالم به هم می خورد. :@ موضوع فیلم جای کار خیلی داشت و می شد خیلی موقعیت های طنز <br />
بهتری ساخت و دیالوگ های بهتری هم جایگزین کرد. <span style="color: #696969;">ده نمکی</span>  برای نوشتن قسمت سوم حتما باید با چند تا <br />
فیلمنامه نویس خبره تر کار کنه ... <br />
<br />
<img src="http://www.sharemation.com/imamhassan/02.jpg" border="0" alt="[تصویر: 02.jpg&#93;" /><br />
<br />
<br />
دیگه حالم از این بازیگر ( هاشمی ) که همیشه نقش های مثبت بازی می کنه به هم می خوره. <br />
بهش حساسیت پیدا کردم . <img src="http://www.pic4ever.com/images/www_MyEmoticons_com__burp.gif" border="0" alt="[تصویر: www_MyEmoticons_com__burp.gif&#93;" /><br />
<br />
<img src="http://www.theatrema.com/index.php?module=pagesetter&#x26;type=file&#x26;func=get&#x26;tid=1&#x26;fid=image&#x26;pid=1754" border="0" alt="[تصویر: index.php?module=pagesetter&amp;type=fil...p;pid=1754&#93;" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[بلا نسبت شما ... روم به دیوار ... من رفتم <span style="font-weight: bold;">اخراجی های 2 </span>رو دیدم <img src="http://www.pic4ever.com/images/shame.gif" border="0" alt="[تصویر: shame.gif]" /><br />
<br />
فکرش رو بکنید آدم 2 روز قبلش<span style="font-weight: bold;"> بازداشتگاه شماره 17 </span>بیلی وایلدر رو دیده باشه و بعد بره<br />
یه فیلم بازداشتگاهی اینطوری ببینه <img src="http://www.pic4ever.com/images/tauruss.gif" border="0" alt="[تصویر: tauruss.gif]" /><br />
بیشتر از این ناراحت شدم که چرا 2000 تومن ریختم به جیب این آدما... <img src="http://www.pic4ever.com/images/4fvgdaq_th.gif" border="0" alt="[تصویر: 4fvgdaq_th.gif]" />البته بعدش خودم رو دلداری دادم که :<br />
 نه ! نصف این پول به سینما دارها میرسه و سینمای مملکت تقویت میشه <img src="http://www.pic4ever.com/images/2chw5mg.gif" border="0" alt="[تصویر: 2chw5mg.gif]" /><br />
<br />
نیمه اول فیلم تا حدودی قابل تحمل بود <img src="http://CafeClassic.ir/images/smilies/dodgy.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="Dodgy" title="Dodgy" />اما نیمه دوم و آخرای فیلم از بس شعاری شد و  مسخره ،<br />
داشت حالم به هم می خورد. :@ موضوع فیلم جای کار خیلی داشت و می شد خیلی موقعیت های طنز <br />
بهتری ساخت و دیالوگ های بهتری هم جایگزین کرد. <span style="color: #696969;">ده نمکی</span>  برای نوشتن قسمت سوم حتما باید با چند تا <br />
فیلمنامه نویس خبره تر کار کنه ... <br />
<br />
<img src="http://www.sharemation.com/imamhassan/02.jpg" border="0" alt="[تصویر: 02.jpg]" /><br />
<br />
<br />
دیگه حالم از این بازیگر ( هاشمی ) که همیشه نقش های مثبت بازی می کنه به هم می خوره. <br />
بهش حساسیت پیدا کردم . <img src="http://www.pic4ever.com/images/www_MyEmoticons_com__burp.gif" border="0" alt="[تصویر: www_MyEmoticons_com__burp.gif]" /><br />
<br />
<img src="http://www.theatrema.com/index.php?module=pagesetter&type=file&func=get&tid=1&fid=image&pid=1754" border="0" alt="[تصویر: index.php?module=pagesetter&amp;type=fil...p;pid=1754]" />]]></content:encoded>
		</item>
	</channel>
</rss>