<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0" xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/">
	<channel>
		<title><![CDATA[تالار   کافه کلاسیک - همه انجمن ها]]></title>
		<link>http://CafeClassic.ir/</link>
		<description><![CDATA[تالار   کافه کلاسیک - http://CafeClassic.ir]]></description>
		<pubDate>Thu, 18 Mar 2010 05:19:44 +0100</pubDate>
		<generator>MyBB</generator>
		<item>
			<title><![CDATA[کلاسیک ها بر روی بلو-ری  Blu-Ray]]></title>
			<link>http://CafeClassic.ir/thread-181.html</link>
			<pubDate>Mon, 15 Mar 2010 10:50:15 +0100</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://CafeClassic.ir/thread-181.html</guid>
			<description><![CDATA[<p dir="rtl"><span style="color: #ff0000;">&nbsp;<strong>پیشنهاداتی که نمی توان رد کرد !</strong></span></p>
<p dir="rtl">&nbsp;تماشای یک فیلم کلاسیک بر روی دیسک های جدید <span style="color: #0000ff;"><strong>بلو &ndash; ری</strong></span> موضوعی است که این روزها بحث های داغی را در فروم های اینترنتی خارجی &nbsp;دامن زده است. بعضی ها &nbsp;معتقد بودند &nbsp;که تماشای فیلم های قدیمی&nbsp; با فرمت جدید <strong>بلو &ndash;ری</strong> ( اشعه آبی ) که کیفیت بسیار بالاتری&nbsp;نسب به&nbsp;پدر خود یعنی <strong>دی وی دی</strong> دارد&nbsp;چندان&nbsp;جالب نخواهد بود&nbsp;چون این فیلم ها جلوه های تصویری ویژه ای ندارند و چون اکثرا سیاه سفید و قدیمی اند&nbsp;، کیفیت شان &nbsp;تفاوت چندانی &nbsp; با دی وی دی سابق نخواهد داشت و فقط باید فیلم های جدید را که با دوربین مخصوص این فرمت (HD )&nbsp;فیلمبرداری شده&nbsp;اند را &nbsp;با این فرمت مشاهده کرد .</p>
<p dir="rtl">اما گروهی دیگر &nbsp;معتقد بودند&nbsp; که&nbsp;&nbsp;فرمت جدید-&nbsp;با وضوح و کیفیت بالاتر- &nbsp;کمک خواهد کرد که تصویر دقیق تری از حالات چهره بازیگران و به بیننده منتقل شود ، علاوه بر این جزئیات بیشتری در فیلم نمایان شود و این باعث خواهد شد که نسل جدید ارتباط بهتری با این فیلم ها برقرار کند. با گذشت زمان کم کم معلوم شد که حق با گروه دوم است . کیفیت تصویر <strong><span style="color: #0000ff;">HD&nbsp;</span></strong> (وضوح بالا) بسیاری را شگفت زده نمود و حتی&nbsp;فیلم های کلاسیک بیشتر از فیلم های جدید&nbsp; منبع تعجب شدند چون بسیاری عادت کرده بودند که فیلم های دهه طلایی 40 و 50 میلادی را با کیفیت <strong>VHS</strong> و یا &nbsp;<strong>DVD</strong> ببیند اما به کمک تکنولوژی <strong>بلو-ری</strong> با وضوع اعجاب برانگیز&nbsp; <span style="color: #0000ff;">1920*1080</span>&nbsp; درست مثل اینست که فیلم یکماه پیش فیلمبرداری شده است!</p>
<p dir="rtl">&nbsp;البته&nbsp;این موفقیت تا حدود زیادی به &nbsp;خاطر&nbsp; تلاش های واحد های آرشیو و بازیابی کمپانی های بزرگ فیلمسازی بوده است چرا که آنها برای این منظور دوباره نگاتیو اصلی فیلم ها را بازگردانی و ترمیم می کنند که کاری دقیق و هزینه بر است به همین دلیل معمولا فقط فیلم های بسیار معروف و پر طرفدار شانس این را می یابند&nbsp; که&nbsp; بازگردانی <strong>restoration</strong> شوند. به لطف کیفیت بالای نگاتیوهای آن زمان ، تصاویر بازیابی شده دارای کیفیت بسیار قابل قبولی هستند و با اندک ویرایش و ترمیم توسط کامپیوتر ، تصاویر صاف و شارپ بدست می آید. در مورد فیلم های رنگی <strong>تکنی کالر</strong> ، کیفیت و رنگ فیلم های کلاسیک حتی از فیلم های امروزی بهتر به نظر می رسد !</p>
<p dir="rtl"><span style="color: #888888;">ادامه دارد ...</span></p>
<p dir="rtl"><span style="color: #800000;">به تصویر زیر نگاه کنید . فقط در یک فیلم HD است که می توانید جنس لباس <strong>جیمز استیوارت</strong> و پرزها و طرح کت اش را به این وضوح ببینید. در نسخه های معمولی ، لباس تماشاگران مانند کاغذ صاف و بی طرح است. چهره بازیگران هم همینطور !</span></p>
<p dir="rtl"><span style="color: #888888;"><img src="http://images.pcworld.com/reviews/graphics/182432-iawl_still_pk_0011_slide.jpg" alt="" width="606" height="422" /></span></p>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="rtl"><span style="color: #ff0000;">&nbsp;<strong>پیشنهاداتی که نمی توان رد کرد !</strong></span></p>
<p dir="rtl">&nbsp;تماشای یک فیلم کلاسیک بر روی دیسک های جدید <span style="color: #0000ff;"><strong>بلو &ndash; ری</strong></span> موضوعی است که این روزها بحث های داغی را در فروم های اینترنتی خارجی &nbsp;دامن زده است. بعضی ها &nbsp;معتقد بودند &nbsp;که تماشای فیلم های قدیمی&nbsp; با فرمت جدید <strong>بلو &ndash;ری</strong> ( اشعه آبی ) که کیفیت بسیار بالاتری&nbsp;نسب به&nbsp;پدر خود یعنی <strong>دی وی دی</strong> دارد&nbsp;چندان&nbsp;جالب نخواهد بود&nbsp;چون این فیلم ها جلوه های تصویری ویژه ای ندارند و چون اکثرا سیاه سفید و قدیمی اند&nbsp;، کیفیت شان &nbsp;تفاوت چندانی &nbsp; با دی وی دی سابق نخواهد داشت و فقط باید فیلم های جدید را که با دوربین مخصوص این فرمت (HD )&nbsp;فیلمبرداری شده&nbsp;اند را &nbsp;با این فرمت مشاهده کرد .</p>
<p dir="rtl">اما گروهی دیگر &nbsp;معتقد بودند&nbsp; که&nbsp;&nbsp;فرمت جدید-&nbsp;با وضوح و کیفیت بالاتر- &nbsp;کمک خواهد کرد که تصویر دقیق تری از حالات چهره بازیگران و به بیننده منتقل شود ، علاوه بر این جزئیات بیشتری در فیلم نمایان شود و این باعث خواهد شد که نسل جدید ارتباط بهتری با این فیلم ها برقرار کند. با گذشت زمان کم کم معلوم شد که حق با گروه دوم است . کیفیت تصویر <strong><span style="color: #0000ff;">HD&nbsp;</span></strong> (وضوح بالا) بسیاری را شگفت زده نمود و حتی&nbsp;فیلم های کلاسیک بیشتر از فیلم های جدید&nbsp; منبع تعجب شدند چون بسیاری عادت کرده بودند که فیلم های دهه طلایی 40 و 50 میلادی را با کیفیت <strong>VHS</strong> و یا &nbsp;<strong>DVD</strong> ببیند اما به کمک تکنولوژی <strong>بلو-ری</strong> با وضوع اعجاب برانگیز&nbsp; <span style="color: #0000ff;">1920*1080</span>&nbsp; درست مثل اینست که فیلم یکماه پیش فیلمبرداری شده است!</p>
<p dir="rtl">&nbsp;البته&nbsp;این موفقیت تا حدود زیادی به &nbsp;خاطر&nbsp; تلاش های واحد های آرشیو و بازیابی کمپانی های بزرگ فیلمسازی بوده است چرا که آنها برای این منظور دوباره نگاتیو اصلی فیلم ها را بازگردانی و ترمیم می کنند که کاری دقیق و هزینه بر است به همین دلیل معمولا فقط فیلم های بسیار معروف و پر طرفدار شانس این را می یابند&nbsp; که&nbsp; بازگردانی <strong>restoration</strong> شوند. به لطف کیفیت بالای نگاتیوهای آن زمان ، تصاویر بازیابی شده دارای کیفیت بسیار قابل قبولی هستند و با اندک ویرایش و ترمیم توسط کامپیوتر ، تصاویر صاف و شارپ بدست می آید. در مورد فیلم های رنگی <strong>تکنی کالر</strong> ، کیفیت و رنگ فیلم های کلاسیک حتی از فیلم های امروزی بهتر به نظر می رسد !</p>
<p dir="rtl"><span style="color: #888888;">ادامه دارد ...</span></p>
<p dir="rtl"><span style="color: #800000;">به تصویر زیر نگاه کنید . فقط در یک فیلم HD است که می توانید جنس لباس <strong>جیمز استیوارت</strong> و پرزها و طرح کت اش را به این وضوح ببینید. در نسخه های معمولی ، لباس تماشاگران مانند کاغذ صاف و بی طرح است. چهره بازیگران هم همینطور !</span></p>
<p dir="rtl"><span style="color: #888888;"><img src="http://images.pcworld.com/reviews/graphics/182432-iawl_still_pk_0011_slide.jpg" alt="" width="606" height="422" /></span></p>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[جوایز اسکار ، کره طلایی ، منتقدان و ...]]></title>
			<link>http://CafeClassic.ir/thread-180.html</link>
			<pubDate>Mon, 08 Mar 2010 16:14:34 +0100</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://CafeClassic.ir/thread-180.html</guid>
			<description><![CDATA[<p>در مورد اسکار و تاریخچه آن مطالب زیادی در اینترنت و سایت های دیگه هست. اما بهتر دیدم به جای آن مطالب ، از نظر خودمان به این جوایز سینمایی و اتفاقات و حواشی این جوایز در تاریخ سینما و سینمای کلاسیک بپردازیم.</p>
<p><img src="http://blog.allanellenberger.com/wp-content/uploads/obrien-oscar.jpg" alt="" width="480" height="615" />&nbsp;..</p>
<p></p>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>در مورد اسکار و تاریخچه آن مطالب زیادی در اینترنت و سایت های دیگه هست. اما بهتر دیدم به جای آن مطالب ، از نظر خودمان به این جوایز سینمایی و اتفاقات و حواشی این جوایز در تاریخ سینما و سینمای کلاسیک بپردازیم.</p>
<p><img src="http://blog.allanellenberger.com/wp-content/uploads/obrien-oscar.jpg" alt="" width="480" height="615" />&nbsp;..</p>
<p></p>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[سینمای کلاسیک و اقتباس های ادبی]]></title>
			<link>http://CafeClassic.ir/thread-179.html</link>
			<pubDate>Wed, 03 Mar 2010 13:23:06 +0100</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://CafeClassic.ir/thread-179.html</guid>
			<description><![CDATA[<p><span style="font-size: x-small;">&nbsp;<span style="font-size: small;">&nbsp;&nbsp; </span></span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;"><br /></span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;"><img src="http://media.farsnews.com/Media/8807/Images/jpg/A0758/A0758712.jpg" alt="" width="250" height="150" /></span></p>
<p><span style="font-size: small;"><br /></span></p>
<p><span style="font-size: small;"><br /></span></p>
<p><span style="font-size: small;">&nbsp;</span></p>
<p><span style="font-size: small;"><br /></span></p>
<p><span style="font-size: small;">&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; پاتوق نشینان عزیز <br /></span></p>
<p><span style="font-size: small;">&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; با توجه به خالی بودن جای بحث شیرین "<span style="color: #0000ff;"><strong>اقتباس</strong></span>" در کافه، با مشورت سروان عزیز تصمیم </span></p>
<p><span style="font-size: small;">&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; گرفتیم این مبحث را در اینجا آغاز کنیم که امیدوارم با استقبال همه، این بخش هم مثل باقی </span></p>
<p><span style="font-size: small;">&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; کنج های کافه، گرم و پر مشتری باشد.</span></p>
<p><span style="font-size: small;"><br /></span></p>
<p><span style="font-size: small;">&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; فیلمنامه های اقتباسی در سینمای کلاسیک، جایگاه ویژه ای دارند کما اینکه تا به امروز هم</span></p>
<p><span style="font-size: small;">&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; هر سال در جشنواره های معتبر سینمایی جایزه ای برای این بخش اختصاص داده می </span></p>
<p><span style="font-size: small;">&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; شود.</span></p>
<p><span style="font-size: small;">&nbsp;&nbsp;&nbsp; کارگردانان زیادی(مثل هیچکاک) بودند که علاقه ی زیادی به آثار داستانی و برگردان آنها به</span></p>
<p><span style="font-size: small;">&nbsp;&nbsp;&nbsp; فیلم داشتند و در این میان فیلمنامه نویسانی برای انتقال "کلام ادبی" به کلامی مناسب</span></p>
<p><span style="font-size: small;">&nbsp;&nbsp;&nbsp; تصویر وجود داشته و دارند.<br /></span></p>
<p><span style="font-size: small;">&nbsp;&nbsp;&nbsp; برای شروع این مبحث چند تا فیلم پیشنهادی دارم که بنا به سلیقه و نظر دوستان درباره یکی </span></p>
<p><span style="font-size: small;">&nbsp;&nbsp;&nbsp; ازین فیلمها شروع به نوشتن و بحث رو آغاز کنیم. (از پیشنهادات دیگر هم البته با </span></p>
<p><span style="font-size: small;">&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; چای و شیرینی استقبال میگردد!)<br /></span></p>
<p><span style="font-size: small;"><br /></span></p>
<p><span style="font-size: small;">&nbsp;&nbsp;&nbsp; <strong>ربه کا، آلفرد هیچکاک. اقتباسی از ربه کای دافنه دوموریه</strong></span></p>
<p><span style="font-size: small;"><strong>&nbsp;&nbsp;&nbsp; خوشه های خشم. جان فورد. برگرفته از اثر جان اشتاین بک</strong></span></p>
<p><span style="font-size: small;"><strong>&nbsp;&nbsp;&nbsp; زوربای یونانی. مایکل کاکویانیس. اقتباس از رمان نیکوس کازانتزاکیس</strong></span></p>
<p><span style="font-size: small;">&nbsp;&nbsp;&nbsp;<strong>&nbsp;<span style="color: #0000ff;">&nbsp; و از آثار ایرانی؛</span></strong></span></p>
<p><span style="font-size: small;">&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; <strong>گاو داریوش مهرجویی. اقتباس از داستان غلامحسین ساعدی</strong></span></p>
<p><span style="font-size: small;">&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; <strong>دایی جان ناپلئون. ناصر تقوایی.برگرفته از رمان ایرج پزشکزاد.</strong><br /></span></p>
<p><span style="font-size: x-small;"><span style="font-size: small;">&nbsp;&nbsp;&nbsp; رای اول رو خودم به <span style="color: #ff6600;"><strong>زوربای یونانی</strong> </span>میدم. </span><img title="{#smilies.my}" src="jscripts/tiny_mce/plugins/emotions/img/my.gif" border="0" alt="{#smilies.my}" /><br /></span></p>
<p></p>
<p><span style="font-size: x-small;">&nbsp;&nbsp;&nbsp; <br /></span></p>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><span style="font-size: x-small;">&nbsp;<span style="font-size: small;">&nbsp;&nbsp; </span></span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;"><br /></span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;"><img src="http://media.farsnews.com/Media/8807/Images/jpg/A0758/A0758712.jpg" alt="" width="250" height="150" /></span></p>
<p><span style="font-size: small;"><br /></span></p>
<p><span style="font-size: small;"><br /></span></p>
<p><span style="font-size: small;">&nbsp;</span></p>
<p><span style="font-size: small;"><br /></span></p>
<p><span style="font-size: small;">&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; پاتوق نشینان عزیز <br /></span></p>
<p><span style="font-size: small;">&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; با توجه به خالی بودن جای بحث شیرین "<span style="color: #0000ff;"><strong>اقتباس</strong></span>" در کافه، با مشورت سروان عزیز تصمیم </span></p>
<p><span style="font-size: small;">&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; گرفتیم این مبحث را در اینجا آغاز کنیم که امیدوارم با استقبال همه، این بخش هم مثل باقی </span></p>
<p><span style="font-size: small;">&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; کنج های کافه، گرم و پر مشتری باشد.</span></p>
<p><span style="font-size: small;"><br /></span></p>
<p><span style="font-size: small;">&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; فیلمنامه های اقتباسی در سینمای کلاسیک، جایگاه ویژه ای دارند کما اینکه تا به امروز هم</span></p>
<p><span style="font-size: small;">&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; هر سال در جشنواره های معتبر سینمایی جایزه ای برای این بخش اختصاص داده می </span></p>
<p><span style="font-size: small;">&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; شود.</span></p>
<p><span style="font-size: small;">&nbsp;&nbsp;&nbsp; کارگردانان زیادی(مثل هیچکاک) بودند که علاقه ی زیادی به آثار داستانی و برگردان آنها به</span></p>
<p><span style="font-size: small;">&nbsp;&nbsp;&nbsp; فیلم داشتند و در این میان فیلمنامه نویسانی برای انتقال "کلام ادبی" به کلامی مناسب</span></p>
<p><span style="font-size: small;">&nbsp;&nbsp;&nbsp; تصویر وجود داشته و دارند.<br /></span></p>
<p><span style="font-size: small;">&nbsp;&nbsp;&nbsp; برای شروع این مبحث چند تا فیلم پیشنهادی دارم که بنا به سلیقه و نظر دوستان درباره یکی </span></p>
<p><span style="font-size: small;">&nbsp;&nbsp;&nbsp; ازین فیلمها شروع به نوشتن و بحث رو آغاز کنیم. (از پیشنهادات دیگر هم البته با </span></p>
<p><span style="font-size: small;">&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; چای و شیرینی استقبال میگردد!)<br /></span></p>
<p><span style="font-size: small;"><br /></span></p>
<p><span style="font-size: small;">&nbsp;&nbsp;&nbsp; <strong>ربه کا، آلفرد هیچکاک. اقتباسی از ربه کای دافنه دوموریه</strong></span></p>
<p><span style="font-size: small;"><strong>&nbsp;&nbsp;&nbsp; خوشه های خشم. جان فورد. برگرفته از اثر جان اشتاین بک</strong></span></p>
<p><span style="font-size: small;"><strong>&nbsp;&nbsp;&nbsp; زوربای یونانی. مایکل کاکویانیس. اقتباس از رمان نیکوس کازانتزاکیس</strong></span></p>
<p><span style="font-size: small;">&nbsp;&nbsp;&nbsp;<strong>&nbsp;<span style="color: #0000ff;">&nbsp; و از آثار ایرانی؛</span></strong></span></p>
<p><span style="font-size: small;">&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; <strong>گاو داریوش مهرجویی. اقتباس از داستان غلامحسین ساعدی</strong></span></p>
<p><span style="font-size: small;">&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; <strong>دایی جان ناپلئون. ناصر تقوایی.برگرفته از رمان ایرج پزشکزاد.</strong><br /></span></p>
<p><span style="font-size: x-small;"><span style="font-size: small;">&nbsp;&nbsp;&nbsp; رای اول رو خودم به <span style="color: #ff6600;"><strong>زوربای یونانی</strong> </span>میدم. </span><img title="{#smilies.my}" src="jscripts/tiny_mce/plugins/emotions/img/my.gif" border="0" alt="{#smilies.my}" /><br /></span></p>
<p></p>
<p><span style="font-size: x-small;">&nbsp;&nbsp;&nbsp; <br /></span></p>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[افسانه زورو]]></title>
			<link>http://CafeClassic.ir/thread-178.html</link>
			<pubDate>Sat, 27 Feb 2010 18:01:01 +0100</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://CafeClassic.ir/thread-178.html</guid>
			<description><![CDATA[<p><img src="http://www.americaremembers.com/products/ZORRORE/Zorro%20Horse%20Logo.jpg" alt="" width="503" height="588" /></p>
<p>دکتر هوشنگ کاووسی زمانی نوشت:</p>
<p>در <strong><span style="color: #000000;">رمان چنگیزخان</span></strong> نوشته روس مغول تبار ، <strong><span style="color: #0000ff;">واسیلی یان</span></strong> (برنده جایزه ادبی استالین) که در دوران حکومت دیکتاتوری شوروی نوشته شده و به اکثر زبانها از جمله فارسی توسط انتشارات سابق پروگرس مسکو به چاپ رسیده است و بیطرفانه باید گفت بهترین کتاب درباره این سردار فاتح مغول است، چنین میخوانیم: <strong><span style="color: #800000;">هنگامی که مغولان وارد سرزمین ایران بزرگ شدند و پس از گشودن شهرها با خونریزی و قتل عامهایشان بطور کامل مستقر گردیدند سیاهپوشی سوار بر اسبی سیاه ، نیمه شبان بر اردوی مغول شبیخون می برد و پس از کشتن عده ای از مهاجمان می گریخت... به نوشته این رمان نویس، این سردار که ایرانیان او را <span style="color: #ff0000;">قره قونچر (سیاه خنجر) </span>می نامیدند هراسی عظیم در اردوی مغولان می افکند که با تمام تدابیر و حیله ها و دام گستردنها نه هرگز هویت واقعی اش شناخته شد و نه گرفتار آمد.</span></strong></p>
<p><span style="color: #000000;">دوستان ارزنده این تالار اگر داستان <span style="color: #ff0000;"><strong>حاجی مراد</strong></span> نوشته <strong><span style="color: #0000ff;">تولستوی</span></strong> را خوانده یا چند فیلم از این شخصیت را دیده باشند میدانند که حکایت ،&nbsp; داستان زندگی حاجی مراد است که&nbsp;از قفقاز&nbsp; و مردمی که وی زمانی باآنها زیسته است نقل میشود. حاجی مراد رئیس قبیله&zwnj;ای کوهستانی است... چون از رئیس دیگری به نام اسماعیل، &zwnj;که پدرش را کشته و خانواده&zwnj;اش را به اسارت گرفته است، کینه&zwnj;ای در دل دارد، به روسها می&zwnj;پیوندد تا با دشمن مشترک بجنگد. ولی روسها به این متحد جدید اعتمادی ندارند،&zwnj; و به جهت اطمینان از اینکه او گردن&zwnj;کش نخواهد کرد، او و هوادارانش را به پاسگاه&zwnj;های مرزی می&zwnj;فرستند. حاجی مراد، بالاخره تصمیم می&zwnj;گیرد که رأساً با اسماعیل بجنگد و از اردوی روس فرار می&zwnj;کند.او با پوششی سفید و چهره ای مستور از آن پس از تمامی فئودالهای ظالم قفقاز به سود مردم ستم کشیده آن ناحیه انتقامی سخت می گیرد .... چنانکه مردمان آنجا تا ده ها سال از او به نام <span style="color: #ff0000;"><strong>شیطان سفید</strong></span> یاد می کنند...</span></p>
<p><span style="color: #000000;">بدون شک مردمان سایر ملل نیز چنین قهرمانانی داشته اند اما آنچه خوانده ایم و دیده ایم از شخصیتی بنام <strong><span style="color: #ff0000;">زورو</span></strong> نمود می یابد (که حتی تعدد فیلمها و سریالهائی که از این شخصیت ساخته شد از شخصیت <strong>رابین هود</strong> نیز بیشتر است) مخلوق نویسنده ای بنام <span style="color: #0000ff;"><strong>جانستن مک کالی</strong></span> است که اولین داستان زورو را با عنوان <strong>نفرین کاپیسترانو</strong> The Curse of Capistrano در نهم اوت 1919 در هفته نامه <strong>آل استار ویکلی</strong> (که بعدها به مجله آرگوسی تغییر عنوان داده شد) در 5 قسمت منتشر کرد. وی که در 22 نوامبر 1958 در 75 سالگی درگذشت مجموعا 79 داستان از این شخصیت را نوشت که آخرین آنها با عنوان <strong>نقاب زورو</strong> در آوریل 1959 و پس از مرگ وی به چاپ رسید. عمده ی داستانهای وی از سال 1919 تا 1951 (غیر از مورد آخر) به طبع رسیدند و همزمان با حضور وی ، سریال بسیار مشهور <span style="color: #ff0000;"><strong>زوروی دیزنی </strong></span>که با حضور خود والت دیزنی ساخته شد که بیش از 3 نسل از مردمان این کره خاکی را مقهور خود کرد.</span></p>
<p><span style="color: #000000;">ازین شخصیت و سریال زوروی دیزنی و تک تک فیلمها و سریالهایی و کتابهائی که از آن اقتباس شده اند (نزدیک به 50 فیلم) به شکلی مبسوط سخن خواهیم گفت و به وجود ماهوی شخصیت زورو در مکزیک و اسپانیا هم گریزی خواهیم زد و یقین بدانید نکته ناگفته ای از آن بر زمین نخواهیم گذاشت . به دوبله سریال زوروی دیزنی و برخی دیگر از فیلمهای زورو نیز به شکلی مبسوط خواهیم پرداخت(چیزی که از مشغولیات ذهنی اکثریت دوستان کافه ی&nbsp;فیلمهای کلاسیک است)</span></p>
<p><span style="color: #000000;">به شخصه زورو را از تمامی شخصیتهای دیگر غرب بیشتر دوست میدارم(هرچند ثابت کردیم که زورو شخصیتی ایرانی و شرقی است و نه غربی)&nbsp;چراکه وجود او به واقعیت نزدیکتر و باورپذیرتر است (برخلاف شخصیتهائی چون <strong>سوپر من،بتمن،اسپایدرمن</strong>...). غرور در وجود او جائی ندارد و مرکز ثقل قهرمانانی است که شخصیتی دوگانه دارند. او هموراه مورد تقدیس من ،مورد ستایش من&nbsp;و الگوی تمامی کسانی که است نمیخواهند&nbsp;ظلمی که&nbsp;در حق آنها و اطرافیانشان میشود را به حضرت عباس واگذار کنند!!&nbsp;</span></p>
<p><span style="color: #000000;">&nbsp;</span></p>
<p><span style="color: #000000;"><img src="http://www.vintagelibrary.com/pulp/zorro/art/author.jpg" alt="" width="500" height="404" /></span></p>
<p><span style="color: #000000;"><span style="color: #000000;">جانستن مک کالی(خالق زورو- نفر دوم از چپ) در کنار مرحومان گای ویلیامز(زوروی دیزنی) و هنری کالوین(گروهبان گارسیای دیزنی)</span></span></p>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><img src="http://www.americaremembers.com/products/ZORRORE/Zorro%20Horse%20Logo.jpg" alt="" width="503" height="588" /></p>
<p>دکتر هوشنگ کاووسی زمانی نوشت:</p>
<p>در <strong><span style="color: #000000;">رمان چنگیزخان</span></strong> نوشته روس مغول تبار ، <strong><span style="color: #0000ff;">واسیلی یان</span></strong> (برنده جایزه ادبی استالین) که در دوران حکومت دیکتاتوری شوروی نوشته شده و به اکثر زبانها از جمله فارسی توسط انتشارات سابق پروگرس مسکو به چاپ رسیده است و بیطرفانه باید گفت بهترین کتاب درباره این سردار فاتح مغول است، چنین میخوانیم: <strong><span style="color: #800000;">هنگامی که مغولان وارد سرزمین ایران بزرگ شدند و پس از گشودن شهرها با خونریزی و قتل عامهایشان بطور کامل مستقر گردیدند سیاهپوشی سوار بر اسبی سیاه ، نیمه شبان بر اردوی مغول شبیخون می برد و پس از کشتن عده ای از مهاجمان می گریخت... به نوشته این رمان نویس، این سردار که ایرانیان او را <span style="color: #ff0000;">قره قونچر (سیاه خنجر) </span>می نامیدند هراسی عظیم در اردوی مغولان می افکند که با تمام تدابیر و حیله ها و دام گستردنها نه هرگز هویت واقعی اش شناخته شد و نه گرفتار آمد.</span></strong></p>
<p><span style="color: #000000;">دوستان ارزنده این تالار اگر داستان <span style="color: #ff0000;"><strong>حاجی مراد</strong></span> نوشته <strong><span style="color: #0000ff;">تولستوی</span></strong> را خوانده یا چند فیلم از این شخصیت را دیده باشند میدانند که حکایت ،&nbsp; داستان زندگی حاجی مراد است که&nbsp;از قفقاز&nbsp; و مردمی که وی زمانی باآنها زیسته است نقل میشود. حاجی مراد رئیس قبیله&zwnj;ای کوهستانی است... چون از رئیس دیگری به نام اسماعیل، &zwnj;که پدرش را کشته و خانواده&zwnj;اش را به اسارت گرفته است، کینه&zwnj;ای در دل دارد، به روسها می&zwnj;پیوندد تا با دشمن مشترک بجنگد. ولی روسها به این متحد جدید اعتمادی ندارند،&zwnj; و به جهت اطمینان از اینکه او گردن&zwnj;کش نخواهد کرد، او و هوادارانش را به پاسگاه&zwnj;های مرزی می&zwnj;فرستند. حاجی مراد، بالاخره تصمیم می&zwnj;گیرد که رأساً با اسماعیل بجنگد و از اردوی روس فرار می&zwnj;کند.او با پوششی سفید و چهره ای مستور از آن پس از تمامی فئودالهای ظالم قفقاز به سود مردم ستم کشیده آن ناحیه انتقامی سخت می گیرد .... چنانکه مردمان آنجا تا ده ها سال از او به نام <span style="color: #ff0000;"><strong>شیطان سفید</strong></span> یاد می کنند...</span></p>
<p><span style="color: #000000;">بدون شک مردمان سایر ملل نیز چنین قهرمانانی داشته اند اما آنچه خوانده ایم و دیده ایم از شخصیتی بنام <strong><span style="color: #ff0000;">زورو</span></strong> نمود می یابد (که حتی تعدد فیلمها و سریالهائی که از این شخصیت ساخته شد از شخصیت <strong>رابین هود</strong> نیز بیشتر است) مخلوق نویسنده ای بنام <span style="color: #0000ff;"><strong>جانستن مک کالی</strong></span> است که اولین داستان زورو را با عنوان <strong>نفرین کاپیسترانو</strong> The Curse of Capistrano در نهم اوت 1919 در هفته نامه <strong>آل استار ویکلی</strong> (که بعدها به مجله آرگوسی تغییر عنوان داده شد) در 5 قسمت منتشر کرد. وی که در 22 نوامبر 1958 در 75 سالگی درگذشت مجموعا 79 داستان از این شخصیت را نوشت که آخرین آنها با عنوان <strong>نقاب زورو</strong> در آوریل 1959 و پس از مرگ وی به چاپ رسید. عمده ی داستانهای وی از سال 1919 تا 1951 (غیر از مورد آخر) به طبع رسیدند و همزمان با حضور وی ، سریال بسیار مشهور <span style="color: #ff0000;"><strong>زوروی دیزنی </strong></span>که با حضور خود والت دیزنی ساخته شد که بیش از 3 نسل از مردمان این کره خاکی را مقهور خود کرد.</span></p>
<p><span style="color: #000000;">ازین شخصیت و سریال زوروی دیزنی و تک تک فیلمها و سریالهایی و کتابهائی که از آن اقتباس شده اند (نزدیک به 50 فیلم) به شکلی مبسوط سخن خواهیم گفت و به وجود ماهوی شخصیت زورو در مکزیک و اسپانیا هم گریزی خواهیم زد و یقین بدانید نکته ناگفته ای از آن بر زمین نخواهیم گذاشت . به دوبله سریال زوروی دیزنی و برخی دیگر از فیلمهای زورو نیز به شکلی مبسوط خواهیم پرداخت(چیزی که از مشغولیات ذهنی اکثریت دوستان کافه ی&nbsp;فیلمهای کلاسیک است)</span></p>
<p><span style="color: #000000;">به شخصه زورو را از تمامی شخصیتهای دیگر غرب بیشتر دوست میدارم(هرچند ثابت کردیم که زورو شخصیتی ایرانی و شرقی است و نه غربی)&nbsp;چراکه وجود او به واقعیت نزدیکتر و باورپذیرتر است (برخلاف شخصیتهائی چون <strong>سوپر من،بتمن،اسپایدرمن</strong>...). غرور در وجود او جائی ندارد و مرکز ثقل قهرمانانی است که شخصیتی دوگانه دارند. او هموراه مورد تقدیس من ،مورد ستایش من&nbsp;و الگوی تمامی کسانی که است نمیخواهند&nbsp;ظلمی که&nbsp;در حق آنها و اطرافیانشان میشود را به حضرت عباس واگذار کنند!!&nbsp;</span></p>
<p><span style="color: #000000;">&nbsp;</span></p>
<p><span style="color: #000000;"><img src="http://www.vintagelibrary.com/pulp/zorro/art/author.jpg" alt="" width="500" height="404" /></span></p>
<p><span style="color: #000000;"><span style="color: #000000;">جانستن مک کالی(خالق زورو- نفر دوم از چپ) در کنار مرحومان گای ویلیامز(زوروی دیزنی) و هنری کالوین(گروهبان گارسیای دیزنی)</span></span></p>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[سینمای جان فورد]]></title>
			<link>http://CafeClassic.ir/thread-171.html</link>
			<pubDate>Mon, 15 Feb 2010 22:09:28 +0100</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://CafeClassic.ir/thread-171.html</guid>
			<description><![CDATA[<p><span style="font-family: arial,helvetica,sans-serif;"><span style="font-size: large;"><span style="color: #0000ff;">جان فورد</span> با نام اصلی <span style="color: #0000ff;">شون الوی سیوس اوفینی</span>(که شکل انگلیسی شده اوفیرنا است) در اول فوریه <span style="color: #ff0000;">1895 در(کیپ الیزابت)</span> ایالت مین متولد شد او سیزدهمین (واخرین) فرزند شون اوفینی و باربارا کاران(نام پدری) که از گالوی ایرلند به امریکا امده بودند, بود.او در<span style="color: #ff0000;">(پالم دزرت)کالیفرنیا در 31 اوت </span><span style="color: #ff0000;">1973</span> در گذشت.هنگامی که هنوز کودک بود خانواده اش به (پورتلند ) ایالت مین نقل مکان کردند و پدرش در انجا صاحب یک بار شد .تابستان هایش را در جزیره (پیکرز) می گذراند (وقتی بزرگتر شد خیلی بیس بال&nbsp;تابستانی ) بازی می کرد.پس از اینکه در سال 1913 از دبیرستان (پورتلند) فارغ التحصیل شد مستقیما به هالیوود امد تا شغلی با برادر بزرگترش فرانسیس(با 13 سال اختلاف سن) به دست اورد.</span></span></p>
<p><span style="font-family: arial,helvetica,sans-serif;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: arial,helvetica,sans-serif;"><span style="font-size: large;">برادرش اسم فورد را اختیار کرده بود و در استودیوی (یونیورسال) یک کارگردان, نویسنده و بازیگر قراردادی بود.نام او که خود را جک فورد می نامید در شماره سال 1916 سالنامه راهنمای استودیوی (اخبار فیلم) به عنوان یک دستیار کارگردان اورده شد ولی خودش می گوید که زندگی حرفه ای اش را به عنوان یک کارگر ساده و بعدتر به عنوان یک دستیار سوم مسئول اشیاء صحنه شروع کرد.</span></span></span></span></p>
<h3><span style="font-family: arial,helvetica,sans-serif;"><img src="http://images.starpulse.com/Photos/Previews/John-Ford-pb02.jpg" alt="" width="445" height="626" /></span></h3>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><span style="font-family: arial,helvetica,sans-serif;"><span style="font-size: large;"><span style="color: #0000ff;">جان فورد</span> با نام اصلی <span style="color: #0000ff;">شون الوی سیوس اوفینی</span>(که شکل انگلیسی شده اوفیرنا است) در اول فوریه <span style="color: #ff0000;">1895 در(کیپ الیزابت)</span> ایالت مین متولد شد او سیزدهمین (واخرین) فرزند شون اوفینی و باربارا کاران(نام پدری) که از گالوی ایرلند به امریکا امده بودند, بود.او در<span style="color: #ff0000;">(پالم دزرت)کالیفرنیا در 31 اوت </span><span style="color: #ff0000;">1973</span> در گذشت.هنگامی که هنوز کودک بود خانواده اش به (پورتلند ) ایالت مین نقل مکان کردند و پدرش در انجا صاحب یک بار شد .تابستان هایش را در جزیره (پیکرز) می گذراند (وقتی بزرگتر شد خیلی بیس بال&nbsp;تابستانی ) بازی می کرد.پس از اینکه در سال 1913 از دبیرستان (پورتلند) فارغ التحصیل شد مستقیما به هالیوود امد تا شغلی با برادر بزرگترش فرانسیس(با 13 سال اختلاف سن) به دست اورد.</span></span></p>
<p><span style="font-family: arial,helvetica,sans-serif;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: arial,helvetica,sans-serif;"><span style="font-size: large;">برادرش اسم فورد را اختیار کرده بود و در استودیوی (یونیورسال) یک کارگردان, نویسنده و بازیگر قراردادی بود.نام او که خود را جک فورد می نامید در شماره سال 1916 سالنامه راهنمای استودیوی (اخبار فیلم) به عنوان یک دستیار کارگردان اورده شد ولی خودش می گوید که زندگی حرفه ای اش را به عنوان یک کارگر ساده و بعدتر به عنوان یک دستیار سوم مسئول اشیاء صحنه شروع کرد.</span></span></span></span></p>
<h3><span style="font-family: arial,helvetica,sans-serif;"><img src="http://images.starpulse.com/Photos/Previews/John-Ford-pb02.jpg" alt="" width="445" height="626" /></span></h3>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[فیلم های عاشقانه]]></title>
			<link>http://CafeClassic.ir/thread-170.html</link>
			<pubDate>Mon, 15 Feb 2010 08:50:11 +0100</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://CafeClassic.ir/thread-170.html</guid>
			<description><![CDATA[<p><span style="color: #0000ff;"><strong>&nbsp;</strong></span></p>
<p><span style="color: #0000ff;">عشقت رسد به فریاد&nbsp;، گر خود بسان حافظ .... قرآن ز بر بخوانی ، در چهارده روایت&nbsp; </span></p>
<p><span style="color: #0000ff;"><img class="smilie" src="http://forum.p30world.com/images/New-smile/N_aggressive%20(39).gif" border="0" alt="&quot;lllo" /></span></p>
<p><span style="color: #000000;"><strong><span style="color: #000000;"><strong>پدر عشق بسوزه ... !</strong></span></strong></span></p>
<p><span style="color: #000000;">این روزها در بیشتر سایت های فیلم خارجی صحبت از <strong>روز والنتاین</strong> ( روز عشاق ) است. البته برخی از پژوهشگران و دانشمندان می گویند که ما هم در ایران باستان روزی با نام <strong>سپندار مذگان</strong>&nbsp; ( چه اسم ترسناکی ! ) داشته ایم که موضوعش همین بوده. الله اعلم . علی ای الحال ( همش عربی شد که ! <img class="smilie" src="images/smilies/confused.gif" border="0" alt=":s" />&nbsp;) این روز بهانه ای شد که به برخی از مطرح ترین فیلم های کلاسیک عاشقانه بپردازیم. فیلمهایی که بخش مهمی از ژانر این سینما را تشکیل می دهند و در بسیاری از سایت ها و وبلاگ ها به عاشقان و معشوقان توصیه شده که برای این روز ، این فیلم ها را ببینند. در سینمای کلاسیک ایران هم تعداد این فیلم ها کم نیست و برخی از احساس برانگیزترین فیلم های ایرانی را همین فیلم های رومانتیک ملودرام یا درام تشکیل می دهند&nbsp; البته اگر کمدی رومانتیک ها را ( که تعدادشان بیشمار است ) کار بگذاریم. </span></p>
<p><span style="color: #ff0000;"><strong><span style="color: #0000ff;"><span style="color: #000000;">بد روزگاریه عاشقیت ... </span><img class="smilie" src="http://www.pic4ever.com/images/sigh.gif" border="0" alt="rrrr:" /></span></strong></span></p>
<p><span style="color: #ff0000;"><span style="color: #000000;">فیلمنامه نویسان عقده ای ! سینما همیشه از این کیف می کرده اند که با دور کردن عاشقان از همدیگر یا کشتن یکی در راه دیگری، &nbsp;اشک و آه تماشاگران را در آورند&nbsp;؛ وقتی هم که چنین داستان های سوزناکی در دست کارگردان های ناباب ! می افتاد حسابی پیاز داغ آن را افزون می ساختند و با تکنیک های مسحورکننده و بازیگران دلربا ، دمار از روزگار تماشاگران سینما در می آورند.&nbsp; چه بسیار اشک ها که در این سالن های سینما ریخته نشد . البته همه فیلم های عاشقانه نافرجام نبودند و فیلم هایی که در پایان آنها ، زن و مرد با خوبی و خوشی به هم می رسند و سالها در کنار هم زندگی می کنند کم نداریم ... اما&nbsp; معلوم نیست که <span style="color: #008000;"><strong>چه جذابیتی در فراق هست که در وصال نیست !</strong></span> این تاپیک داستان این فیلم هاست و احساسی که در اولین تماشای این فیلم ها به ما دست داد. سعی می کنیم که با سبک جدید و از دریچه ای نو به این فیلم های بپردازیم... برای گفتن از این فیلم های احساسی باید احساسی نوشت و محدود به تکنیک و فن سینما نشد .... به قول صالح علاء :<strong> <span style="color: #ff00ff;">باز کن دکان ، که وقت عاشقی ست. </span></strong></span></span></p>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><span style="color: #0000ff;"><strong>&nbsp;</strong></span></p>
<p><span style="color: #0000ff;">عشقت رسد به فریاد&nbsp;، گر خود بسان حافظ .... قرآن ز بر بخوانی ، در چهارده روایت&nbsp; </span></p>
<p><span style="color: #0000ff;"><img class="smilie" src="http://forum.p30world.com/images/New-smile/N_aggressive%20(39).gif" border="0" alt="&quot;lllo" /></span></p>
<p><span style="color: #000000;"><strong><span style="color: #000000;"><strong>پدر عشق بسوزه ... !</strong></span></strong></span></p>
<p><span style="color: #000000;">این روزها در بیشتر سایت های فیلم خارجی صحبت از <strong>روز والنتاین</strong> ( روز عشاق ) است. البته برخی از پژوهشگران و دانشمندان می گویند که ما هم در ایران باستان روزی با نام <strong>سپندار مذگان</strong>&nbsp; ( چه اسم ترسناکی ! ) داشته ایم که موضوعش همین بوده. الله اعلم . علی ای الحال ( همش عربی شد که ! <img class="smilie" src="images/smilies/confused.gif" border="0" alt=":s" />&nbsp;) این روز بهانه ای شد که به برخی از مطرح ترین فیلم های کلاسیک عاشقانه بپردازیم. فیلمهایی که بخش مهمی از ژانر این سینما را تشکیل می دهند و در بسیاری از سایت ها و وبلاگ ها به عاشقان و معشوقان توصیه شده که برای این روز ، این فیلم ها را ببینند. در سینمای کلاسیک ایران هم تعداد این فیلم ها کم نیست و برخی از احساس برانگیزترین فیلم های ایرانی را همین فیلم های رومانتیک ملودرام یا درام تشکیل می دهند&nbsp; البته اگر کمدی رومانتیک ها را ( که تعدادشان بیشمار است ) کار بگذاریم. </span></p>
<p><span style="color: #ff0000;"><strong><span style="color: #0000ff;"><span style="color: #000000;">بد روزگاریه عاشقیت ... </span><img class="smilie" src="http://www.pic4ever.com/images/sigh.gif" border="0" alt="rrrr:" /></span></strong></span></p>
<p><span style="color: #ff0000;"><span style="color: #000000;">فیلمنامه نویسان عقده ای ! سینما همیشه از این کیف می کرده اند که با دور کردن عاشقان از همدیگر یا کشتن یکی در راه دیگری، &nbsp;اشک و آه تماشاگران را در آورند&nbsp;؛ وقتی هم که چنین داستان های سوزناکی در دست کارگردان های ناباب ! می افتاد حسابی پیاز داغ آن را افزون می ساختند و با تکنیک های مسحورکننده و بازیگران دلربا ، دمار از روزگار تماشاگران سینما در می آورند.&nbsp; چه بسیار اشک ها که در این سالن های سینما ریخته نشد . البته همه فیلم های عاشقانه نافرجام نبودند و فیلم هایی که در پایان آنها ، زن و مرد با خوبی و خوشی به هم می رسند و سالها در کنار هم زندگی می کنند کم نداریم ... اما&nbsp; معلوم نیست که <span style="color: #008000;"><strong>چه جذابیتی در فراق هست که در وصال نیست !</strong></span> این تاپیک داستان این فیلم هاست و احساسی که در اولین تماشای این فیلم ها به ما دست داد. سعی می کنیم که با سبک جدید و از دریچه ای نو به این فیلم های بپردازیم... برای گفتن از این فیلم های احساسی باید احساسی نوشت و محدود به تکنیک و فن سینما نشد .... به قول صالح علاء :<strong> <span style="color: #ff00ff;">باز کن دکان ، که وقت عاشقی ست. </span></strong></span></span></p>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[همه چیز درباره ی جیمز استیوارت]]></title>
			<link>http://CafeClassic.ir/thread-169.html</link>
			<pubDate>Sun, 14 Feb 2010 21:46:14 +0100</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://CafeClassic.ir/thread-169.html</guid>
			<description><![CDATA[<p><span style="font-size: small;">دوستان عزیز</span></p>
<p><span style="font-size: small;">علاقه مندم به عنوان اولین نوشته ام در کافه کلاسیک با <strong><span style="color: #800000;">جیمز استیوارت</span></strong> شروع کنم و طی روزهای آینده این مبحث را به همراه علاقه مندان این بازیگر ادامه دهیم.<br /></span></p>
<p><span style="font-size: small;">استیوارت در دوره ی حیات بازیگری اش در آثار درخشانی از برترین کارگردانان همدوره ی خود ایفای نقش کرده که از بهترین آنها می شود از فیلمهای <strong>سرگیجه</strong> و <strong>پنجره ی رو به حیاط</strong> (<span style="color: #0000ff;">آلفرد هیچکاک</span>)، <strong>چه زندگش شگفت انگیزی</strong> (<span style="color: #0000ff;">فرانک کاپرا</span>)، <strong>تشریح یک قتل</strong> (<span style="color: #0000ff;">اوتو پره مینجر</span>)،<strong> داستان فیلادلفیا</strong> (<span style="color: #0000ff;">جورج کیوکر</span>) و ... یاد کرد که برای آخری برنده ی اسکار بهترین بازیگر نقش اول مرد شده است.</span></p>
<p><span style="font-size: small;">استیوارت در ایفای نقش مردان به ظاهر متکی به نفس و منطقی ولی باطنا رقیق القلب با احساسات مهارنشدنی مهارت داشته و نمونه ی آن<strong> <span style="color: #008000;">کاراگاه اسکاتی</span></strong> فیلم <strong>سرگیجه </strong>است که در جستجوی عشقی اثیری به مرز جنون می رسد.</span></p>
<p><span style="font-size: small;">لحن او در فیلمها آرام و ملایم و اغلب آثاری از دودلی در آن محسوس است.<br /></span></p>
<p><span style="font-size: small;">متد او در بازیگری، فرو رفتن در نقش و یا همان بازی زیر پوستی است و چنان به واقعگرایی در کار خود اعتقاد داشته که برای دورگه شدن صدایش در فیلم <strong>آقای اسمیت به واشنگتن می رود </strong><span style="color: #ff0000;">کلرور جیوه </span>در گلویش می چکانده!</span></p>
<p><span style="font-size: small;">فیلم محبوب او در میان آثارش <strong>چه زندگی شگفت انگیزی</strong> (Its a wonderful life) است که اگر دوستان تمایل داشته باشند مطلب را با این فیلم ادامه بدهیم.</span></p>
<p></p>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><span style="font-size: small;">دوستان عزیز</span></p>
<p><span style="font-size: small;">علاقه مندم به عنوان اولین نوشته ام در کافه کلاسیک با <strong><span style="color: #800000;">جیمز استیوارت</span></strong> شروع کنم و طی روزهای آینده این مبحث را به همراه علاقه مندان این بازیگر ادامه دهیم.<br /></span></p>
<p><span style="font-size: small;">استیوارت در دوره ی حیات بازیگری اش در آثار درخشانی از برترین کارگردانان همدوره ی خود ایفای نقش کرده که از بهترین آنها می شود از فیلمهای <strong>سرگیجه</strong> و <strong>پنجره ی رو به حیاط</strong> (<span style="color: #0000ff;">آلفرد هیچکاک</span>)، <strong>چه زندگش شگفت انگیزی</strong> (<span style="color: #0000ff;">فرانک کاپرا</span>)، <strong>تشریح یک قتل</strong> (<span style="color: #0000ff;">اوتو پره مینجر</span>)،<strong> داستان فیلادلفیا</strong> (<span style="color: #0000ff;">جورج کیوکر</span>) و ... یاد کرد که برای آخری برنده ی اسکار بهترین بازیگر نقش اول مرد شده است.</span></p>
<p><span style="font-size: small;">استیوارت در ایفای نقش مردان به ظاهر متکی به نفس و منطقی ولی باطنا رقیق القلب با احساسات مهارنشدنی مهارت داشته و نمونه ی آن<strong> <span style="color: #008000;">کاراگاه اسکاتی</span></strong> فیلم <strong>سرگیجه </strong>است که در جستجوی عشقی اثیری به مرز جنون می رسد.</span></p>
<p><span style="font-size: small;">لحن او در فیلمها آرام و ملایم و اغلب آثاری از دودلی در آن محسوس است.<br /></span></p>
<p><span style="font-size: small;">متد او در بازیگری، فرو رفتن در نقش و یا همان بازی زیر پوستی است و چنان به واقعگرایی در کار خود اعتقاد داشته که برای دورگه شدن صدایش در فیلم <strong>آقای اسمیت به واشنگتن می رود </strong><span style="color: #ff0000;">کلرور جیوه </span>در گلویش می چکانده!</span></p>
<p><span style="font-size: small;">فیلم محبوب او در میان آثارش <strong>چه زندگی شگفت انگیزی</strong> (Its a wonderful life) است که اگر دوستان تمایل داشته باشند مطلب را با این فیلم ادامه بدهیم.</span></p>
<p></p>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[جک لمون، مرد دوست داشتنی]]></title>
			<link>http://CafeClassic.ir/thread-167.html</link>
			<pubDate>Sun, 14 Feb 2010 06:53:10 +0100</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://CafeClassic.ir/thread-167.html</guid>
			<description><![CDATA[<p><strong>جک لمون</strong></p>
<p><strong>&nbsp;<img src="http://cinematicpassions.files.wordpress.com/2008/12/lemmon-jack-photo-jack-lemmon-6206265.jpg" alt="" width="400" height="500" /></strong></p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl"><strong>جك لمون</strong> متولد بوستون ماساچوست آمريكا و تحصيلكرده دانشگاه هاروارد است. بازيگري كه محبوب همگان بود و در زندگي خصوصي نيز بسيار شرافتمند بود. <strong>جك لمون</strong> با نام كامل وحقيقي جان اولر لمون سوم در ۸فوريه ۱۹۲۵ به دنيا آمد و پس از پايان تحصيلاتش به نيروي دريايي پيوست. اما تا پايان درآن جا ماندني نشد و به نيويورك رفت و درآن جا هنرپيشه شد. او در بيش از ۶۰فيلم بازي كرد كه كمدي هاي متنوع وحتي اسلپ استيك را شامل مي شد او دركارهاي درام نيز شركت كرد ولی اوج مهارت وي در كمدي هايي بود كه پيرامون آدم هايي عادي ساخته مي شد. <strong>لمون</strong> از ۱۹۴۹ وارد سينما شد اما به سال ۱۹۵۴ و با بازي در دو فيلم با <strong>جودي هاليدي</strong> به نام های <strong>ممكن است براي تو اتفاق بيفتد</strong> و <strong>پففف</strong> نزد سينماروها شناسايي شد. با اين همه آنچه بيش از هرچيزي درارتباط با <strong>جك لمون</strong> دريادها مانده ، همكاري مستمر وي با <strong>بيلي وايلدر</strong> فيلمساز بزرگي است كه درسال 2002 در ۹۶سالگي دارفاني را وداع گفت. اين دو در ۷فيلم با يكديگر همكاري كردند و طي اين دوره بود كه زوج هنري <strong>لمون </strong>و <strong>والتر</strong><strong> </strong><strong>ماتائو</strong> به تصميم <strong>وايلدر</strong> و با اقدام و انتخاب وي شكل گرفت و اين دو مجموعاً در ۸فيلم كنار يكديگر به بازي پرداختند و زوج بسيار جذابي را به وجود آوردند. درهمه حال هردو بازيگر به هنرپيشه هاي محبوب <strong>وايلدر</strong> بدل شدند.معروف ترین فیلمهای <strong>جك لمون</strong> با <strong>بيلي</strong><strong> </strong><strong>وايلدر</strong> شامل <strong>بعضي ها داغش را دوست دارند</strong> (۱۹۵۹) و در كنار <strong>توني كرتيس</strong> و <strong>مريلين</strong><strong> </strong><strong>مونرو</strong>، <strong>آپارتمان</strong> (1960)، <strong>ايرما خوشگله</strong> (۱۹۶۳) و <strong>شیرینی شانس</strong> (۱۹۶۶) مي شد كه اين آخري، نخستين همكاري <strong>لمون</strong> با <strong>ماتائو</strong> را شكل داد و <strong>ماتائو</strong> بخاطر نقشش درهمين فيلم يك جايزه اسكار نقش دوم را به دست آورد. <strong>لمون</strong> و <strong>ماتائو</strong> درسالهاي ۱۹۷۴ و ۱۹۸۱ در فيلم هاي <strong>صفحه اول</strong> و <strong>بادي بادي</strong> نيز زير نظر <strong>وايلدر </strong>دركنار يكديگر ظاهر شدند وحتي در پيري و در سالهاي ۱۹۹۳ و ۱۹۹۵ در فيلم هاي <strong>پيرمردهاي غرغرو يك و دو</strong> و در سال ۱۹۹۸ در <strong>زوج عجيب </strong><strong>۲</strong> نيز اين همكاري را تجديد كردند. <strong>جك لمون</strong> كانديداي ۸جايزه اسكار شد و دوتاي آنها را برد. اولي درسال ۱۹۵۵ حاصل آمد و اسكار نقش دوم مرد براي فيلم <strong>Mister Roberts</strong> &nbsp;بود دومي ، يك اسكار نقش اول مرد بود كه براي فيلم <strong>ببر را نجات بده</strong> درسال ۱۹۷۳ به وي تعلق گرفت. <strong>جك لمون</strong> آخرین بار براي بازي در فيلم <strong>گمشده</strong> ساخته سال ۱۹۸۲ <strong>كاستاگاوراس</strong> يوناني براي هشتمين بار كانديداي اسكار شد كه البته آن را نبرد اما جايزه بهترين بازيگر مرد را در جشنواره معتبر كن فرانسه به خود اختصاص داد. <strong>جك لمون</strong> حتي در سالهاي آخرعمرش از حجم بازيگري و كارهايش اصلاً نكاست و باز در فيلم هاي متعددي ظاهر مي شد وحتي در تلويزيون هم درخشيد و درسال ۲۰۰۰ بخاطر بازي در فيلم تلويزيوني <strong>سه شنبه ها</strong><strong> </strong><strong>با موري</strong> جايزه امي را تصاحب. به واقع درميان بازيگران فقط <strong>جك</strong><strong> </strong><strong>نيكولسون</strong> ، <strong>اسپنسر تريسي</strong> و <strong>لارنس اوليويه</strong> توانسته اند بيشتر از <strong>لمون</strong> كانديداي اسكار شوند. خود وي درمصاحبه اي گفته بود: من خوش اقبال بوده ام، بشدت كار كرده ام و اوضاع مساعد از آب درآمده است. این بازیگر توانا در در 27 ژوئن 2001 درگذشت. روحش شاد.</p>
<p dir="rtl"><span style="color: #c0c0c0;">منبع با اندکی ویرایش:www.tehranmania.com </span></p>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><strong>جک لمون</strong></p>
<p><strong>&nbsp;<img src="http://cinematicpassions.files.wordpress.com/2008/12/lemmon-jack-photo-jack-lemmon-6206265.jpg" alt="" width="400" height="500" /></strong></p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl"><strong>جك لمون</strong> متولد بوستون ماساچوست آمريكا و تحصيلكرده دانشگاه هاروارد است. بازيگري كه محبوب همگان بود و در زندگي خصوصي نيز بسيار شرافتمند بود. <strong>جك لمون</strong> با نام كامل وحقيقي جان اولر لمون سوم در ۸فوريه ۱۹۲۵ به دنيا آمد و پس از پايان تحصيلاتش به نيروي دريايي پيوست. اما تا پايان درآن جا ماندني نشد و به نيويورك رفت و درآن جا هنرپيشه شد. او در بيش از ۶۰فيلم بازي كرد كه كمدي هاي متنوع وحتي اسلپ استيك را شامل مي شد او دركارهاي درام نيز شركت كرد ولی اوج مهارت وي در كمدي هايي بود كه پيرامون آدم هايي عادي ساخته مي شد. <strong>لمون</strong> از ۱۹۴۹ وارد سينما شد اما به سال ۱۹۵۴ و با بازي در دو فيلم با <strong>جودي هاليدي</strong> به نام های <strong>ممكن است براي تو اتفاق بيفتد</strong> و <strong>پففف</strong> نزد سينماروها شناسايي شد. با اين همه آنچه بيش از هرچيزي درارتباط با <strong>جك لمون</strong> دريادها مانده ، همكاري مستمر وي با <strong>بيلي وايلدر</strong> فيلمساز بزرگي است كه درسال 2002 در ۹۶سالگي دارفاني را وداع گفت. اين دو در ۷فيلم با يكديگر همكاري كردند و طي اين دوره بود كه زوج هنري <strong>لمون </strong>و <strong>والتر</strong><strong> </strong><strong>ماتائو</strong> به تصميم <strong>وايلدر</strong> و با اقدام و انتخاب وي شكل گرفت و اين دو مجموعاً در ۸فيلم كنار يكديگر به بازي پرداختند و زوج بسيار جذابي را به وجود آوردند. درهمه حال هردو بازيگر به هنرپيشه هاي محبوب <strong>وايلدر</strong> بدل شدند.معروف ترین فیلمهای <strong>جك لمون</strong> با <strong>بيلي</strong><strong> </strong><strong>وايلدر</strong> شامل <strong>بعضي ها داغش را دوست دارند</strong> (۱۹۵۹) و در كنار <strong>توني كرتيس</strong> و <strong>مريلين</strong><strong> </strong><strong>مونرو</strong>، <strong>آپارتمان</strong> (1960)، <strong>ايرما خوشگله</strong> (۱۹۶۳) و <strong>شیرینی شانس</strong> (۱۹۶۶) مي شد كه اين آخري، نخستين همكاري <strong>لمون</strong> با <strong>ماتائو</strong> را شكل داد و <strong>ماتائو</strong> بخاطر نقشش درهمين فيلم يك جايزه اسكار نقش دوم را به دست آورد. <strong>لمون</strong> و <strong>ماتائو</strong> درسالهاي ۱۹۷۴ و ۱۹۸۱ در فيلم هاي <strong>صفحه اول</strong> و <strong>بادي بادي</strong> نيز زير نظر <strong>وايلدر </strong>دركنار يكديگر ظاهر شدند وحتي در پيري و در سالهاي ۱۹۹۳ و ۱۹۹۵ در فيلم هاي <strong>پيرمردهاي غرغرو يك و دو</strong> و در سال ۱۹۹۸ در <strong>زوج عجيب </strong><strong>۲</strong> نيز اين همكاري را تجديد كردند. <strong>جك لمون</strong> كانديداي ۸جايزه اسكار شد و دوتاي آنها را برد. اولي درسال ۱۹۵۵ حاصل آمد و اسكار نقش دوم مرد براي فيلم <strong>Mister Roberts</strong> &nbsp;بود دومي ، يك اسكار نقش اول مرد بود كه براي فيلم <strong>ببر را نجات بده</strong> درسال ۱۹۷۳ به وي تعلق گرفت. <strong>جك لمون</strong> آخرین بار براي بازي در فيلم <strong>گمشده</strong> ساخته سال ۱۹۸۲ <strong>كاستاگاوراس</strong> يوناني براي هشتمين بار كانديداي اسكار شد كه البته آن را نبرد اما جايزه بهترين بازيگر مرد را در جشنواره معتبر كن فرانسه به خود اختصاص داد. <strong>جك لمون</strong> حتي در سالهاي آخرعمرش از حجم بازيگري و كارهايش اصلاً نكاست و باز در فيلم هاي متعددي ظاهر مي شد وحتي در تلويزيون هم درخشيد و درسال ۲۰۰۰ بخاطر بازي در فيلم تلويزيوني <strong>سه شنبه ها</strong><strong> </strong><strong>با موري</strong> جايزه امي را تصاحب. به واقع درميان بازيگران فقط <strong>جك</strong><strong> </strong><strong>نيكولسون</strong> ، <strong>اسپنسر تريسي</strong> و <strong>لارنس اوليويه</strong> توانسته اند بيشتر از <strong>لمون</strong> كانديداي اسكار شوند. خود وي درمصاحبه اي گفته بود: من خوش اقبال بوده ام، بشدت كار كرده ام و اوضاع مساعد از آب درآمده است. این بازیگر توانا در در 27 ژوئن 2001 درگذشت. روحش شاد.</p>
<p dir="rtl"><span style="color: #c0c0c0;">منبع با اندکی ویرایش:www.tehranmania.com </span></p>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[نگاهي به بهترين‌هاي دوبله در دهه اخير]]></title>
			<link>http://CafeClassic.ir/thread-166.html</link>
			<pubDate>Tue, 09 Feb 2010 07:14:20 +0100</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://CafeClassic.ir/thread-166.html</guid>
			<description><![CDATA[<p><strong><span style="color: #ff0000;"><span style="color: #333333;">1.</span><span style="color: #008000;"> <span style="color: #993300;">ارباب حلقه&zwnj;ها&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; </span></span></span></strong><span style="color: #0000ff;">The Lord Of The Rings</span></p>
<p><span style="color: #333399;">پيش به سوي روشنايي</span></p>
<h3 dir="rtl">سه گانه<span style="color: #008000;"> ارباب حلقه&zwnj;ها</span> (اثر <span style="color: #800000;">پيترجكسن</span>)&zwnj; است كه اپيزود اول آن به نام &laquo;ياران حلقه&raquo; در سال 1381 از شبكه دوم سيما به نمايش درآمد ولي آن&zwnj;طور كه شايسته اين اثر است از سوي مخاطب تلويزيوني ديده نشد. دو علت مهم اين ديده نشدن برمي&zwnj;گشت به زمان نمايشش در ساعات پاياني شب و به صورت پخش در دو شب متوالي به دليل زمان 180 دقيقه&zwnj;اي فيلم كه از نظر روايي، اثر را دوپاره كرد.</h3><br />
<p dir="rtl"><strong>&nbsp;اين روند نامناسب پخش در نمايش دواپيزود ديگر ارباب حلقه&zwnj;ها (دو برج و بازگشت پادشاه)&zwnj; از تلويزيون ادامه پيدا كرد و حتي بعد&zwnj;ها نيز تكرار پخش هم نداشت؛ جالب اين&zwnj;كه در برنامه&zwnj;هاي تخصصي چون <span style="color: #008000;">سينما يك، صد فيلم، سينما چهار</span> و ... كه با ديدي حرفه&zwnj;اي به نقد و بررسي آثار شاخص سينما مي&zwnj;پردازند، ارباب حلقه&zwnj;ها جايگاهي نداشت. حال تصور كنيد به فيلمي اينچنيني جفا شود، مسلما اجزايش نيز بالطبع ديده نخواهد شد كه از اجزاي مهمش در پخش تلويزيوني، دوبله قابل توجه آن بوده است كه دوبله با كيفيت ارباب حلقه&zwnj;ها فداي بالانس نبودن صداي شبكه در هنگام پخشش شد كه براي طرفداران دو آتشه اين اثر با شكوه (كه&nbsp; عقيده دارند تاريخ سينما را مي&zwnj;توان به قبل و بعد از تريلوژي ارباب حلقه&zwnj;ها تقسيم&zwnj;بندي كرد!) نوعي تجربه ناخوشايند را به همراه داشت. <br /><br />خوشبختانه با توزيع اين فيلم در شبكه ويدئويي، استقبال چشمگيري از آن شد كه دوبله مناسبش سهم زيادي در اين ديده شدن دارد. دوبله ارباب حلقه&zwnj;ها حاصل كار يكي از مديران دوبلاژ اين عرصه، امير هوشنگ زند است كه با دقتي خاص و درك صحيح از فضاي اثر كه در پس زمينه&zwnj; اين مهم به تحصيلات زند در رشته سينما برمي&zwnj;گردد، بسيار درخشان اين كار را به سرانجام رسانده است؛ البته دوبله هر كدام از سه قسمت ارباب حلقه&zwnj;ها، قابليت بررسي و تحليل جداگانه را دارد اما به اين علت كه در دوبله فيلم&zwnj;هاي چند قسمتي، شالوده دوبله در قسمت اول نهفته است.<br /><br />مي&zwnj;خواهم به اجزاي دوبله قسمت اول، &laquo;ياران حلقه&raquo; بپردازم. سواي انتخاب&zwnj;هاي صدايي مناسب از جانب <span style="color: #0000ff;">امير زند </span>و نقش&zwnj;گويي فوق&zwnj;العاده دوبلورها&nbsp; كه بعدا به آنها اشاره خواهم كرد. ترجمه ريزبينانه و مو به موي با اثر به قلم شهرزاد ايزدي به نام، در درخشان شدن دوبله &laquo;ياران حلقه&raquo; بسيار تاثيرگذار بوده است و ديگر اين كه در اين دوبله ما با نقش&zwnj;گويي عجولانه و بي&zwnj;كيفيت روبه&zwnj;رو نيستيم و سطح بالاي كار گويندگان فيلم را مي&zwnj;توان در آن مشاهده كرد. <br />آغاز دوبله ياران حلقه اختصاص دارد به صداي گيرا و دلنشين<span style="color: #333399;"> فهيمه راستكار </span>كه در مقام راوي داستان يكي از بهترين انتخاب&zwnj;هاي امير زند مي&zwnj;باشد و لحن آرام يك قصه&zwnj;گو را براي تماشاگر فيلم با روايتي اين چنين تداعي مي&zwnj;كند: &laquo;همه چيز با ساختن حلقه&zwnj;ها شروع شد، سه حلقه به الف&zwnj;ها كه از همه اقوام داناتر و باهوش&zwnj;تر بودند داده شد، هفت حلقه به اربابان كوتوله&zwnj;ها كه ذهني هوشيار داشتند و سازندگان غارها بودند و بالاخره 9 حلقه به قوم انيس&zwnj;ها كه بيش از هر چيز تشنه قدرت هستند هديه شد. درهر يك از اين حلقه&zwnj;ها اراده و نيروي لازم براي حكومت كردن مستقر بود ولي همه فريب&zwnj;خورده بودند زيرا حلقه ديگري هم ساخته شده بود، در سرزمين موردور در ميان آتش كوه نابودي، سائرون فرمانرواي تاريكي مخفيانه حلقه&zwnj;اي اصلي ساخت تا با آن بقيه را كنترل كند و در اين حلقه تمامي بي&zwnj;رحمي باطني&zwnj;اش براي غلبه كردن بر كليه موجودات را قرار داد. &laquo;سپس <span style="color: #800080;">بهمن هاشمي </span>عنوان ياران حلقه را مي&zwnj;گويد و از اينجا اقتباس بي&zwnj;نظير پيتر جكسن از كتاب جاودانه جي.آر.آر تادكين آغاز مي&zwnj;شود. يكي از دلايل شخصي&zwnj;ام براي پرداختن به دوبله ارباب حلقه&zwnj;ها در اين زمان، حضور صداي ماندگار زنده ياد <span style="color: #008000;">عطاءالله كاملي </span>و نقش&zwnj;گويي ايشان به جاي شخصيت سارومان (با بازي كريستوفرلي)&zwnj; است كه جامعه دوبله بتازگي اين صداي با صلابت را از دست داد و جاي خالي اين صداي تاثيرگذار روز به روز بيشتر احساس مي&zwnj;شود ولي مشاهده دوبله ارباب حلقه&zwnj;ها اين حسن را دارد كه دوباره صداي استاد را بشنويم. حضور <span style="color: #008000;">عطاءالله كاملي </span>در دوبله اين فيلم و بعد از آن در فيلم <span style="color: #0000ff;">راه&zwnj;هاي افتخار</span> (استنلي كوبريك)&zwnj; و نقش&zwnj;گويي به جاي <span style="color: #0000ff;">كرك داگلاس، </span>از آخرين صداپيشگي&zwnj;هاي ايشان در دوبله تلويزيوني بود و اجراي صداي جادوگري به نام سارومان كه در اعمالش خشونت و تحكمي خاص هويداست. تنها از عهده <span style="color: #008000;">زنده&zwnj;ياد كاملي </span>در دوبله ياران حلقه برمي&zwnj;آمد بويژه در سكانسي از فيلم كه به معرفي سارومان مي&zwnj;پردازد.<br /><br /><span style="color: #008000;">كاملي</span> با لحن تاثيرگذارش به معرفي اين شخصيت مخوف مي&zwnj;پردازد: &laquo;از كوه نااميدي دود برمي&zwnj;خيزد و بتدريج زمان از كف مي&zwnj;رود و تو دوست من گاندالف براي مشاوره با سارومان به پيش مي&zwnj;آيي.&raquo; همان&zwnj;طور كه در قبل ذكر شد، نقش&zwnj;گويي&zwnj;هاي فوق&zwnj;العاده&zwnj;اي از دوبلورها را مي&zwnj;&zwnj;توان در دوبله ياران حلقه جستجو كرد كه در اين بين دو اجراي صدايي حكم شاهكار را دارد يكي صداپيشگي <span style="color: #800000;">حسين عرفاني </span>به جاي شخصيت گاندالف (با بازي يان مك&zwnj;كلين)&zwnj; و ديگر <span style="color: #339966;">منوچهر والي&zwnj;زاده </span>به جاي برومير (شان بين)&zwnj; كه هر دو با وجود پركاري بي&zwnj;محابايشان در دوبله تلويزيون، در اينجا با حس و حالي ديگر نقش&zwnj;گويي كرده&zwnj;اند. <span style="color: #800000;">عرفاني</span> با گويشي پيرمردانه با رگه&zwnj;هايي از مهرباني، شخصيت گاندالف را دوست&zwnj;داشتني كرده و <span style="color: #008080;">منوچهر <span style="color: #339966;">والي&zwnj;زاده</span> </span>با همان صداي آشنا و جوانانه&zwnj;اش و اين بار با جنسي از دليري و جاه&zwnj;طلبي، صداي نقش برومير را معركه از آب درآورده و آن را تبديل به نقطه عطفي در كارنامه&zwnj;اش كرده است. بخصوص وقتي خصايل تشويش و حس قدرت را در ديالوگ&zwnj;هاي برومير اجرا مي&zwnj;كند. يكي از بهترين نقش&zwnj;گويي&zwnj;هاي پرسوناژهاي مكمل در دوبله سال&zwnj;هاي اخير، اختصاص دارد به اجراي مسلط <span style="color: #0000ff;">امير صمصامي </span>به جاي شون آستين (در نقش سم، هابيتي مهربان كه يار هميشگي فرودو است)&zwnj; كه در همين دوبله ارباب حلقه&zwnj;ها شاهد آن بوديم و<span style="color: #0000ff;"> صمصامي </span>به خوبي توانسته گوياي حالات دلسوزي، پريشاني و نگراني&zwnj;هاي شخصيت سم باشد. <span style="color: #333399;">تورج مهرزاديان </span>و <span style="color: #003366;">ناصر احمدي </span>با صداهاي حجمي داري كه دارند حضور دلپذيري در دوبله اين فيلم ايجاد كرده&zwnj;اند. <span style="color: #000080;">مهرزاديان</span> با لحني رسمي و درباري به جاي پادشاه الف&zwnj;ها يعني الروند و <span style="color: #333399;">ناصر احمدي</span> با حالتي تيپيك و فانتزي به جاي كوتوله دوست&zwnj;داشتني به نام گيملي خيلي جذاب نقش&zwnj;گويي كرده&zwnj;اند. با توجه به اين كه ارباب حلقه&zwnj;ها داستان مردانه&zwnj;اي دارد ولي حضور شخصيت&zwnj;هاي زن با وجود كم&zwnj;تعداد بودنشان، چشمگير است و <span style="color: #008000;">امير زند </span>با توجه به اين موضوع، از صداي دو دوبلور بااستعداد اين سال&zwnj;هاي دوبله، <span style="color: #808000;">افسانه پوستي </span>(در نقش آروين/ ليو تايلر)&zwnj; و <span style="color: #993300;">نگين كيانفر </span>(كيت بلانشت در نقش ملكه جنگل)&zwnj; استفاده شاياني كرده است همچنين مي&zwnj;توان اين مهم را به صداي هابيت&zwnj;هاي دوست&zwnj;داشتني چون بيلبو بگينز (<span style="color: #800000;">ايرج رضايي</span>)&zwnj;، پيپين (<span style="color: #008000;">عباس نباتي</span>)&zwnj; و مري (<span style="color: #333399;">كسري كياني</span>)&zwnj; نيز تعميم داد ضمن اين كه <span style="color: #0000ff;">امير زند </span>خودش هم به جاي لگولاس (اورلاندو بلوم)&zwnj; نقش&zwnj;گويي ارائه داده است. دو صداي نقش اصلي ديگر اين فيلم يعني فرودو (اليجا وود)&zwnj; و آراگورن (ويگو مورتن)&zwnj; را به ترتيب <span style="color: #008000;">افشين زي&zwnj;نوري</span> و <span style="color: #800000;">سعيد مظفري </span>با حالت&zwnj;هايي از ترس و جستجوگري و منشي پهلوانانه گفته&zwnj;اند كه در قبل در همين صفحه از شيوه گويندگي اين دو دوبلور حرفه&zwnj;اي مطالبي درج شده است. در انتها براي دوستداران دوبله تماشاي ارباب حلقه&zwnj;ها دو دريغ را به همراه مي&zwnj;آورد يكي از دست دادن ظاهري صداي <span style="color: #008000;">زنده&zwnj;ياد كاملي </span>كه مي&zwnj;توان در اينجا به يادگار صداي ايشان را شنيد و دريغ ديگر اين كه چرا<span style="color: #0000ff;"> امير زند </span>بعد از ارائه شاهكار دوبله سه&zwnj;گانه ارباب حلقه&zwnj;ها و پالپ فيكشن، ديگر كاري به قوت اين دو اثر از وي ديده نشد كه حيف است شاهد خاموش شدن تدريجي استعداد مدير دوبلاژ صاحب سبكي چون<span style="color: #0000ff;"> امير زند </span>باشيم وقتي كه دوبله به ياد ماندني ارباب حلقه&zwnj;ها در كارنامه&zwnj;اش ديده مي&zwnj;شود.</strong></p>
<p dir="rtl"><span style="color: #808080;"><strong><span style="color: #800000;">نيروان غني&zwnj;پور&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; </span></strong></span></p>
<p dir="rtl"><span style="color: #808080;"><strong><span style="color: #800000;">قاب کوچک 13 مهر 1387</span></strong></span></p>
<p dir="rtl"><span style="color: #0000ff;"><strong>به نظر من هم دوبله این فیلم یکی از بهترین دوبله ها در سال های اخیر است که یاد آور دوبله های درخشان&nbsp;دهه پنجاه می باشد.</strong></span></p>
<p dir="rtl"><span style="color: #0000ff;"><strong><span style="color: #993300;">زندگی منشوریست در حرکت دوار ....</span>&nbsp; یاد استاد <span style="color: #333399;">عطاءالله کاملی</span> گرامی باد .</strong></span></p>
<p dir="rtl"><span style="color: #0000ff;"><strong>همیشه با شنیدن دکلمه ایشان در سریال <span style="color: #333399;">هانیکو </span>( داستان زندگی) بی اختیار دلتنگ صدای دلنشین و با وقار استاد می شم . یادش گرامی باد .</strong></span></p>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><strong><span style="color: #ff0000;"><span style="color: #333333;">1.</span><span style="color: #008000;"> <span style="color: #993300;">ارباب حلقه&zwnj;ها&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; </span></span></span></strong><span style="color: #0000ff;">The Lord Of The Rings</span></p>
<p><span style="color: #333399;">پيش به سوي روشنايي</span></p>
<h3 dir="rtl">سه گانه<span style="color: #008000;"> ارباب حلقه&zwnj;ها</span> (اثر <span style="color: #800000;">پيترجكسن</span>)&zwnj; است كه اپيزود اول آن به نام &laquo;ياران حلقه&raquo; در سال 1381 از شبكه دوم سيما به نمايش درآمد ولي آن&zwnj;طور كه شايسته اين اثر است از سوي مخاطب تلويزيوني ديده نشد. دو علت مهم اين ديده نشدن برمي&zwnj;گشت به زمان نمايشش در ساعات پاياني شب و به صورت پخش در دو شب متوالي به دليل زمان 180 دقيقه&zwnj;اي فيلم كه از نظر روايي، اثر را دوپاره كرد.</h3><br />
<p dir="rtl"><strong>&nbsp;اين روند نامناسب پخش در نمايش دواپيزود ديگر ارباب حلقه&zwnj;ها (دو برج و بازگشت پادشاه)&zwnj; از تلويزيون ادامه پيدا كرد و حتي بعد&zwnj;ها نيز تكرار پخش هم نداشت؛ جالب اين&zwnj;كه در برنامه&zwnj;هاي تخصصي چون <span style="color: #008000;">سينما يك، صد فيلم، سينما چهار</span> و ... كه با ديدي حرفه&zwnj;اي به نقد و بررسي آثار شاخص سينما مي&zwnj;پردازند، ارباب حلقه&zwnj;ها جايگاهي نداشت. حال تصور كنيد به فيلمي اينچنيني جفا شود، مسلما اجزايش نيز بالطبع ديده نخواهد شد كه از اجزاي مهمش در پخش تلويزيوني، دوبله قابل توجه آن بوده است كه دوبله با كيفيت ارباب حلقه&zwnj;ها فداي بالانس نبودن صداي شبكه در هنگام پخشش شد كه براي طرفداران دو آتشه اين اثر با شكوه (كه&nbsp; عقيده دارند تاريخ سينما را مي&zwnj;توان به قبل و بعد از تريلوژي ارباب حلقه&zwnj;ها تقسيم&zwnj;بندي كرد!) نوعي تجربه ناخوشايند را به همراه داشت. <br /><br />خوشبختانه با توزيع اين فيلم در شبكه ويدئويي، استقبال چشمگيري از آن شد كه دوبله مناسبش سهم زيادي در اين ديده شدن دارد. دوبله ارباب حلقه&zwnj;ها حاصل كار يكي از مديران دوبلاژ اين عرصه، امير هوشنگ زند است كه با دقتي خاص و درك صحيح از فضاي اثر كه در پس زمينه&zwnj; اين مهم به تحصيلات زند در رشته سينما برمي&zwnj;گردد، بسيار درخشان اين كار را به سرانجام رسانده است؛ البته دوبله هر كدام از سه قسمت ارباب حلقه&zwnj;ها، قابليت بررسي و تحليل جداگانه را دارد اما به اين علت كه در دوبله فيلم&zwnj;هاي چند قسمتي، شالوده دوبله در قسمت اول نهفته است.<br /><br />مي&zwnj;خواهم به اجزاي دوبله قسمت اول، &laquo;ياران حلقه&raquo; بپردازم. سواي انتخاب&zwnj;هاي صدايي مناسب از جانب <span style="color: #0000ff;">امير زند </span>و نقش&zwnj;گويي فوق&zwnj;العاده دوبلورها&nbsp; كه بعدا به آنها اشاره خواهم كرد. ترجمه ريزبينانه و مو به موي با اثر به قلم شهرزاد ايزدي به نام، در درخشان شدن دوبله &laquo;ياران حلقه&raquo; بسيار تاثيرگذار بوده است و ديگر اين كه در اين دوبله ما با نقش&zwnj;گويي عجولانه و بي&zwnj;كيفيت روبه&zwnj;رو نيستيم و سطح بالاي كار گويندگان فيلم را مي&zwnj;توان در آن مشاهده كرد. <br />آغاز دوبله ياران حلقه اختصاص دارد به صداي گيرا و دلنشين<span style="color: #333399;"> فهيمه راستكار </span>كه در مقام راوي داستان يكي از بهترين انتخاب&zwnj;هاي امير زند مي&zwnj;باشد و لحن آرام يك قصه&zwnj;گو را براي تماشاگر فيلم با روايتي اين چنين تداعي مي&zwnj;كند: &laquo;همه چيز با ساختن حلقه&zwnj;ها شروع شد، سه حلقه به الف&zwnj;ها كه از همه اقوام داناتر و باهوش&zwnj;تر بودند داده شد، هفت حلقه به اربابان كوتوله&zwnj;ها كه ذهني هوشيار داشتند و سازندگان غارها بودند و بالاخره 9 حلقه به قوم انيس&zwnj;ها كه بيش از هر چيز تشنه قدرت هستند هديه شد. درهر يك از اين حلقه&zwnj;ها اراده و نيروي لازم براي حكومت كردن مستقر بود ولي همه فريب&zwnj;خورده بودند زيرا حلقه ديگري هم ساخته شده بود، در سرزمين موردور در ميان آتش كوه نابودي، سائرون فرمانرواي تاريكي مخفيانه حلقه&zwnj;اي اصلي ساخت تا با آن بقيه را كنترل كند و در اين حلقه تمامي بي&zwnj;رحمي باطني&zwnj;اش براي غلبه كردن بر كليه موجودات را قرار داد. &laquo;سپس <span style="color: #800080;">بهمن هاشمي </span>عنوان ياران حلقه را مي&zwnj;گويد و از اينجا اقتباس بي&zwnj;نظير پيتر جكسن از كتاب جاودانه جي.آر.آر تادكين آغاز مي&zwnj;شود. يكي از دلايل شخصي&zwnj;ام براي پرداختن به دوبله ارباب حلقه&zwnj;ها در اين زمان، حضور صداي ماندگار زنده ياد <span style="color: #008000;">عطاءالله كاملي </span>و نقش&zwnj;گويي ايشان به جاي شخصيت سارومان (با بازي كريستوفرلي)&zwnj; است كه جامعه دوبله بتازگي اين صداي با صلابت را از دست داد و جاي خالي اين صداي تاثيرگذار روز به روز بيشتر احساس مي&zwnj;شود ولي مشاهده دوبله ارباب حلقه&zwnj;ها اين حسن را دارد كه دوباره صداي استاد را بشنويم. حضور <span style="color: #008000;">عطاءالله كاملي </span>در دوبله اين فيلم و بعد از آن در فيلم <span style="color: #0000ff;">راه&zwnj;هاي افتخار</span> (استنلي كوبريك)&zwnj; و نقش&zwnj;گويي به جاي <span style="color: #0000ff;">كرك داگلاس، </span>از آخرين صداپيشگي&zwnj;هاي ايشان در دوبله تلويزيوني بود و اجراي صداي جادوگري به نام سارومان كه در اعمالش خشونت و تحكمي خاص هويداست. تنها از عهده <span style="color: #008000;">زنده&zwnj;ياد كاملي </span>در دوبله ياران حلقه برمي&zwnj;آمد بويژه در سكانسي از فيلم كه به معرفي سارومان مي&zwnj;پردازد.<br /><br /><span style="color: #008000;">كاملي</span> با لحن تاثيرگذارش به معرفي اين شخصيت مخوف مي&zwnj;پردازد: &laquo;از كوه نااميدي دود برمي&zwnj;خيزد و بتدريج زمان از كف مي&zwnj;رود و تو دوست من گاندالف براي مشاوره با سارومان به پيش مي&zwnj;آيي.&raquo; همان&zwnj;طور كه در قبل ذكر شد، نقش&zwnj;گويي&zwnj;هاي فوق&zwnj;العاده&zwnj;اي از دوبلورها را مي&zwnj;&zwnj;توان در دوبله ياران حلقه جستجو كرد كه در اين بين دو اجراي صدايي حكم شاهكار را دارد يكي صداپيشگي <span style="color: #800000;">حسين عرفاني </span>به جاي شخصيت گاندالف (با بازي يان مك&zwnj;كلين)&zwnj; و ديگر <span style="color: #339966;">منوچهر والي&zwnj;زاده </span>به جاي برومير (شان بين)&zwnj; كه هر دو با وجود پركاري بي&zwnj;محابايشان در دوبله تلويزيون، در اينجا با حس و حالي ديگر نقش&zwnj;گويي كرده&zwnj;اند. <span style="color: #800000;">عرفاني</span> با گويشي پيرمردانه با رگه&zwnj;هايي از مهرباني، شخصيت گاندالف را دوست&zwnj;داشتني كرده و <span style="color: #008080;">منوچهر <span style="color: #339966;">والي&zwnj;زاده</span> </span>با همان صداي آشنا و جوانانه&zwnj;اش و اين بار با جنسي از دليري و جاه&zwnj;طلبي، صداي نقش برومير را معركه از آب درآورده و آن را تبديل به نقطه عطفي در كارنامه&zwnj;اش كرده است. بخصوص وقتي خصايل تشويش و حس قدرت را در ديالوگ&zwnj;هاي برومير اجرا مي&zwnj;كند. يكي از بهترين نقش&zwnj;گويي&zwnj;هاي پرسوناژهاي مكمل در دوبله سال&zwnj;هاي اخير، اختصاص دارد به اجراي مسلط <span style="color: #0000ff;">امير صمصامي </span>به جاي شون آستين (در نقش سم، هابيتي مهربان كه يار هميشگي فرودو است)&zwnj; كه در همين دوبله ارباب حلقه&zwnj;ها شاهد آن بوديم و<span style="color: #0000ff;"> صمصامي </span>به خوبي توانسته گوياي حالات دلسوزي، پريشاني و نگراني&zwnj;هاي شخصيت سم باشد. <span style="color: #333399;">تورج مهرزاديان </span>و <span style="color: #003366;">ناصر احمدي </span>با صداهاي حجمي داري كه دارند حضور دلپذيري در دوبله اين فيلم ايجاد كرده&zwnj;اند. <span style="color: #000080;">مهرزاديان</span> با لحني رسمي و درباري به جاي پادشاه الف&zwnj;ها يعني الروند و <span style="color: #333399;">ناصر احمدي</span> با حالتي تيپيك و فانتزي به جاي كوتوله دوست&zwnj;داشتني به نام گيملي خيلي جذاب نقش&zwnj;گويي كرده&zwnj;اند. با توجه به اين كه ارباب حلقه&zwnj;ها داستان مردانه&zwnj;اي دارد ولي حضور شخصيت&zwnj;هاي زن با وجود كم&zwnj;تعداد بودنشان، چشمگير است و <span style="color: #008000;">امير زند </span>با توجه به اين موضوع، از صداي دو دوبلور بااستعداد اين سال&zwnj;هاي دوبله، <span style="color: #808000;">افسانه پوستي </span>(در نقش آروين/ ليو تايلر)&zwnj; و <span style="color: #993300;">نگين كيانفر </span>(كيت بلانشت در نقش ملكه جنگل)&zwnj; استفاده شاياني كرده است همچنين مي&zwnj;توان اين مهم را به صداي هابيت&zwnj;هاي دوست&zwnj;داشتني چون بيلبو بگينز (<span style="color: #800000;">ايرج رضايي</span>)&zwnj;، پيپين (<span style="color: #008000;">عباس نباتي</span>)&zwnj; و مري (<span style="color: #333399;">كسري كياني</span>)&zwnj; نيز تعميم داد ضمن اين كه <span style="color: #0000ff;">امير زند </span>خودش هم به جاي لگولاس (اورلاندو بلوم)&zwnj; نقش&zwnj;گويي ارائه داده است. دو صداي نقش اصلي ديگر اين فيلم يعني فرودو (اليجا وود)&zwnj; و آراگورن (ويگو مورتن)&zwnj; را به ترتيب <span style="color: #008000;">افشين زي&zwnj;نوري</span> و <span style="color: #800000;">سعيد مظفري </span>با حالت&zwnj;هايي از ترس و جستجوگري و منشي پهلوانانه گفته&zwnj;اند كه در قبل در همين صفحه از شيوه گويندگي اين دو دوبلور حرفه&zwnj;اي مطالبي درج شده است. در انتها براي دوستداران دوبله تماشاي ارباب حلقه&zwnj;ها دو دريغ را به همراه مي&zwnj;آورد يكي از دست دادن ظاهري صداي <span style="color: #008000;">زنده&zwnj;ياد كاملي </span>كه مي&zwnj;توان در اينجا به يادگار صداي ايشان را شنيد و دريغ ديگر اين كه چرا<span style="color: #0000ff;"> امير زند </span>بعد از ارائه شاهكار دوبله سه&zwnj;گانه ارباب حلقه&zwnj;ها و پالپ فيكشن، ديگر كاري به قوت اين دو اثر از وي ديده نشد كه حيف است شاهد خاموش شدن تدريجي استعداد مدير دوبلاژ صاحب سبكي چون<span style="color: #0000ff;"> امير زند </span>باشيم وقتي كه دوبله به ياد ماندني ارباب حلقه&zwnj;ها در كارنامه&zwnj;اش ديده مي&zwnj;شود.</strong></p>
<p dir="rtl"><span style="color: #808080;"><strong><span style="color: #800000;">نيروان غني&zwnj;پور&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; </span></strong></span></p>
<p dir="rtl"><span style="color: #808080;"><strong><span style="color: #800000;">قاب کوچک 13 مهر 1387</span></strong></span></p>
<p dir="rtl"><span style="color: #0000ff;"><strong>به نظر من هم دوبله این فیلم یکی از بهترین دوبله ها در سال های اخیر است که یاد آور دوبله های درخشان&nbsp;دهه پنجاه می باشد.</strong></span></p>
<p dir="rtl"><span style="color: #0000ff;"><strong><span style="color: #993300;">زندگی منشوریست در حرکت دوار ....</span>&nbsp; یاد استاد <span style="color: #333399;">عطاءالله کاملی</span> گرامی باد .</strong></span></p>
<p dir="rtl"><span style="color: #0000ff;"><strong>همیشه با شنیدن دکلمه ایشان در سریال <span style="color: #333399;">هانیکو </span>( داستان زندگی) بی اختیار دلتنگ صدای دلنشین و با وقار استاد می شم . یادش گرامی باد .</strong></span></p>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[آهنگ های کلاسیک برای موبایل]]></title>
			<link>http://CafeClassic.ir/thread-163.html</link>
			<pubDate>Sat, 30 Jan 2010 22:16:17 +0100</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://CafeClassic.ir/thread-163.html</guid>
			<description><![CDATA[<p>در زندگی ماشینی امروز ، چیزی که در خیابان و محل کار&nbsp;زیاد&nbsp;با آن سر و کار داریم تلفن همراه یا همان موبایل خودمان است. بارها شده که وقتی در یک محیط شلوغ و ماشینی یک آهنگ زیبا و ماندگار که ممکن است از یک فیلم زیبا باشد به گوش می رسد ناخودآگاه برای چند ثانیه محیط تلطیف می شود. فکرش را بکنید که در سالن دادگاه ناگهان آهنگ <strong>پدرخوانده</strong> از موبایل آقای دادستان به گوش برسد !!</p>
<p>البته بهتر است که آهنگ ها ، قبل از استفاده به عنوان زنگ موبایل ، ویرایش شوند تا تیکه هایی از آهنگ که مناسب این کار است از بقیه قسمت ها جدا شود. <strong>از این به بعد در اینجا ، آهنگ هایی که خومان برای موبایل آماده کرده ایم را آپلود می کنیم.</strong></p>
<p>برای اول کار ، آهنگ زیبای <strong>بچه های کوه آلپ</strong> را که ادیت کرده ام برای دانلود دوستان قرار می دهم. این آهنگ را به صورتی ویرایش کرده ام که در ابتدا یک ریتم رفت و برگشتی ملایم را آغاز کند و بعد از چند ثانیه شروع به تندتر شدن و بلندتر شدن می کند. نوع خاص این موزیکِ سنتوری ، که بسیار شبیه زنگ ساعت های قدیمی است بر روی زنگ موبایل بسیار زیبا می نشیند.</p>
<p><strong><span style="color: #ff0000;">بچه های کوه آلپ</span></strong> - <span style="color: #008000;">نسخه بهسازی شده برای زنگ موبایل</span></p>
<p><a href="http://www.4shared.com/file/211581773/9bc8ef53/alp.html"><a href="http://www.4shared.com/file/211581773/9bc8ef53/alp.html" target="_blank">http://www.4shared.com/file/211581773/9bc8ef53/alp.html</a></a></p>
<p></p>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>در زندگی ماشینی امروز ، چیزی که در خیابان و محل کار&nbsp;زیاد&nbsp;با آن سر و کار داریم تلفن همراه یا همان موبایل خودمان است. بارها شده که وقتی در یک محیط شلوغ و ماشینی یک آهنگ زیبا و ماندگار که ممکن است از یک فیلم زیبا باشد به گوش می رسد ناخودآگاه برای چند ثانیه محیط تلطیف می شود. فکرش را بکنید که در سالن دادگاه ناگهان آهنگ <strong>پدرخوانده</strong> از موبایل آقای دادستان به گوش برسد !!</p>
<p>البته بهتر است که آهنگ ها ، قبل از استفاده به عنوان زنگ موبایل ، ویرایش شوند تا تیکه هایی از آهنگ که مناسب این کار است از بقیه قسمت ها جدا شود. <strong>از این به بعد در اینجا ، آهنگ هایی که خومان برای موبایل آماده کرده ایم را آپلود می کنیم.</strong></p>
<p>برای اول کار ، آهنگ زیبای <strong>بچه های کوه آلپ</strong> را که ادیت کرده ام برای دانلود دوستان قرار می دهم. این آهنگ را به صورتی ویرایش کرده ام که در ابتدا یک ریتم رفت و برگشتی ملایم را آغاز کند و بعد از چند ثانیه شروع به تندتر شدن و بلندتر شدن می کند. نوع خاص این موزیکِ سنتوری ، که بسیار شبیه زنگ ساعت های قدیمی است بر روی زنگ موبایل بسیار زیبا می نشیند.</p>
<p><strong><span style="color: #ff0000;">بچه های کوه آلپ</span></strong> - <span style="color: #008000;">نسخه بهسازی شده برای زنگ موبایل</span></p>
<p><a href="http://www.4shared.com/file/211581773/9bc8ef53/alp.html"><a href="http://www.4shared.com/file/211581773/9bc8ef53/alp.html" target="_blank">http://www.4shared.com/file/211581773/9bc8ef53/alp.html</a></a></p>
<p></p>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[سانست بلوار ( بیلی وایلدر )]]></title>
			<link>http://CafeClassic.ir/thread-162.html</link>
			<pubDate>Sat, 30 Jan 2010 21:10:02 +0100</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://CafeClassic.ir/thread-162.html</guid>
			<description><![CDATA[<p>این شما ... و این هم شاهکار سینما <strong>سانست بلوار</strong></p>
<p><img src="http://nighthawknews.files.wordpress.com/2009/02/sunsetboulevard_05.jpg" alt="" width="500" height="632" /></p>
<p></p>
<p><span style="color: #ff0000;"><span style="font-size: medium;">سانست بلوار&nbsp;&nbsp;&nbsp;<a href="http://www.imdb.com/title/tt0043014/"> Sunset Boulevard</a>&nbsp;&nbsp; - <span style="color: #000000;">&nbsp;</span></span></span></p>
<p><span style="color: #ff0000;"><span style="font-size: medium;"><span style="font-size: small;"><span style="color: #000000;">شاهکار سینما</span></span><br /></span></span></p>
<p><span style="font-size: medium;">محصول 1950 </span></p>
<p><span style="color: #008000;"><span style="font-size: medium;">برنده 3 جایزه اسکار</span></span></p>
<p><span style="font-size: medium;">نویسنده وکارگردان:<span style="color: #0000ff;">بیلی وایلدر</span></span></p>
<p><span style="font-size: small;"><span style="color: #800000;">ویلیام هولدن</span>/جو گیلیس</span></p>
<p><span style="font-size: small;"><span style="color: #800000;">گلوریا سوانسون</span>/نورما دزموند</span></p>
<p><span style="font-size: small;"><span style="color: #800000;">نانسی اولسون</span>/بتی شیفر</span></p>
<p><span style="font-size: small;"><span style="color: #800000;">فرد کلارک</span>/شلدراک</span></p>
<p><span style="font-size: small;"><span style="color: #800000;">اریک فون استروهیم</span>/ماکس فون مایرلینگ</span></p>
<p><span style="font-size: small;"><span style="color: #800000;">سیسیل بی دیمیل</span>/در نقش خودش </span></p>
<p><span style="font-size: small;">.</span></p>
<p><span style="font-size: small;">.</span></p>
<p><span style="font-size: small;">.</span></p>
<p><span style="font-size: small;"><span style="color: #800000;">باستر کیتون</span>/درنش خودش</span></p>
<p></p>
<p><strong><a href="http://upload.wikimedia.org/wikipedia/en/d/d0/Billy_Wilder.jpg"><img src="http://upload.wikimedia.org/wikipedia/en/d/d0/Billy_Wilder.jpg" alt="File:Billy Wilder.jpg" width="300" height="279" /></a></strong></p>
<p><strong><br /></strong></p>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>این شما ... و این هم شاهکار سینما <strong>سانست بلوار</strong></p>
<p><img src="http://nighthawknews.files.wordpress.com/2009/02/sunsetboulevard_05.jpg" alt="" width="500" height="632" /></p>
<p></p>
<p><span style="color: #ff0000;"><span style="font-size: medium;">سانست بلوار&nbsp;&nbsp;&nbsp;<a href="http://www.imdb.com/title/tt0043014/"> Sunset Boulevard</a>&nbsp;&nbsp; - <span style="color: #000000;">&nbsp;</span></span></span></p>
<p><span style="color: #ff0000;"><span style="font-size: medium;"><span style="font-size: small;"><span style="color: #000000;">شاهکار سینما</span></span><br /></span></span></p>
<p><span style="font-size: medium;">محصول 1950 </span></p>
<p><span style="color: #008000;"><span style="font-size: medium;">برنده 3 جایزه اسکار</span></span></p>
<p><span style="font-size: medium;">نویسنده وکارگردان:<span style="color: #0000ff;">بیلی وایلدر</span></span></p>
<p><span style="font-size: small;"><span style="color: #800000;">ویلیام هولدن</span>/جو گیلیس</span></p>
<p><span style="font-size: small;"><span style="color: #800000;">گلوریا سوانسون</span>/نورما دزموند</span></p>
<p><span style="font-size: small;"><span style="color: #800000;">نانسی اولسون</span>/بتی شیفر</span></p>
<p><span style="font-size: small;"><span style="color: #800000;">فرد کلارک</span>/شلدراک</span></p>
<p><span style="font-size: small;"><span style="color: #800000;">اریک فون استروهیم</span>/ماکس فون مایرلینگ</span></p>
<p><span style="font-size: small;"><span style="color: #800000;">سیسیل بی دیمیل</span>/در نقش خودش </span></p>
<p><span style="font-size: small;">.</span></p>
<p><span style="font-size: small;">.</span></p>
<p><span style="font-size: small;">.</span></p>
<p><span style="font-size: small;"><span style="color: #800000;">باستر کیتون</span>/درنش خودش</span></p>
<p></p>
<p><strong><a href="http://upload.wikimedia.org/wikipedia/en/d/d0/Billy_Wilder.jpg"><img src="http://upload.wikimedia.org/wikipedia/en/d/d0/Billy_Wilder.jpg" alt="File:Billy Wilder.jpg" width="300" height="279" /></a></strong></p>
<p><strong><br /></strong></p>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[دیالوگ هایی که شخصیت های فیلم  امکان نداشت  بگن !]]></title>
			<link>http://CafeClassic.ir/thread-161.html</link>
			<pubDate>Sat, 30 Jan 2010 13:07:26 +0100</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://CafeClassic.ir/thread-161.html</guid>
			<description><![CDATA[<p>در این تاپیک ، دیالوگ هایی که شخصیت های فیلم های کلاسیک نگفته اند و یا امکان نداشت که بگویند&nbsp;، بر اساس خلاقیت و یا روحیه طنز دوستان نوشته می شود. ممکن است دیالوگ های پیشنهادی&nbsp; طنز&nbsp; و یا حتی جدی و مناسب تر از دیالوگ اصلی فیلم از کار در بیاید. لطفا هنگام نوشتن دیالوگ ، حتی الامکان از تصاویر مرتبط هم استفاده کنید تا تاپیک جذاب تر شود.</p>
<p><img src="http://up.iranblog.ir/6/1264873510.jpg" alt="" /></p>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>در این تاپیک ، دیالوگ هایی که شخصیت های فیلم های کلاسیک نگفته اند و یا امکان نداشت که بگویند&nbsp;، بر اساس خلاقیت و یا روحیه طنز دوستان نوشته می شود. ممکن است دیالوگ های پیشنهادی&nbsp; طنز&nbsp; و یا حتی جدی و مناسب تر از دیالوگ اصلی فیلم از کار در بیاید. لطفا هنگام نوشتن دیالوگ ، حتی الامکان از تصاویر مرتبط هم استفاده کنید تا تاپیک جذاب تر شود.</p>
<p><img src="http://up.iranblog.ir/6/1264873510.jpg" alt="" /></p>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[بیلی وایلدر]]></title>
			<link>http://CafeClassic.ir/thread-158.html</link>
			<pubDate>Tue, 26 Jan 2010 20:18:04 +0100</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://CafeClassic.ir/thread-158.html</guid>
			<description><![CDATA[<p></p>
<p>نوبتی هم باشد نوبت یکی از گل ترین و دوست داشتنی ترین کارگردان های تاریخ سینماست: <span style="color: #0000ff;"><strong>بیلی وایلدر</strong>&nbsp; <img class="smilie" src="http://forum.p30world.com/images/smiles-icone/wubsmiley.gif" border="0" alt=":llol" /></span></p>
<p>مطلب در اینترنت زیاد است اما به جای کپی برداری&nbsp;بهتر دیدم&nbsp;از احساس خودم نسبت به این هنرمند بزرگ بگم. کارگردان خوب در تاریخ سینما کم نداشته ایم. بعضی از آنها دهها و حتی صدها فیلم می ساختند و از قضا چند فیلمشان شاهکار از کار در می آمد. اما بعضی دیگر به هر فیلمنامه ای که دست می زدند طلا می شد. مثل آشپزی که از ساده ترین مواد ، بهترین و خوشمزه ترین غذاها را درست می کند. تعداد این کارگردان ها در تاریخ سینما زیاد نیست و زیاد هم نخواهد بود. خب <span style="color: #0000ff;">هیچکاک</span> یکی از آنها بود که سبک خاص و خلاقانه خاص خودش را&nbsp;داشت و برای همین همیشه بین سینمادوستان محبوب است. اما من کسی را نمی شناسم که سینما را بشناسد اما <span style="color: #0000ff;">بیلی وایلدر</span> را نشناسد ( چه&nbsp; جمله ای شد ! )</p>
<p>هر عاشق سینمایی ، هر عاشق سینمای کلاسیکی را بپرسید ، در فهرست برترین فیلم هایش حتما چند تا از فیلم های وایلدر هست. فیلم هایی شاد و در عین حال بامعنی ، که مناسب هر سلیقه ای است. از <strong>غرامت مضاعف</strong> گرفته تا <strong>سانست بولوار</strong> . از<strong> بازداشتگاه شماره 17</strong>&nbsp; تا <strong>سابرینا</strong> . از <strong>خارش هفت ساله</strong> تا <strong>بعضی ها داغشو دوست دارند</strong> . از<strong> آپارتمان</strong> تا <strong>ایرما خوشگله</strong>. برای اثبات نبوغ وایلدر فقط دو تا سه تا از این فیلمها کافی بود. گرچه او نیز مانند هیچکاک همیشه شکسته نفسی می کرد. وايلدر گفته : <span style="color: #008000;"><strong>اگر تكه&zwnj;هايي از بهترين فيلم&zwnj;هايم را جمع كنند، فقط مي&zwnj;توان از آن&zwnj;ها يك فيلم &nbsp;46 دقيقه&zwnj;اي عالي ساخت</strong>&nbsp;<span style="color: #000000;">...</span> <span style="color: #000000;">!</span></span><span style="color: #000000;">&nbsp;</span>&nbsp; ... اِه . اینقدر شکست نفسی نکن استاد <img class="smilie" src="http://www.pic4ever.com/images/worship.gif" border="0" alt=":ttt1" /></p>
<p></p>
<p><img src="http://up.iranblog.ir/6/1264541074.jpg" alt="" /></p>
<p>&nbsp;&nbsp;&nbsp; &nbsp;Billy Wilder</p>
<p></p>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p></p>
<p>نوبتی هم باشد نوبت یکی از گل ترین و دوست داشتنی ترین کارگردان های تاریخ سینماست: <span style="color: #0000ff;"><strong>بیلی وایلدر</strong>&nbsp; <img class="smilie" src="http://forum.p30world.com/images/smiles-icone/wubsmiley.gif" border="0" alt=":llol" /></span></p>
<p>مطلب در اینترنت زیاد است اما به جای کپی برداری&nbsp;بهتر دیدم&nbsp;از احساس خودم نسبت به این هنرمند بزرگ بگم. کارگردان خوب در تاریخ سینما کم نداشته ایم. بعضی از آنها دهها و حتی صدها فیلم می ساختند و از قضا چند فیلمشان شاهکار از کار در می آمد. اما بعضی دیگر به هر فیلمنامه ای که دست می زدند طلا می شد. مثل آشپزی که از ساده ترین مواد ، بهترین و خوشمزه ترین غذاها را درست می کند. تعداد این کارگردان ها در تاریخ سینما زیاد نیست و زیاد هم نخواهد بود. خب <span style="color: #0000ff;">هیچکاک</span> یکی از آنها بود که سبک خاص و خلاقانه خاص خودش را&nbsp;داشت و برای همین همیشه بین سینمادوستان محبوب است. اما من کسی را نمی شناسم که سینما را بشناسد اما <span style="color: #0000ff;">بیلی وایلدر</span> را نشناسد ( چه&nbsp; جمله ای شد ! )</p>
<p>هر عاشق سینمایی ، هر عاشق سینمای کلاسیکی را بپرسید ، در فهرست برترین فیلم هایش حتما چند تا از فیلم های وایلدر هست. فیلم هایی شاد و در عین حال بامعنی ، که مناسب هر سلیقه ای است. از <strong>غرامت مضاعف</strong> گرفته تا <strong>سانست بولوار</strong> . از<strong> بازداشتگاه شماره 17</strong>&nbsp; تا <strong>سابرینا</strong> . از <strong>خارش هفت ساله</strong> تا <strong>بعضی ها داغشو دوست دارند</strong> . از<strong> آپارتمان</strong> تا <strong>ایرما خوشگله</strong>. برای اثبات نبوغ وایلدر فقط دو تا سه تا از این فیلمها کافی بود. گرچه او نیز مانند هیچکاک همیشه شکسته نفسی می کرد. وايلدر گفته : <span style="color: #008000;"><strong>اگر تكه&zwnj;هايي از بهترين فيلم&zwnj;هايم را جمع كنند، فقط مي&zwnj;توان از آن&zwnj;ها يك فيلم &nbsp;46 دقيقه&zwnj;اي عالي ساخت</strong>&nbsp;<span style="color: #000000;">...</span> <span style="color: #000000;">!</span></span><span style="color: #000000;">&nbsp;</span>&nbsp; ... اِه . اینقدر شکست نفسی نکن استاد <img class="smilie" src="http://www.pic4ever.com/images/worship.gif" border="0" alt=":ttt1" /></p>
<p></p>
<p><img src="http://up.iranblog.ir/6/1264541074.jpg" alt="" /></p>
<p>&nbsp;&nbsp;&nbsp; &nbsp;Billy Wilder</p>
<p></p>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[آنتونی کویین]]></title>
			<link>http://CafeClassic.ir/thread-157.html</link>
			<pubDate>Sat, 23 Jan 2010 22:15:58 +0100</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://CafeClassic.ir/thread-157.html</guid>
			<description><![CDATA[<p><strong><span style="color: #800000;">آنتونی کویین</span></strong> جزو بازیگران خاص و استثنایی تاریخ سینماست. بازیگرانی که نمونه های مشابه آنها - چه از نظر فیزیک ظاهری و چه از نظر سبک بازیگری - کم پیداست. نوع بازی کویین را دوست دارم و جزو بازیگرانی است که محبوب من است. در ایران اما آنتونی کویین به خاطر بازی در دو فیلم مذهبی - <strong><span style="color: #0000ff;">محمد رسول الله</span></strong> و <span style="color: #0000ff;"><strong>عمر مختار</strong></span> - محبوبیتی دو چندان پیدا کرده است و حتی یکبار هم ظاهرا به ایران آمده. کیست که بتواند هنرنمایی او را در این دو فیلم و همچنین فیلم هایی همچون <strong>توپ های سن سباستین - جاده - باراباس - گوژپشت نوتردام - زوربای یونانی - آخرین قطار گان هیل - اسب کهر را بنگر</strong> و ... انکار کند.</p>
<p>او همچنین در بسیاری از فیلم های معروف دیگر ، در نقش های غیر اصلی به زیبایی ایفای نقش کرده است. فیلم هایی همچون : <strong>توپ های ناوارون&nbsp; ، زنده باد زاپاتا ، لورنس عربستان</strong> و ...&nbsp; . در زندگینامه او در سایت های می خوانیم که این بازیگر مکزیکی الاصل ، بوکسور و نقاش هم&nbsp;بوده و بعضی وقت ها هم دستی بر قلم نویسندگی داشته است ! او نیز مانند بسیاری از بزرگان بازیگری ، پله های ترقی را یک به یک و از بازی در نقش های رده سوم شروع کرد و سابقه بازی در تاتر برادوی را نیز با خود دارد. دوبلور بسیاری از نقش های میانسالی <span style="color: #800000;">کویین</span> ، استاد <span style="color: #0000ff;">منوچهر اسماعیلی</span> است که صدای زیبایش ،&nbsp;بسیار با چهره این بازیگر تناسب دارد.</p>
<p></p>
<p><img src="http://img29.picoodle.com/img/img29/4/7/15/f_sssm_972c87c.jpg" alt="" width="417" height="271" /><img src="http://up.iranblog.ir/6/1264348378.jpg" alt="" width="289" height="329" /></p>
<p><strong>پی نوشت :</strong> در عکس چقدر چهره&nbsp; <span style="color: #0000ff;">منوچهر &nbsp;اسماعیلی </span>و <span style="color: #993300;">آنتونی کویین</span> شبیه است <img class="smilie" src="http://forum.p30world.com/images/smiles-icone/wubsmiley.gif" border="0" alt=":llol" /></p>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><strong><span style="color: #800000;">آنتونی کویین</span></strong> جزو بازیگران خاص و استثنایی تاریخ سینماست. بازیگرانی که نمونه های مشابه آنها - چه از نظر فیزیک ظاهری و چه از نظر سبک بازیگری - کم پیداست. نوع بازی کویین را دوست دارم و جزو بازیگرانی است که محبوب من است. در ایران اما آنتونی کویین به خاطر بازی در دو فیلم مذهبی - <strong><span style="color: #0000ff;">محمد رسول الله</span></strong> و <span style="color: #0000ff;"><strong>عمر مختار</strong></span> - محبوبیتی دو چندان پیدا کرده است و حتی یکبار هم ظاهرا به ایران آمده. کیست که بتواند هنرنمایی او را در این دو فیلم و همچنین فیلم هایی همچون <strong>توپ های سن سباستین - جاده - باراباس - گوژپشت نوتردام - زوربای یونانی - آخرین قطار گان هیل - اسب کهر را بنگر</strong> و ... انکار کند.</p>
<p>او همچنین در بسیاری از فیلم های معروف دیگر ، در نقش های غیر اصلی به زیبایی ایفای نقش کرده است. فیلم هایی همچون : <strong>توپ های ناوارون&nbsp; ، زنده باد زاپاتا ، لورنس عربستان</strong> و ...&nbsp; . در زندگینامه او در سایت های می خوانیم که این بازیگر مکزیکی الاصل ، بوکسور و نقاش هم&nbsp;بوده و بعضی وقت ها هم دستی بر قلم نویسندگی داشته است ! او نیز مانند بسیاری از بزرگان بازیگری ، پله های ترقی را یک به یک و از بازی در نقش های رده سوم شروع کرد و سابقه بازی در تاتر برادوی را نیز با خود دارد. دوبلور بسیاری از نقش های میانسالی <span style="color: #800000;">کویین</span> ، استاد <span style="color: #0000ff;">منوچهر اسماعیلی</span> است که صدای زیبایش ،&nbsp;بسیار با چهره این بازیگر تناسب دارد.</p>
<p></p>
<p><img src="http://img29.picoodle.com/img/img29/4/7/15/f_sssm_972c87c.jpg" alt="" width="417" height="271" /><img src="http://up.iranblog.ir/6/1264348378.jpg" alt="" width="289" height="329" /></p>
<p><strong>پی نوشت :</strong> در عکس چقدر چهره&nbsp; <span style="color: #0000ff;">منوچهر &nbsp;اسماعیلی </span>و <span style="color: #993300;">آنتونی کویین</span> شبیه است <img class="smilie" src="http://forum.p30world.com/images/smiles-icone/wubsmiley.gif" border="0" alt=":llol" /></p>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[دوبله فیلمهای ایرانی یا صداگذاری فارسی به فارسی]]></title>
			<link>http://CafeClassic.ir/thread-156.html</link>
			<pubDate>Sat, 23 Jan 2010 18:33:13 +0100</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://CafeClassic.ir/thread-156.html</guid>
			<description><![CDATA[<p><strong>شاید بد نباشد فضایی نیز به معرفی فیلمهای&nbsp;ایرانی و گویندگان آنها اختصاص داده شود...</strong></p>
<p><strong><span style="color: #800080;">(سرب - 1367)</span></strong></p>
<p><strong><span style="color: #800080;">کارگردان: مسعود کیمیایی</span></strong></p>
<p><strong><span style="color: #800080;">نویسنده: مسعود کیمیایی- تیرداد سخایی</span></strong></p>
<p><img src="http://up.iranblog.ir/6/1264363938.jpg" alt="" width="753" height="806" /></p>
<p><strong><span style="COLOR: #800080">گویندگان اثر:</span></strong></p>
<p><strong>&nbsp;<span style="COLOR: #3366ff">منوچهر اسماعیلی :</span> مرحوم هادی اسلامی، جمشید مشایخی، مرحوم جلال مقدم </strong></p>
<p><strong><span style="COLOR: #3366ff">خسرو خسروشاهی :</span> امین تارخ </strong></p>
<p><strong><span style="COLOR: #3366ff">مرحوم عطاالله کاملی:</span> فتحعلی اویسی </strong></p>
<p><strong><span style="COLOR: #3366ff">ژرژ پطرسی:</span> سعید پیردوست </strong></p>
<p><strong><span style="COLOR: #3366ff">زهره شکوفنده:</span> فریماه فرجامی</strong></p>
<p style="text-align: justify;"><strong>یکی از&nbsp;سکانس های فیلم<span style="COLOR: #800080">&nbsp;<span style="COLOR: #000000">با </span></span>صدای منوچهر اسماعیلی برروی مرحوم هادی اسلامی و صدای خسروخسروشاهی برروی امین تارخ...</strong></p>
<p style="text-align: justify;"><strong></strong><strong><span style="COLOR: #800080"><br /><a href="http://www.4shared.com/file/205252100/86c82bf6/sorb.html"><a href="http://www.4shared.com/file/205252100/86c82bf6/sorb.html" target="_blank">http://www.4shared.com/file/205252100/86.../sorb.html</a></a><br /></span></strong></p>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><strong>شاید بد نباشد فضایی نیز به معرفی فیلمهای&nbsp;ایرانی و گویندگان آنها اختصاص داده شود...</strong></p>
<p><strong><span style="color: #800080;">(سرب - 1367)</span></strong></p>
<p><strong><span style="color: #800080;">کارگردان: مسعود کیمیایی</span></strong></p>
<p><strong><span style="color: #800080;">نویسنده: مسعود کیمیایی- تیرداد سخایی</span></strong></p>
<p><img src="http://up.iranblog.ir/6/1264363938.jpg" alt="" width="753" height="806" /></p>
<p><strong><span style="COLOR: #800080">گویندگان اثر:</span></strong></p>
<p><strong>&nbsp;<span style="COLOR: #3366ff">منوچهر اسماعیلی :</span> مرحوم هادی اسلامی، جمشید مشایخی، مرحوم جلال مقدم </strong></p>
<p><strong><span style="COLOR: #3366ff">خسرو خسروشاهی :</span> امین تارخ </strong></p>
<p><strong><span style="COLOR: #3366ff">مرحوم عطاالله کاملی:</span> فتحعلی اویسی </strong></p>
<p><strong><span style="COLOR: #3366ff">ژرژ پطرسی:</span> سعید پیردوست </strong></p>
<p><strong><span style="COLOR: #3366ff">زهره شکوفنده:</span> فریماه فرجامی</strong></p>
<p style="text-align: justify;"><strong>یکی از&nbsp;سکانس های فیلم<span style="COLOR: #800080">&nbsp;<span style="COLOR: #000000">با </span></span>صدای منوچهر اسماعیلی برروی مرحوم هادی اسلامی و صدای خسروخسروشاهی برروی امین تارخ...</strong></p>
<p style="text-align: justify;"><strong></strong><strong><span style="COLOR: #800080"><br /><a href="http://www.4shared.com/file/205252100/86c82bf6/sorb.html"><a href="http://www.4shared.com/file/205252100/86c82bf6/sorb.html" target="_blank">http://www.4shared.com/file/205252100/86.../sorb.html</a></a><br /></span></strong></p>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[مشکل]]></title>
			<link>http://CafeClassic.ir/thread-155.html</link>
			<pubDate>Thu, 21 Jan 2010 17:53:21 +0100</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://CafeClassic.ir/thread-155.html</guid>
			<description><![CDATA[<p>سلام</p>
<p>چطور باید در مورد مطالب ، موضوعی را بیان &nbsp;کرد یا پاسخ داد. راهنمایی می خواهم.</p>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>سلام</p>
<p>چطور باید در مورد مطالب ، موضوعی را بیان &nbsp;کرد یا پاسخ داد. راهنمایی می خواهم.</p>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[فرانسوا تروفو]]></title>
			<link>http://CafeClassic.ir/thread-154.html</link>
			<pubDate>Sat, 16 Jan 2010 14:50:11 +0100</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://CafeClassic.ir/thread-154.html</guid>
			<description><![CDATA[<p dir="rtl"><strong>نمای نزدیک : فرانسوا تروفو </strong>(قسمت اول)</p>
<p dir="rtl" align="center"><strong>تروفو از آغاز تا موج نو </strong></p>
<p dir="rtl" align="center"><img src="http://agrandsimanmag.persiangig.com/Archive/3-esfand84/images/matn/truffaut1.jpg" alt="" width="338" height="450" /></p>
<p style="MARGIN-LEFT: 100px; MARGIN-RIGHT: 100px; TEXT-ALIGN: center" dir="ltr" align="center"><span style="FONT-SIZE: 24pt; FONT-FAMILY: Tahoma">Francois Truffaut</span></p>
<p style="MARGIN-LEFT: 100px; MARGIN-RIGHT: 100px; TEXT-ALIGN: center" dir="ltr" align="center"><em><span style="FONT-SIZE: 8pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma">b. February 6٬ 1932٬ Paris٬ France<br />d. October 21٬ 1984٬ Neuilly-sur-Seine٬ France</span></em></p>
<p style="MARGIN-LEFT: 100px; MARGIN-RIGHT: 100px" dir="ltr"><em><span style="FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma">by</span></em><span style="FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma"> <strong><em>Juan Carlos Gonzalez A.</em></strong></span><span style="FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma"><br /></span><em><span style="FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma">translated by <strong>Tristan Vasquez</strong></span></em></p>
<p style="MARGIN-LEFT: 100px; MARGIN-RIGHT: 100px" dir="ltr"><em><span style="FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma" dir="rtl" lang="FA">ترجمه به فارسی توسط <strong>سیامک کشف الایات</strong></span></em></p>
<p dir="rtl"><strong>تروفو همان سینما است</strong></p>
<p dir="rtl">او باید یک زن می بود. پس آن زن جوان زیبا است که می بینیم سوار بر دوچرخه است. در این لحظه تیتراژ فیلم ٬ تصویر او را می پوشاند. این صحنه های ابتدایی فیلم Les Mistons ? 1957 است. تقریبا دومین باری است که کارگردان این جرات را پیدا می کند که خودش را در پشت دوربین قرار دهد و اولین باری است که او رویای خودش را برای اسیر کردن ما در یک طلسم سینمایی به تصویر می کشد. نویسنده با اشاره به این دختر در دوران کودکی اش به یاد می آورد. <em>&lt;برنادت به رویاهای نصفه و نیمه و فانتزی های مخفی ما روح می بخشد. آن دختر سبب بیدار شدن و برافروخته شدن احساسات شهوانی ما می شود.&gt;</em> ما می توانیم این لغات را در برابر کارگردان نیز به کار ببریم٬ مردی احساساتی و حساس٬ و هنرمندی متعهد و مستقل. کارگردانی که بیش از عشق ورزیدن به سینما ٬ آن را می فهماند و بیان می کرد. او خود سینما بود. او همان فرانسوا تروفو بود.</p>
<p dir="rtl"><img src="http://agrandsimanmag.persiangig.com/Archive/3-esfand84/images/matn/truffaut2.jpg" alt="http://agrandsimanmag.persiangig.com/Archive/3-esfand84/images/matn/truffaut2.jpg" width="320" height="240" /></p>
<p dir="rtl">نمای ابتدایی فیلم Les Mistons ? 1957 &nbsp;از تروفو</p>
<p dir="rtl">تروفو اولین منتقد خود آموخته بود که به شهرتی مردمی دست یافت. enfant terrible یعنی کسی که با اظهاراتی موجب ناراحتی عده ای می شود ٬ غولی که توسط آندره بازین ساخته شد و همان کسی که تصمیم می گیرد حرفه سینما را با دیدن ٬ لمس کردن و تنفس کردن بیاموزد.</p>
<p dir="rtl"><strong>زندگی در کلوز-آپ</strong></p>
<p dir="rtl">فرانسوا تروفو در 6 فبریه 1932 در پاریس متولد شد. پسرJeanine de Monferrard &nbsp;و پدری ناشناس. همسر آینده مادرش او را به عنوان فرزند خوانده قبول کرد و فامیل خودش را بر روی او گذاشت ولی فقط همین بود. از بدو تولد پسر به دستان پرستاری سپرده شد و پس از مدتی او از این فرد غریبه توسط مادربزرگش نجات پیدا کرد و برای ادامه زندگی به خانه مادربزرگش برده شد. دیسیپلین سخت پدر بزرگش تنها با کتاب خوانی و نواختن موسیقی توسط مادر بزرگش آرام می شد و پدر بزرگش اعتقاد داشت که پسر باید به کتاب علاقه مند باشد و باید این علاقه را در خود بیابد. پس از مرگ مادربزرگ٬ زمانی که فرانسوا ده سال داشت برای اولین بار به زندگی پدر و مادرش راه داده شد.</p>
<p dir="rtl">&nbsp;اولین ارتباط او با سینما در سن 8 سالگی اتفاق افتاد. نام فیلم Paradis Perdu ? 1939 به کارگردانی &nbsp;Abel Gance بود. فرانسوا به طور مخفی به سینما رفت٬ بدون این که پولی پرداخت کند و پس از فرار از مدرسه یا هر فرصت دیگری که تنها می شد به سینما می رفت.فرانسوا در سن 14 سالگی پس از ترک کردن چندین مدرسه بالاخره تصمیم می گیرد به خودش بیاموزد. در دوران مدرسه تنها چیزی که توانست به او کمک کند یکی از هم کلاسی هایش به نام Robert Lachenay بود که بعد ها به بهترین دوست او نیز تبدیل شد.</p>
<p dir="rtl">تروفو تصمیم گرفت روزی سه فیلم ببیند و هفته ای سه کتاب نیز بخواند. بعد از شرکت در جلسات منظم Techniciens du film ٬ بهترین مدرسه او سینماتک بود که توسط Henri Langlois در دسامبر 1944 دوباره باز شد.</p>
<p dir="rtl">با پول هایی که با کار کردن در فروشگاه خوار بار فروشی بدست می آورد٬ در اکتبر 1948 خودش کلوپ فیلمی به نام Cercle cinemanie ٬ ساخت . او مجبور شد که برای تامین مخارج اولین نمایشی که یکشنبه ها در سالنی اجاره ای انجام می شد دستگاه تایپی را از شرکت پدرش بدزد.</p>
<p dir="rtl"><strong>آندره بازین یا جستجو پدر</strong></p>
<p dir="rtl"><img src="http://agrandsimanmag.persiangig.com/Archive/3-esfand84/images/matn/truffaut4.jpg" alt="http://agrandsimanmag.persiangig.com/Archive/3-esfand84/images/matn/truffaut4.jpg" width="139" height="198" /></p>
<p dir="rtl">تروفو 16 ساله</p>
<p dir="rtl">پخش فیلم The Cercle Cinemanie &nbsp;(همان کلوپ فیلم تروفو) با پخش فیلم کلوپ فیلم Travai et culture که توسط منتقدی به نام آندره بازین (Andre Bazin) اداره می شد هم زمان شد و تروفو تصمیم گرفت که برای متقاعد کردن او برای تنظیم دوباره برنامه های کلوپش به ملاقات او برود. در 30 نوابر 1948 تروفو 16 ساله توانست آندره بازین را ملاقات کند که منتقد Le Parisien Libere &nbsp;بود و قبلا در سن 30 سالگی به شهرت زیادی دست یافته بود. برای تروفو این مکان ها به کلاس فیلم تبدیل شده بود٬ به خانه ای برای او و محلی که می توانست آلن رنه ٬ کری مارکر و الکساندر استروک را ملاقات کند. مدتی بعد سرانجام پدرش موافقت کرد که بدهی های حاصل از کار او را بپردازد به شرطی که فرانسوا کتبا تعهد دهد که شغل محکم و ثابتی بدست آورد و کلوپ فیلم را ترک کند. Cercle Cinemanie (کلوپ فیلم تروفو) قبلا قرار داد سه پخش فیلم دیگر را بسته بود و فرانسوا تروفو با پشتکار زیاد به کار خود ادامه دا د ٬ به همین دلیل نا پدری اش رولاند تروفو او را به جرم ٬ خلاف تعهد خود عمل کردن ٬ در حبس در اداره پلیس قرار داد. تروفو مدتی را در سلول کوچکی در اداره پلیس گذراند و سپس از آن جا به اداره پلیس مرکزی انتقال داده شد و از آن جا به مرکز نگهداری نوجوانان متخلف Villejui در Parisian برده شد. در آن جا روانشناسی برای درخواست کمک به فرانسوا تروفو با آندره بازین تماس گرفت و او نیز قول داد که به فرانسوا کاری در &nbsp;کلوپ فیلمش بدهد. تروفو تحت شرایطی و با شرط رفتن به خانه ای مذهبی در Versailles آزاد شد ولی پس از 6 ماه به دلیل رفتار بد از خانه بیرون انداخته شد.</p>
<p dir="rtl"><img src="http://agrandsimanmag.persiangig.com/Archive/3-esfand84/images/matn/truffaut6.jpg" alt="http://agrandsimanmag.persiangig.com/Archive/3-esfand84/images/matn/truffaut6.jpg" width="291" height="207" /></p>
<p dir="rtl">&nbsp;آندره بازین<span style="FONT-FAMILY: Tahoma" lang="FA"><span style="font-size: xx-small;">&nbsp;</span></span></p>
<p dir="rtl"><span style="FONT-FAMILY: Tahoma" lang="FA"><strong><img src="http://agrandsimanmag.persiangig.com/Archive/3-esfand84/images/matn/truffaut5.jpg" alt="http://agrandsimanmag.persiangig.com/Archive/3-esfand84/images/matn/truffaut5.jpg" width="200" height="243" /></strong></span></p>
<p dir="rtl"><span style="FONT-FAMILY: Tahoma" lang="FA"><span lang="fa"><span style="font-size: xx-small;">آندره بازین و تروفو&nbsp;</span></span></span></p>
<p dir="rtl">بازین تروفو را به عنوان منشی شخصی استخدام کرد و فرانسوا در 18 سالگی آزادی قانونی نسبت به پدر و مادرش بدست آورد و به نوعی به استقلال رسید. بازین تروفو را به انجمن فیلم Objectif 49 معرفی کرد٬ گروهی ممتاز ٬ که انجمنی را برای انتقاد های جدید فراهم آورد و محلی بود که کارگردانانی مانند ارسن ولز ٬ روسلینی و Sturges کارهای خود را عرضه می کردند. مدتی بعد ژان لوک گدار ٬ Suzanne Schiffman و Jean Marie Straub به این انجمن ملحق شدندو با یکدیگر عهد بستند که هیچ جلسه ای از جلسات گروه را از دست ندهد. پنجشنبه ها آن ها به Cine club du Quartier laxative می رفتند که به وسیله اریک رومر هماهنگ می شد. در روزنامه این کلوپ فیلم ٬ تروفو ٬&nbsp; اولین گام هایش را به عنوان منتقد در تابستان 1950 برداشت. اولین مقاله او برداشت جدیدی از نسخه اریژینال فیلمLe Regle de jeu ? 1939 &nbsp;از ژان رنوار بود.</p>
<p dir="rtl"><strong>استفاده از نقد فیلم به عنوان یک شمشیر</strong></p>
<p dir="rtl">در آوريل ۱۹۵۰ ٬ تروفو به عنوان ژورناليست در مجله <em>Elle</em> شروع به كار كرد و همكاري او با نشريه هاي <em>Cin魤igest</em> و <em>Lettres du monde</em>&nbsp;و <em>France-dimanche</em>&nbsp;ادامه داشت. سپس در يك تصميم غير قابل درك براي ارتش فرانسه نام نويسي كرد ٬ اما مدتي بعد ٬ به دليل فرار از ارتش زنداني شد. سر انجام آزادي او با تلاش هاي آندره بازين و فشار هاي مقامات سياسي در فبريه ۱۹۵۲ به وقوع پيوست.</p>
<p dir="rtl">پس از ساكن شدن با خانواده بازين در خلال مدتي كه تروفو خودش را ( با آرامش بيشتري ) مشغول فيلم ديدن و نوشتن مقاله به عنوان مقاله نويسي مستقل مي ديد تلاش هاي زياد اما بي ثمري براي استخدام براي كار انجام داد.</p>
<p dir="rtl">زماني كه او در ارتش در زندان به سر مي برد نشريه فيلم جديدي به نام <em><strong>كايه دو سينما </strong></em>توسط آندره بازين ٬ دونيل الكروز و جوزف ماري انتشار يافت. علاقه آن ها به انتشار نقد هايي هوشيارانه و متحرك باعث انتشار چنين نشريه اي شد. تروفو شروع به كار بر روي نوشته اي براي آن نشريه با نام&nbsp;&nbsp; A Certain Tendancy of the French Cinema كرد كه در آن مقاله بر عليه ?tradition of quality? مطالبي نوشته بود كه مربوط به انحراف و تمايل كارگرداناني چون Claude Autant-Lara ٬ Jean Delannoy و Yves All駲et&nbsp;براي اقتباس هاي ادبي بود و همچنين مربوط به كار هاي فيلم نامه نويساني چون Jean Aurenche و Pierre Bost .</p>
<p dir="rtl"><img src="http://agrandsimanmag.persiangig.com/Archive/3-esfand84/images/matn/truffaut10.jpg" alt="http://agrandsimanmag.persiangig.com/Archive/3-esfand84/images/matn/truffaut10.jpg" width="200" height="294" /></p>
<p dir="rtl">مجله کایه دو سینما</p>
<p dir="rtl">با اين حال اولين مقاله تروفو براي چاپ شدن در نشريه (در مارچ ۱۹۵۳) مروري بر فيلم <em>ترس ناگهاني</em> - ۱۹۵۲ اثر ديويد ميلر بود .از اين تاريخ به بعد نوشته هاي او غير قابل كنترل شد و حتي در بعضي مواقع او مجبور به استفاده از نام مستعار مي شد.</p>
<p dir="rtl">در ژانويه ۱۹۵۴ مقاله اصلي او <em>A Certain Tendancy&nbsp; ...</em> به همراهي سر مقاله اي از دونيل الكروز به چاپ رسيد. با اين انتظار كه عكس العمل هايي در برابر لحن تيز تروفو بوجود آيد. بلافاصله نظر هاي موافق و مخالفي شكل گرفتند و در همان زمان از جواني كه جرات حمله به دست نيافتني هاي سينماي فرانسه را از خود نشان داده بود انتقاد ها و طرفداري هايي صورت گرفت . در اين مقاله تروفو اشاره كرده بود:</p>
<p dir="rtl"><em>To invent without betrayal is the key phrase that Aurenche and Bost like to quote٬ forgetting that it is also possible to betray by omission. This foremost enunciated principle of Aurenche and Bost's system is so attractive٬ that nobody has taken care to verify closely its operation</em></p>
<p dir="rtl">در طول ۶ سال تروفو ۱۷۰ مقاله را در اين مجله به چاپ رسانيد كه بيشتر آنها مروري بر فيلم ها و مصاحبه ها با كارگردان ها بود. همچنين در همان سال از طرف هفته نامه فرهنگي <em>Arts-Lettres-Spectacles</em>&nbsp; &nbsp;که در آن زمان خانه روشنفكران راست گرا بود با او تماس گرفته شد. تروفو در طول پنج سال بعد تروفو ۵۲۸ مقاله براي اين مجله به چاپ رسانيد كه در آن ها اين حمله به سنت گرايان را ادامه داد و حمله اي به روشنفكران جناح چپ نيز داشت. روش و شيوه نوشتن تروفو خشن&nbsp;و انتقادي ولي اخلاقي بود .مخلوطي از خشم شديد و كمي مزاح. در هر حال او بسيار مهربان بود و اين مهرباني به خصوص با كارگردانان بسيار بيشتر بود.</p>
<p dir="rtl">از جانب نشريه هاي چپ گرا مانند <em>L'Express</em>&nbsp;و <em>Les Temps modernes </em>همواره انتقادات تندي عليه تروفو وجود داشت. حتي به او تهمت فاشيسم مي زدند. اما بيدار گري ها و&nbsp; تحريك هاي او هم چنان ادامه داشت. در مقاله اي از او از سانسور ٬ كه بر فيلم هاي امريكايي تحميل شده بود پشتيباني كرد. او فيلمي را كه توسط همكار يك نازي نوشته شده بود را ستايش كرد و همچنين&nbsp;به رژيم سلطنتي فرانسه نيز احترام مي گذاشت. همراه با جكوس ريوت تروفو همچنان خودش را وقف مصاحبه با كارگردانان مورد علاقه اش مي كرد. تروفو تبديل به دوستي براي رنوار ٬ Max Ophuls و از همه بالاتر روبرتو روسليني شد. تروفو براي آن ها نمايش نامه مي نوشت و بر همكاري با آن ها اصرار مي ورزيد و با اينكه نتيجه اي به همراه نداشت ولي به او اعتبار زيادي مي داد. براي تروفو كارگرداني كه از نظر برترين بودن با كاگردانان فرانسوي مورد علاقه اش چون روبر برسون ٬ ژان كوكتو ٬ آبل گانس ٬ ژان رنوار و جكوس تاتي برابري مي كرد كسي جز آلفرد هيچكاك نبود.</p>
<p dir="rtl"><img src="http://agrandsimanmag.persiangig.com/Archive/3-esfand84/images/matn/truffaut8.jpg" alt="http://agrandsimanmag.persiangig.com/Archive/3-esfand84/images/matn/truffaut8.jpg" width="188" height="261" /></p>
<p dir="rtl">تروفو و آلفرد هیچکاک<span style="FONT-FAMILY: Tahoma" lang="fa"><span style="font-size: xx-small;">&nbsp;</span></span></p>
<p dir="rtl">
<p dir="rtl"><span style="FONT-FAMILY: Tahoma" lang="fa"><span lang="fa"><span style="font-size: xx-small;">&nbsp;</span></span></span></p>
<strong>آیا یک منتقد می تواند فیلم بسازد؟</strong></p>
<p dir="rtl">همراه با Robert Lachenay به عنوان تولید کننده فیلم و Jacques Rivette پشت دوربین ٬ تروفو اولین فیلم کوتاهش را به صورت صامت و ساه و سفید با نام Une Visite -1955 ساخت. او درباره فیلم گفت: &lt;در کل فاقد پلات بود و آن درک نشدنی بود.&gt; پس از پایان یافتن ساخت فیلم او از نتیجه ناراضی بود و فیلم را پخش نکرد و فقط یک بار در سال 1982 این فیلم پخش شد.</p>
<p dir="rtl">در سال 1957 تروفو فیلم Les Mistons را بر پایه داستان کوتاهی از Maurice Pons ساخت. برای این فیلم ٬ نقد های بسیار خوب بیان شد و تروفو جایزه بهترین کارگردان را برای آن فیلم در جشنواره فیلم Mondial در Brussels &nbsp;گرفت. کارگردان Jean Delaney تنها کسی بود که علیه این فیلم صحبت کرد و گفت این موضوع که پوستر فیلم او Chiens perdus sans collier &nbsp;? 1955 توسط بچه های فیلم تروفو پاره شد ٬ برای او غیر قابل فهم بود. این یک اشاره اما خیلی آشکار بود. موج نو ساختار کهنه سینمای سنتی فرانسه را پاره می کرد. در نهایت دلونی تلافی حرفش را از جانب تروفو زمانی که Madeleine Morgenstern (دختر رئیس توزیع فیلم مهمی به نام CEO of Cocinor )نامزد شد ٬ گرفت و تروفو با این کار توانست برای فیلم هایش سرمایه گذاری کند و حتی توانست کمپانی تولید فیلمی به نام Les Films du Carrosse را برای خودش داشته باشد. این زوج در اکتبر 1957 ازدواج کردند.</p>
<p dir="rtl">در 1958 و در مدتی که منتظر شروع ساخت فیلمی که اقتباسی از رمان Temps Chaud از Jacques Cousseau بود٬ که در آن Bernadette Lafont نقش اول را ایفا می کرد. تروفو فیلم کوتاهی در دو روز به نام Histoire d'eau را ساخت. در ویرایش و باز نویسی تعداد زیادی از دیالوگ ها ٬ گدار به او کمک کرد. تروفو با سود جویی از سیلی که در جنوب پاریس جاری شده بود زوجی را در اتوموبیلی فیلم برداری می کرد که سعی در گذشتن از جاده هایی بودند که بسته شده بود. این فیلم انعکاسی از عشق ٬ آب و هوا و ادبیات بود. با آسیب جدی که به Bernadette Lafont &nbsp;رسید باعث شد که آن اقتباس باز هم عقب بیفتد و این با برای مدت خیلی بیشتر و به همین دلیل تروفو تصمیم گرفت خودش را در ماجرای دیگری بیاندازد.</p>
<p dir="rtl">او برای آخرین بار در جشنواره کن به عنوان منتقد حاضر شد و پس از آن این فعالیت را در پشت کار های دیگر قرار داد. در این زمان بود که بر در خانه او 400 ضربه نواخته شد.</p>
<p dir="rtl"><img src="http://agrandsimanmag.persiangig.com/Archive/3-esfand84/images/matn/truffaut9.jpg" alt="http://agrandsimanmag.persiangig.com/Archive/3-esfand84/images/matn/truffaut9.jpg" width="278" height="392" /></p>
<p dir="rtl">پوستر فیلم 400 ضربه از تروفو</p>
<p dir="rtl"><strong>موج نویی ساحل های سینمای فرانسه را در هم شکست</strong></p>
<p dir="rtl">با کمک هایی از طرف پدر زنش٬ تروفو ٬ برای پروژه جدیدش که بر اساس تجربه هایش در دوران کودکی و نوجوانی بود توانست سرمایه ای فراهم کند.Les Quatre cents coups &nbsp; متولد شد. 'faire les quatre cents coups' اصطلاحی است به معنی شرارت کردن یا به مشکل برخوردن. برای انتخاب بازیگر نقش اول اعلامیه ای در France-soir نوشته شد و بدین وسیله نوجوان 14 ساله ای انتخاب شد. او بچه ای بی ثبات و شاگرد ضعیفی در مدرسه بود و نام او Jean-Pierre Leaud بود. فیلم برداری این فیلم در صبح روز 10 نوامبر 1958 شروع شد و در همان شب سرنوشت این بود که آندره بازین به خاطر سرطان خود در گذشت. در آپریل سال آینده این فیلم برای نمایش در جشنواره کن انتخاب شد و در همان جا جایزه بهترین کارگردان را از آن خود کرد.</p>
<p dir="rtl"><img src="http://agrandsimanmag.persiangig.com/Archive/3-esfand84/images/matn/truffaut12.jpg" alt="http://agrandsimanmag.persiangig.com/Archive/3-esfand84/images/matn/truffaut12.jpg" width="150" height="198" /></p>
<p dir="rtl">ژان پیر لود و تروفو</p>
<p dir="rtl"><img src="http://agrandsimanmag.persiangig.com/Archive/3-esfand84/images/matn/truffaut11.jpg" alt="http://agrandsimanmag.persiangig.com/Archive/3-esfand84/images/matn/truffaut11.jpg" width="180" height="142" /></p>
<p dir="rtl"><span lang="fa"><span style="font-size: xx-small;">تروفو و کاکتو و ژان پیر لود&nbsp;</span></span></p>
<p dir="rtl">با این موفقیت زیباشناسی جدیدی اعتبار گرفت٬ موج نو ٬ اصلاح طلبانه و انتقادانه.Pierre Billard &nbsp;از اصطلاح موج نو ( که از مقاله ای از Fran篩se Giroud در &nbsp;L'Express سال های قبل منتشر شد بیرون آمد) در مقاله ای که در سال 1958 در Cin魡 منتشر کرد استفاده کرد. به هر حال فقط بعد از پریمیر فیلم 400 ضربه (تروفو) و Les Cousins (کلود شابرول) بود که رسانه ها استفاده وسیعی از اصطلاح موج نو (nouvelle vague ) کردند و آن را به عنوان سمبل یک گسستگی که فراتر از یک هوس زودگذر بود سر زبان ها آورد.</p>
<p dir="rtl">نسل کارگردانان از دهه 1950 ٬ که خود را وقف در ساختن فیلم هایی که برگرفته از فیلم نامه های خوب و کامل ولی وفادار به فرمولی که دستور به کم کردن همه چیز برای رسیدن به سبکی استاندارد و قابل شناسایی و دارای ساختمانی روایی می داد٬ کردند٬ رسیدی برای رسیدن به موفقیت را قبلا بدست آورده بودند . همواره تمرکزی تماتیک بر روی گذشته وجود داشت ٬ بنابراین این کارگردانان به اندازه وابستگی به&nbsp; آثار ادبی گذشته ٬ به آن فیلمنامه نویسان حرفه ای نیز وابسته بودند. برای این کارگردانان نو سازی تصویر و جزئیات موقتی مهمتر از ارتباطی بود که این آثار با بینندگان ایجاد می کرد. نو آوری و ریسک ٬ از کاستی های بزرگ مسیر اصلی سینمای فرانسه٬&nbsp; در دهه 1950 بود و در آن جا فضایی برای تولیدات مستقل و کوچک بود.</p>
<p dir="rtl">تروفو و بقیه کارگردانان&nbsp;Parisian که در کن 1959 فیلم هایی به نمایش گذاشتند ٬ همگی ٬ بیشتر جوان بودند. در سال های آینده ٬ 50 فیلمساز دیگر که در که در سال بعد اولین فیلم هایشان را به نمایش گذاشته بودند به این سلسله اضافه شدند. آن ها همگی رئالیسم را به کار می بستند و روز به روز با طرح های زیبا گرانه آن ها نیروی دوباره ای به فرم سینمایی می داند. آن ها دوربین های دستی را به دست می گرفتند و از Jump-Cut Editing استفاده می کردند و همچنین از بازیگران آماتور برای ساختن فیلم های کم بودجه خارج از سیستم استودیو ٬ استفاده می کردند و ساختار زبان سینمایی را٬ با آزادی ٬ برای انتخاب محتوای تماتیک فیلم هایشان ٬ تجربه می کردند.</p>
<p dir="rtl">شروع کنندگان موج نو فرانسه و همراهان آن ها (Alain Resnais٬ Jacques Demy٬ Philippe De Broca٬ Agn賠Varda and Jean Rouch ) اعتقاد داشتند که یک فیلم بالاتر از هر چیز متعلق به مولف است و &nbsp;باید جایی باشد که کارگردان بتواند ادعا کند بدون هیچ تاثیری از هیچ یک از کسانی که در آن همکاری می کنند به صورت خلاقانه صحبت می کند. موج نو فرانسه وانگارد ساختار بندی شده بصورت ایدئولوژی را نشان نمی داد بلکه عکس العملی ناگهانی و پاسخی تقریبا تسکین دهنده به شرایطی سخت و غیر قابل تحمل بود. به این دلیل ٬ فیلم های آن ها از کیفیتی غیر معقول رنج می بردند و هیچ کمبودی از افراد فرصت طلبی که نداشتن استعداد خود را زیر پرچم موج نو می پوشاندند وجود نداشت.</p>
<p dir="rtl">در این دوره تروفو غرق در موفقیت هنری و مالی حاصل از 400 ضربه ٬ که به او امکان زندگی راحت بدون دغدغه های اقتصادی را داد ٬ بود. سپس او به اقتباس داستانی از David Goodis٬ به نام Down There کرد که در Gallimard تحت عنوان سری های پر طرفداری به نام Shoot the Piano Player به چاپ رسید. همان نامی که فیلم آینده او در سال 1960 با خود داشت. ( در فرانسوی Tirez sur le pianiste ) افراد مهمی بودند که در این فیلم همکاری کردند و تعدادی از آن ها ٬ از آن پس عضو دائمی تیم فیلمسازی تروفو شدند. در این تیم Suzanne Schiffman بود که به عنوان سوپروایزر با او شروع به همکاری کرد و به عنوان دستیار کارگردان از گروه جدا شد ٬ همچنین Georges Delerue بود که تبدیل به آهنگساز او شد و Raoul Coutard بود که سبک سینمایی او معرف زیبایی شناسی بصری موج نو فرانسه است.</p>
<p dir="rtl">فیلم در نوابر 1960 در پاریس به نمایش در آمد و با موفقیت کمی در فروش همراه بود. شکستی بود که با بد شانسی&nbsp; های&nbsp; فیلم Une Femme est une femme by از گدار و فیلم Les Godelureaux از شابرول و فیلم Lola از دمی همراه شد. برعکس ٬ این فیلم ها به عنوان موج نو به شدت مورد حمله قرار گرفتند. بسیاری از روزنامه نگاران این جنبش را به خاطر فراری دادن تماشاگران از سینما ها در آن زمان ٬ به دلیل اینکه این فیلم ها به شدت روشنفکرانه و خسته کننده بودند مقصر دانستند. منتقدان نیز این جنبش را محکوم به تو خالی بودن کردند.</p>
<p dir="rtl">تروفو به شدت درگیر فیلم های بعدی اش شد که احساس نمی کرد که موج نو در حال مرگ است. Roger Vadim علیه تروفو شکایتی به خاطر مقاله تروفو در France-observateur که از او به دلیل دخالت کردن در فیلم&nbsp; La Bride sur le cou &nbsp;(1961). از Jean Aurel شکایت کرده بود تحویل داد و محاکمه ای تشکیل داد. محاکمه ٬ جنبش را در هم شکست. تروفو در محاکمه شکست خورد و همگی تضعیف روحیه شدند و دوره بر هم خوردگی جنبش ٬ رقم خورد و این شکست با ساخته شدن سبک هایی جبران ناپذیر و پیشی گرفتن ها از نظر مالی برجسته می شود. در سال 1967 تروفو نا امید بیان کرد : &lt; امروزه هر کس باید به اینکه در موج نو بوده و در آن باقی مانده است ٬ به اندازه کسی که با وجود اشغال کشورش همچنان یهودی باقی مانده است افتخار کند. &gt; با این وجود ٬ این تلخی هرگز به فیلم های او که همواره از اصل های اساسی که توسط جنبش آن ها بوجود آمده بود یعنی ٬ آزادی ٬ استقلال و احساس ٬ دور نشد.</p>
<p dir="rtl"><em>برگرفته از سایت <a href="http://www.sensesofcinema.com" target="_blank">http://www.sensesofcinema.com</a></em></p>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="rtl"><strong>نمای نزدیک : فرانسوا تروفو </strong>(قسمت اول)</p>
<p dir="rtl" align="center"><strong>تروفو از آغاز تا موج نو </strong></p>
<p dir="rtl" align="center"><img src="http://agrandsimanmag.persiangig.com/Archive/3-esfand84/images/matn/truffaut1.jpg" alt="" width="338" height="450" /></p>
<p style="MARGIN-LEFT: 100px; MARGIN-RIGHT: 100px; TEXT-ALIGN: center" dir="ltr" align="center"><span style="FONT-SIZE: 24pt; FONT-FAMILY: Tahoma">Francois Truffaut</span></p>
<p style="MARGIN-LEFT: 100px; MARGIN-RIGHT: 100px; TEXT-ALIGN: center" dir="ltr" align="center"><em><span style="FONT-SIZE: 8pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma">b. February 6٬ 1932٬ Paris٬ France<br />d. October 21٬ 1984٬ Neuilly-sur-Seine٬ France</span></em></p>
<p style="MARGIN-LEFT: 100px; MARGIN-RIGHT: 100px" dir="ltr"><em><span style="FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma">by</span></em><span style="FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma"> <strong><em>Juan Carlos Gonzalez A.</em></strong></span><span style="FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma"><br /></span><em><span style="FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma">translated by <strong>Tristan Vasquez</strong></span></em></p>
<p style="MARGIN-LEFT: 100px; MARGIN-RIGHT: 100px" dir="ltr"><em><span style="FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma" dir="rtl" lang="FA">ترجمه به فارسی توسط <strong>سیامک کشف الایات</strong></span></em></p>
<p dir="rtl"><strong>تروفو همان سینما است</strong></p>
<p dir="rtl">او باید یک زن می بود. پس آن زن جوان زیبا است که می بینیم سوار بر دوچرخه است. در این لحظه تیتراژ فیلم ٬ تصویر او را می پوشاند. این صحنه های ابتدایی فیلم Les Mistons ? 1957 است. تقریبا دومین باری است که کارگردان این جرات را پیدا می کند که خودش را در پشت دوربین قرار دهد و اولین باری است که او رویای خودش را برای اسیر کردن ما در یک طلسم سینمایی به تصویر می کشد. نویسنده با اشاره به این دختر در دوران کودکی اش به یاد می آورد. <em>&lt;برنادت به رویاهای نصفه و نیمه و فانتزی های مخفی ما روح می بخشد. آن دختر سبب بیدار شدن و برافروخته شدن احساسات شهوانی ما می شود.&gt;</em> ما می توانیم این لغات را در برابر کارگردان نیز به کار ببریم٬ مردی احساساتی و حساس٬ و هنرمندی متعهد و مستقل. کارگردانی که بیش از عشق ورزیدن به سینما ٬ آن را می فهماند و بیان می کرد. او خود سینما بود. او همان فرانسوا تروفو بود.</p>
<p dir="rtl"><img src="http://agrandsimanmag.persiangig.com/Archive/3-esfand84/images/matn/truffaut2.jpg" alt="http://agrandsimanmag.persiangig.com/Archive/3-esfand84/images/matn/truffaut2.jpg" width="320" height="240" /></p>
<p dir="rtl">نمای ابتدایی فیلم Les Mistons ? 1957 &nbsp;از تروفو</p>
<p dir="rtl">تروفو اولین منتقد خود آموخته بود که به شهرتی مردمی دست یافت. enfant terrible یعنی کسی که با اظهاراتی موجب ناراحتی عده ای می شود ٬ غولی که توسط آندره بازین ساخته شد و همان کسی که تصمیم می گیرد حرفه سینما را با دیدن ٬ لمس کردن و تنفس کردن بیاموزد.</p>
<p dir="rtl"><strong>زندگی در کلوز-آپ</strong></p>
<p dir="rtl">فرانسوا تروفو در 6 فبریه 1932 در پاریس متولد شد. پسرJeanine de Monferrard &nbsp;و پدری ناشناس. همسر آینده مادرش او را به عنوان فرزند خوانده قبول کرد و فامیل خودش را بر روی او گذاشت ولی فقط همین بود. از بدو تولد پسر به دستان پرستاری سپرده شد و پس از مدتی او از این فرد غریبه توسط مادربزرگش نجات پیدا کرد و برای ادامه زندگی به خانه مادربزرگش برده شد. دیسیپلین سخت پدر بزرگش تنها با کتاب خوانی و نواختن موسیقی توسط مادر بزرگش آرام می شد و پدر بزرگش اعتقاد داشت که پسر باید به کتاب علاقه مند باشد و باید این علاقه را در خود بیابد. پس از مرگ مادربزرگ٬ زمانی که فرانسوا ده سال داشت برای اولین بار به زندگی پدر و مادرش راه داده شد.</p>
<p dir="rtl">&nbsp;اولین ارتباط او با سینما در سن 8 سالگی اتفاق افتاد. نام فیلم Paradis Perdu ? 1939 به کارگردانی &nbsp;Abel Gance بود. فرانسوا به طور مخفی به سینما رفت٬ بدون این که پولی پرداخت کند و پس از فرار از مدرسه یا هر فرصت دیگری که تنها می شد به سینما می رفت.فرانسوا در سن 14 سالگی پس از ترک کردن چندین مدرسه بالاخره تصمیم می گیرد به خودش بیاموزد. در دوران مدرسه تنها چیزی که توانست به او کمک کند یکی از هم کلاسی هایش به نام Robert Lachenay بود که بعد ها به بهترین دوست او نیز تبدیل شد.</p>
<p dir="rtl">تروفو تصمیم گرفت روزی سه فیلم ببیند و هفته ای سه کتاب نیز بخواند. بعد از شرکت در جلسات منظم Techniciens du film ٬ بهترین مدرسه او سینماتک بود که توسط Henri Langlois در دسامبر 1944 دوباره باز شد.</p>
<p dir="rtl">با پول هایی که با کار کردن در فروشگاه خوار بار فروشی بدست می آورد٬ در اکتبر 1948 خودش کلوپ فیلمی به نام Cercle cinemanie ٬ ساخت . او مجبور شد که برای تامین مخارج اولین نمایشی که یکشنبه ها در سالنی اجاره ای انجام می شد دستگاه تایپی را از شرکت پدرش بدزد.</p>
<p dir="rtl"><strong>آندره بازین یا جستجو پدر</strong></p>
<p dir="rtl"><img src="http://agrandsimanmag.persiangig.com/Archive/3-esfand84/images/matn/truffaut4.jpg" alt="http://agrandsimanmag.persiangig.com/Archive/3-esfand84/images/matn/truffaut4.jpg" width="139" height="198" /></p>
<p dir="rtl">تروفو 16 ساله</p>
<p dir="rtl">پخش فیلم The Cercle Cinemanie &nbsp;(همان کلوپ فیلم تروفو) با پخش فیلم کلوپ فیلم Travai et culture که توسط منتقدی به نام آندره بازین (Andre Bazin) اداره می شد هم زمان شد و تروفو تصمیم گرفت که برای متقاعد کردن او برای تنظیم دوباره برنامه های کلوپش به ملاقات او برود. در 30 نوابر 1948 تروفو 16 ساله توانست آندره بازین را ملاقات کند که منتقد Le Parisien Libere &nbsp;بود و قبلا در سن 30 سالگی به شهرت زیادی دست یافته بود. برای تروفو این مکان ها به کلاس فیلم تبدیل شده بود٬ به خانه ای برای او و محلی که می توانست آلن رنه ٬ کری مارکر و الکساندر استروک را ملاقات کند. مدتی بعد سرانجام پدرش موافقت کرد که بدهی های حاصل از کار او را بپردازد به شرطی که فرانسوا کتبا تعهد دهد که شغل محکم و ثابتی بدست آورد و کلوپ فیلم را ترک کند. Cercle Cinemanie (کلوپ فیلم تروفو) قبلا قرار داد سه پخش فیلم دیگر را بسته بود و فرانسوا تروفو با پشتکار زیاد به کار خود ادامه دا د ٬ به همین دلیل نا پدری اش رولاند تروفو او را به جرم ٬ خلاف تعهد خود عمل کردن ٬ در حبس در اداره پلیس قرار داد. تروفو مدتی را در سلول کوچکی در اداره پلیس گذراند و سپس از آن جا به اداره پلیس مرکزی انتقال داده شد و از آن جا به مرکز نگهداری نوجوانان متخلف Villejui در Parisian برده شد. در آن جا روانشناسی برای درخواست کمک به فرانسوا تروفو با آندره بازین تماس گرفت و او نیز قول داد که به فرانسوا کاری در &nbsp;کلوپ فیلمش بدهد. تروفو تحت شرایطی و با شرط رفتن به خانه ای مذهبی در Versailles آزاد شد ولی پس از 6 ماه به دلیل رفتار بد از خانه بیرون انداخته شد.</p>
<p dir="rtl"><img src="http://agrandsimanmag.persiangig.com/Archive/3-esfand84/images/matn/truffaut6.jpg" alt="http://agrandsimanmag.persiangig.com/Archive/3-esfand84/images/matn/truffaut6.jpg" width="291" height="207" /></p>
<p dir="rtl">&nbsp;آندره بازین<span style="FONT-FAMILY: Tahoma" lang="FA"><span style="font-size: xx-small;">&nbsp;</span></span></p>
<p dir="rtl"><span style="FONT-FAMILY: Tahoma" lang="FA"><strong><img src="http://agrandsimanmag.persiangig.com/Archive/3-esfand84/images/matn/truffaut5.jpg" alt="http://agrandsimanmag.persiangig.com/Archive/3-esfand84/images/matn/truffaut5.jpg" width="200" height="243" /></strong></span></p>
<p dir="rtl"><span style="FONT-FAMILY: Tahoma" lang="FA"><span lang="fa"><span style="font-size: xx-small;">آندره بازین و تروفو&nbsp;</span></span></span></p>
<p dir="rtl">بازین تروفو را به عنوان منشی شخصی استخدام کرد و فرانسوا در 18 سالگی آزادی قانونی نسبت به پدر و مادرش بدست آورد و به نوعی به استقلال رسید. بازین تروفو را به انجمن فیلم Objectif 49 معرفی کرد٬ گروهی ممتاز ٬ که انجمنی را برای انتقاد های جدید فراهم آورد و محلی بود که کارگردانانی مانند ارسن ولز ٬ روسلینی و Sturges کارهای خود را عرضه می کردند. مدتی بعد ژان لوک گدار ٬ Suzanne Schiffman و Jean Marie Straub به این انجمن ملحق شدندو با یکدیگر عهد بستند که هیچ جلسه ای از جلسات گروه را از دست ندهد. پنجشنبه ها آن ها به Cine club du Quartier laxative می رفتند که به وسیله اریک رومر هماهنگ می شد. در روزنامه این کلوپ فیلم ٬ تروفو ٬&nbsp; اولین گام هایش را به عنوان منتقد در تابستان 1950 برداشت. اولین مقاله او برداشت جدیدی از نسخه اریژینال فیلمLe Regle de jeu ? 1939 &nbsp;از ژان رنوار بود.</p>
<p dir="rtl"><strong>استفاده از نقد فیلم به عنوان یک شمشیر</strong></p>
<p dir="rtl">در آوريل ۱۹۵۰ ٬ تروفو به عنوان ژورناليست در مجله <em>Elle</em> شروع به كار كرد و همكاري او با نشريه هاي <em>Cin魤igest</em> و <em>Lettres du monde</em>&nbsp;و <em>France-dimanche</em>&nbsp;ادامه داشت. سپس در يك تصميم غير قابل درك براي ارتش فرانسه نام نويسي كرد ٬ اما مدتي بعد ٬ به دليل فرار از ارتش زنداني شد. سر انجام آزادي او با تلاش هاي آندره بازين و فشار هاي مقامات سياسي در فبريه ۱۹۵۲ به وقوع پيوست.</p>
<p dir="rtl">پس از ساكن شدن با خانواده بازين در خلال مدتي كه تروفو خودش را ( با آرامش بيشتري ) مشغول فيلم ديدن و نوشتن مقاله به عنوان مقاله نويسي مستقل مي ديد تلاش هاي زياد اما بي ثمري براي استخدام براي كار انجام داد.</p>
<p dir="rtl">زماني كه او در ارتش در زندان به سر مي برد نشريه فيلم جديدي به نام <em><strong>كايه دو سينما </strong></em>توسط آندره بازين ٬ دونيل الكروز و جوزف ماري انتشار يافت. علاقه آن ها به انتشار نقد هايي هوشيارانه و متحرك باعث انتشار چنين نشريه اي شد. تروفو شروع به كار بر روي نوشته اي براي آن نشريه با نام&nbsp;&nbsp; A Certain Tendancy of the French Cinema كرد كه در آن مقاله بر عليه ?tradition of quality? مطالبي نوشته بود كه مربوط به انحراف و تمايل كارگرداناني چون Claude Autant-Lara ٬ Jean Delannoy و Yves All駲et&nbsp;براي اقتباس هاي ادبي بود و همچنين مربوط به كار هاي فيلم نامه نويساني چون Jean Aurenche و Pierre Bost .</p>
<p dir="rtl"><img src="http://agrandsimanmag.persiangig.com/Archive/3-esfand84/images/matn/truffaut10.jpg" alt="http://agrandsimanmag.persiangig.com/Archive/3-esfand84/images/matn/truffaut10.jpg" width="200" height="294" /></p>
<p dir="rtl">مجله کایه دو سینما</p>
<p dir="rtl">با اين حال اولين مقاله تروفو براي چاپ شدن در نشريه (در مارچ ۱۹۵۳) مروري بر فيلم <em>ترس ناگهاني</em> - ۱۹۵۲ اثر ديويد ميلر بود .از اين تاريخ به بعد نوشته هاي او غير قابل كنترل شد و حتي در بعضي مواقع او مجبور به استفاده از نام مستعار مي شد.</p>
<p dir="rtl">در ژانويه ۱۹۵۴ مقاله اصلي او <em>A Certain Tendancy&nbsp; ...</em> به همراهي سر مقاله اي از دونيل الكروز به چاپ رسيد. با اين انتظار كه عكس العمل هايي در برابر لحن تيز تروفو بوجود آيد. بلافاصله نظر هاي موافق و مخالفي شكل گرفتند و در همان زمان از جواني كه جرات حمله به دست نيافتني هاي سينماي فرانسه را از خود نشان داده بود انتقاد ها و طرفداري هايي صورت گرفت . در اين مقاله تروفو اشاره كرده بود:</p>
<p dir="rtl"><em>To invent without betrayal is the key phrase that Aurenche and Bost like to quote٬ forgetting that it is also possible to betray by omission. This foremost enunciated principle of Aurenche and Bost's system is so attractive٬ that nobody has taken care to verify closely its operation</em></p>
<p dir="rtl">در طول ۶ سال تروفو ۱۷۰ مقاله را در اين مجله به چاپ رسانيد كه بيشتر آنها مروري بر فيلم ها و مصاحبه ها با كارگردان ها بود. همچنين در همان سال از طرف هفته نامه فرهنگي <em>Arts-Lettres-Spectacles</em>&nbsp; &nbsp;که در آن زمان خانه روشنفكران راست گرا بود با او تماس گرفته شد. تروفو در طول پنج سال بعد تروفو ۵۲۸ مقاله براي اين مجله به چاپ رسانيد كه در آن ها اين حمله به سنت گرايان را ادامه داد و حمله اي به روشنفكران جناح چپ نيز داشت. روش و شيوه نوشتن تروفو خشن&nbsp;و انتقادي ولي اخلاقي بود .مخلوطي از خشم شديد و كمي مزاح. در هر حال او بسيار مهربان بود و اين مهرباني به خصوص با كارگردانان بسيار بيشتر بود.</p>
<p dir="rtl">از جانب نشريه هاي چپ گرا مانند <em>L'Express</em>&nbsp;و <em>Les Temps modernes </em>همواره انتقادات تندي عليه تروفو وجود داشت. حتي به او تهمت فاشيسم مي زدند. اما بيدار گري ها و&nbsp; تحريك هاي او هم چنان ادامه داشت. در مقاله اي از او از سانسور ٬ كه بر فيلم هاي امريكايي تحميل شده بود پشتيباني كرد. او فيلمي را كه توسط همكار يك نازي نوشته شده بود را ستايش كرد و همچنين&nbsp;به رژيم سلطنتي فرانسه نيز احترام مي گذاشت. همراه با جكوس ريوت تروفو همچنان خودش را وقف مصاحبه با كارگردانان مورد علاقه اش مي كرد. تروفو تبديل به دوستي براي رنوار ٬ Max Ophuls و از همه بالاتر روبرتو روسليني شد. تروفو براي آن ها نمايش نامه مي نوشت و بر همكاري با آن ها اصرار مي ورزيد و با اينكه نتيجه اي به همراه نداشت ولي به او اعتبار زيادي مي داد. براي تروفو كارگرداني كه از نظر برترين بودن با كاگردانان فرانسوي مورد علاقه اش چون روبر برسون ٬ ژان كوكتو ٬ آبل گانس ٬ ژان رنوار و جكوس تاتي برابري مي كرد كسي جز آلفرد هيچكاك نبود.</p>
<p dir="rtl"><img src="http://agrandsimanmag.persiangig.com/Archive/3-esfand84/images/matn/truffaut8.jpg" alt="http://agrandsimanmag.persiangig.com/Archive/3-esfand84/images/matn/truffaut8.jpg" width="188" height="261" /></p>
<p dir="rtl">تروفو و آلفرد هیچکاک<span style="FONT-FAMILY: Tahoma" lang="fa"><span style="font-size: xx-small;">&nbsp;</span></span></p>
<p dir="rtl">
<p dir="rtl"><span style="FONT-FAMILY: Tahoma" lang="fa"><span lang="fa"><span style="font-size: xx-small;">&nbsp;</span></span></span></p>
<strong>آیا یک منتقد می تواند فیلم بسازد؟</strong></p>
<p dir="rtl">همراه با Robert Lachenay به عنوان تولید کننده فیلم و Jacques Rivette پشت دوربین ٬ تروفو اولین فیلم کوتاهش را به صورت صامت و ساه و سفید با نام Une Visite -1955 ساخت. او درباره فیلم گفت: &lt;در کل فاقد پلات بود و آن درک نشدنی بود.&gt; پس از پایان یافتن ساخت فیلم او از نتیجه ناراضی بود و فیلم را پخش نکرد و فقط یک بار در سال 1982 این فیلم پخش شد.</p>
<p dir="rtl">در سال 1957 تروفو فیلم Les Mistons را بر پایه داستان کوتاهی از Maurice Pons ساخت. برای این فیلم ٬ نقد های بسیار خوب بیان شد و تروفو جایزه بهترین کارگردان را برای آن فیلم در جشنواره فیلم Mondial در Brussels &nbsp;گرفت. کارگردان Jean Delaney تنها کسی بود که علیه این فیلم صحبت کرد و گفت این موضوع که پوستر فیلم او Chiens perdus sans collier &nbsp;? 1955 توسط بچه های فیلم تروفو پاره شد ٬ برای او غیر قابل فهم بود. این یک اشاره اما خیلی آشکار بود. موج نو ساختار کهنه سینمای سنتی فرانسه را پاره می کرد. در نهایت دلونی تلافی حرفش را از جانب تروفو زمانی که Madeleine Morgenstern (دختر رئیس توزیع فیلم مهمی به نام CEO of Cocinor )نامزد شد ٬ گرفت و تروفو با این کار توانست برای فیلم هایش سرمایه گذاری کند و حتی توانست کمپانی تولید فیلمی به نام Les Films du Carrosse را برای خودش داشته باشد. این زوج در اکتبر 1957 ازدواج کردند.</p>
<p dir="rtl">در 1958 و در مدتی که منتظر شروع ساخت فیلمی که اقتباسی از رمان Temps Chaud از Jacques Cousseau بود٬ که در آن Bernadette Lafont نقش اول را ایفا می کرد. تروفو فیلم کوتاهی در دو روز به نام Histoire d'eau را ساخت. در ویرایش و باز نویسی تعداد زیادی از دیالوگ ها ٬ گدار به او کمک کرد. تروفو با سود جویی از سیلی که در جنوب پاریس جاری شده بود زوجی را در اتوموبیلی فیلم برداری می کرد که سعی در گذشتن از جاده هایی بودند که بسته شده بود. این فیلم انعکاسی از عشق ٬ آب و هوا و ادبیات بود. با آسیب جدی که به Bernadette Lafont &nbsp;رسید باعث شد که آن اقتباس باز هم عقب بیفتد و این با برای مدت خیلی بیشتر و به همین دلیل تروفو تصمیم گرفت خودش را در ماجرای دیگری بیاندازد.</p>
<p dir="rtl">او برای آخرین بار در جشنواره کن به عنوان منتقد حاضر شد و پس از آن این فعالیت را در پشت کار های دیگر قرار داد. در این زمان بود که بر در خانه او 400 ضربه نواخته شد.</p>
<p dir="rtl"><img src="http://agrandsimanmag.persiangig.com/Archive/3-esfand84/images/matn/truffaut9.jpg" alt="http://agrandsimanmag.persiangig.com/Archive/3-esfand84/images/matn/truffaut9.jpg" width="278" height="392" /></p>
<p dir="rtl">پوستر فیلم 400 ضربه از تروفو</p>
<p dir="rtl"><strong>موج نویی ساحل های سینمای فرانسه را در هم شکست</strong></p>
<p dir="rtl">با کمک هایی از طرف پدر زنش٬ تروفو ٬ برای پروژه جدیدش که بر اساس تجربه هایش در دوران کودکی و نوجوانی بود توانست سرمایه ای فراهم کند.Les Quatre cents coups &nbsp; متولد شد. 'faire les quatre cents coups' اصطلاحی است به معنی شرارت کردن یا به مشکل برخوردن. برای انتخاب بازیگر نقش اول اعلامیه ای در France-soir نوشته شد و بدین وسیله نوجوان 14 ساله ای انتخاب شد. او بچه ای بی ثبات و شاگرد ضعیفی در مدرسه بود و نام او Jean-Pierre Leaud بود. فیلم برداری این فیلم در صبح روز 10 نوامبر 1958 شروع شد و در همان شب سرنوشت این بود که آندره بازین به خاطر سرطان خود در گذشت. در آپریل سال آینده این فیلم برای نمایش در جشنواره کن انتخاب شد و در همان جا جایزه بهترین کارگردان را از آن خود کرد.</p>
<p dir="rtl"><img src="http://agrandsimanmag.persiangig.com/Archive/3-esfand84/images/matn/truffaut12.jpg" alt="http://agrandsimanmag.persiangig.com/Archive/3-esfand84/images/matn/truffaut12.jpg" width="150" height="198" /></p>
<p dir="rtl">ژان پیر لود و تروفو</p>
<p dir="rtl"><img src="http://agrandsimanmag.persiangig.com/Archive/3-esfand84/images/matn/truffaut11.jpg" alt="http://agrandsimanmag.persiangig.com/Archive/3-esfand84/images/matn/truffaut11.jpg" width="180" height="142" /></p>
<p dir="rtl"><span lang="fa"><span style="font-size: xx-small;">تروفو و کاکتو و ژان پیر لود&nbsp;</span></span></p>
<p dir="rtl">با این موفقیت زیباشناسی جدیدی اعتبار گرفت٬ موج نو ٬ اصلاح طلبانه و انتقادانه.Pierre Billard &nbsp;از اصطلاح موج نو ( که از مقاله ای از Fran篩se Giroud در &nbsp;L'Express سال های قبل منتشر شد بیرون آمد) در مقاله ای که در سال 1958 در Cin魡 منتشر کرد استفاده کرد. به هر حال فقط بعد از پریمیر فیلم 400 ضربه (تروفو) و Les Cousins (کلود شابرول) بود که رسانه ها استفاده وسیعی از اصطلاح موج نو (nouvelle vague ) کردند و آن را به عنوان سمبل یک گسستگی که فراتر از یک هوس زودگذر بود سر زبان ها آورد.</p>
<p dir="rtl">نسل کارگردانان از دهه 1950 ٬ که خود را وقف در ساختن فیلم هایی که برگرفته از فیلم نامه های خوب و کامل ولی وفادار به فرمولی که دستور به کم کردن همه چیز برای رسیدن به سبکی استاندارد و قابل شناسایی و دارای ساختمانی روایی می داد٬ کردند٬ رسیدی برای رسیدن به موفقیت را قبلا بدست آورده بودند . همواره تمرکزی تماتیک بر روی گذشته وجود داشت ٬ بنابراین این کارگردانان به اندازه وابستگی به&nbsp; آثار ادبی گذشته ٬ به آن فیلمنامه نویسان حرفه ای نیز وابسته بودند. برای این کارگردانان نو سازی تصویر و جزئیات موقتی مهمتر از ارتباطی بود که این آثار با بینندگان ایجاد می کرد. نو آوری و ریسک ٬ از کاستی های بزرگ مسیر اصلی سینمای فرانسه٬&nbsp; در دهه 1950 بود و در آن جا فضایی برای تولیدات مستقل و کوچک بود.</p>
<p dir="rtl">تروفو و بقیه کارگردانان&nbsp;Parisian که در کن 1959 فیلم هایی به نمایش گذاشتند ٬ همگی ٬ بیشتر جوان بودند. در سال های آینده ٬ 50 فیلمساز دیگر که در که در سال بعد اولین فیلم هایشان را به نمایش گذاشته بودند به این سلسله اضافه شدند. آن ها همگی رئالیسم را به کار می بستند و روز به روز با طرح های زیبا گرانه آن ها نیروی دوباره ای به فرم سینمایی می داند. آن ها دوربین های دستی را به دست می گرفتند و از Jump-Cut Editing استفاده می کردند و همچنین از بازیگران آماتور برای ساختن فیلم های کم بودجه خارج از سیستم استودیو ٬ استفاده می کردند و ساختار زبان سینمایی را٬ با آزادی ٬ برای انتخاب محتوای تماتیک فیلم هایشان ٬ تجربه می کردند.</p>
<p dir="rtl">شروع کنندگان موج نو فرانسه و همراهان آن ها (Alain Resnais٬ Jacques Demy٬ Philippe De Broca٬ Agn賠Varda and Jean Rouch ) اعتقاد داشتند که یک فیلم بالاتر از هر چیز متعلق به مولف است و &nbsp;باید جایی باشد که کارگردان بتواند ادعا کند بدون هیچ تاثیری از هیچ یک از کسانی که در آن همکاری می کنند به صورت خلاقانه صحبت می کند. موج نو فرانسه وانگارد ساختار بندی شده بصورت ایدئولوژی را نشان نمی داد بلکه عکس العملی ناگهانی و پاسخی تقریبا تسکین دهنده به شرایطی سخت و غیر قابل تحمل بود. به این دلیل ٬ فیلم های آن ها از کیفیتی غیر معقول رنج می بردند و هیچ کمبودی از افراد فرصت طلبی که نداشتن استعداد خود را زیر پرچم موج نو می پوشاندند وجود نداشت.</p>
<p dir="rtl">در این دوره تروفو غرق در موفقیت هنری و مالی حاصل از 400 ضربه ٬ که به او امکان زندگی راحت بدون دغدغه های اقتصادی را داد ٬ بود. سپس او به اقتباس داستانی از David Goodis٬ به نام Down There کرد که در Gallimard تحت عنوان سری های پر طرفداری به نام Shoot the Piano Player به چاپ رسید. همان نامی که فیلم آینده او در سال 1960 با خود داشت. ( در فرانسوی Tirez sur le pianiste ) افراد مهمی بودند که در این فیلم همکاری کردند و تعدادی از آن ها ٬ از آن پس عضو دائمی تیم فیلمسازی تروفو شدند. در این تیم Suzanne Schiffman بود که به عنوان سوپروایزر با او شروع به همکاری کرد و به عنوان دستیار کارگردان از گروه جدا شد ٬ همچنین Georges Delerue بود که تبدیل به آهنگساز او شد و Raoul Coutard بود که سبک سینمایی او معرف زیبایی شناسی بصری موج نو فرانسه است.</p>
<p dir="rtl">فیلم در نوابر 1960 در پاریس به نمایش در آمد و با موفقیت کمی در فروش همراه بود. شکستی بود که با بد شانسی&nbsp; های&nbsp; فیلم Une Femme est une femme by از گدار و فیلم Les Godelureaux از شابرول و فیلم Lola از دمی همراه شد. برعکس ٬ این فیلم ها به عنوان موج نو به شدت مورد حمله قرار گرفتند. بسیاری از روزنامه نگاران این جنبش را به خاطر فراری دادن تماشاگران از سینما ها در آن زمان ٬ به دلیل اینکه این فیلم ها به شدت روشنفکرانه و خسته کننده بودند مقصر دانستند. منتقدان نیز این جنبش را محکوم به تو خالی بودن کردند.</p>
<p dir="rtl">تروفو به شدت درگیر فیلم های بعدی اش شد که احساس نمی کرد که موج نو در حال مرگ است. Roger Vadim علیه تروفو شکایتی به خاطر مقاله تروفو در France-observateur که از او به دلیل دخالت کردن در فیلم&nbsp; La Bride sur le cou &nbsp;(1961). از Jean Aurel شکایت کرده بود تحویل داد و محاکمه ای تشکیل داد. محاکمه ٬ جنبش را در هم شکست. تروفو در محاکمه شکست خورد و همگی تضعیف روحیه شدند و دوره بر هم خوردگی جنبش ٬ رقم خورد و این شکست با ساخته شدن سبک هایی جبران ناپذیر و پیشی گرفتن ها از نظر مالی برجسته می شود. در سال 1967 تروفو نا امید بیان کرد : &lt; امروزه هر کس باید به اینکه در موج نو بوده و در آن باقی مانده است ٬ به اندازه کسی که با وجود اشغال کشورش همچنان یهودی باقی مانده است افتخار کند. &gt; با این وجود ٬ این تلخی هرگز به فیلم های او که همواره از اصل های اساسی که توسط جنبش آن ها بوجود آمده بود یعنی ٬ آزادی ٬ استقلال و احساس ٬ دور نشد.</p>
<p dir="rtl"><em>برگرفته از سایت <a href="http://www.sensesofcinema.com" target="_blank">http://www.sensesofcinema.com</a></em></p>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[اریک رومر]]></title>
			<link>http://CafeClassic.ir/thread-153.html</link>
			<pubDate>Thu, 14 Jan 2010 06:36:42 +0100</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://CafeClassic.ir/thread-153.html</guid>
			<description><![CDATA[<h1>اریک رومر؛ مرگ ادیب سینما</h1><br />
<div>
<div>
<p>علی امینی نجفی</p>
<p>منتقد هنری</p>
</div>
</div>
<p></p>
<div>
<div>
<div><img src="http://www.malba.org.ar/files/tn_imagen_t2_587c" alt="http://www.malba.org.ar/files/tn_imagen_t2_587c" width="590" height="618" /><br />
<p>اریک رومر (2010-1920)</p>
</div>
</div>
<p>در چندین فیلم فرانسوی، یک داستان ساده و گاه "تکراری"، با سه چهار شخصیت، در فضایی خلوت و آرام با تصاویری ناب و شکیل روایت می&zwnj;شود. در این فیلم&zwnj;ها همواره دستخط یک هنرمند دقیق و ورزیده آشکار است.</p>
<p>اریک رومر، متولد ۱۹۲۰ در نانسی، از نقدنویسی به سینما روی آورد. در جوانی در کنار ژان لوک گدار و ژاک ریوت در دو نشریۀ سینمایی فعالیت داشت: "گازت دو سینما" و سپس "کایه دو سینما". با نقدها و نوشته&zwnj;های او و همکارانش بود که "موج نو" شکل گرفت. پس از مرگ آندره بازن در سال ۱۹۵۸ اریک رومر سردبیر "کایه دو سینما" شد.</p>
<p>رومر نسبت به همکارانش در موج نو، در آرامش و بی سروصدا کار می&zwnj;کرد. در مقایسه با روایت&zwnj;های رمان&zwnj;گون فرانسوا تروفو و کلود شابرول، کار او را می&zwnj;توان با "داستان کوتاه" یا نوول سینمایی مشابه دانست.</p>
<p><strong>نقل یک حکایت</strong></p>
<p>رومر در طول پنج دهه، ۲۴ فیلم سینمایی کارگردانی کرد. اولین فیلم خود را به نام "علامت شیر" در ۱۹۵۹ ساخت.</p>
<p>با سیکل "حکایت&zwnj;های اخلاقی" که از سال ۱۹۶۲ تا ۱۹۷۲ به روی پرده آمد، سبک خاص خود را معرفی کرد که سنت حکایت ادبی را با رنگ و بویی تازه به سینما آورد.</p>
<p>در فیلم&zwnj;های "شب من با مو" (۱۹۶۹) "زانوی کلر" (۱۹۷۰) "عشق در بعد از ظهر" (۱۹۷۲) با بیانی روان و بی پیرایه، حرکات آرام و طبیعی دوربین، همیشه داستانی ساده روایت می&zwnj;شود، که چه بسا برای بیننده آشنا باشد: دیدارهای روزمره، برخورد عادی چند نفر، روابط انسانی، و همیشه عشق.</p>
<p>ماجرای فیلم همیشه با حادثه&zwnj;ای طبیعی یا رویدادی عادی شروع می&zwnj;شود: یک توفان، یک مهمانی، یک مرخصی... داستان بدون گره&zwnj;های روایی یا شگردهای فنی در بستری روان جریان می&zwnj;یابد. چند زن و مرد (معمولا بازیگران غیرحرفه&zwnj;ای یا هنرپیشه&zwnj;های ناشناس) دور میز یا در پیاده روی با هم گفت و گو می&zwnj;کنند.</p>
<div>
<div>
<p>در جشنواره فیلم ونیز در سال 2001 از اریک رومر برای دستاوردهای هنری اش تقدیر شد</p>
</div>
</div>
<p>شور و هیجان زیادی در کار نیست، اما در ورای مکالمات، در میان سطور حکایت، لرزه&zwnj;های عاطفی و توفان&zwnj;های احساسی مدام اوج می&zwnj;گیرد.</p>
<p>کلام در سینمای رومر چنان ساده و بی پیرایه است که گمان می&zwnj;رود بازیگران در بداهه به زبان آورده&zwnj;اند. اما کنایه&zwnj;ها و تکیه کلام&zwnj;ها و ضرب&zwnj;المثل&zwnj;ها به زبان روایت بافتی رنگین و چندلایه می&zwnj;دهد.</p>
<p>اعجاز شاعرانه&zwnj;ی سینمای رومر در سکون و آرامش شکل می&zwnj;گیرد. در این سبک سهل و ممتنع، تماشاگر نه از گره&zwnj;های روایی یا ماجراهای هیجان&zwnj;انگیز، بلکه از تنش&zwnj;های عاطفی به خود می&zwnj;لرزد.</p>
<p>رومر تابلوهای خود را با دقت و وسواسی کم نظیر "نقاشی" می&zwnj;کرد. او کار خود را "توضیح" روابط انسانی یا داوری درباره کنش&zwnj;ها و کشمکش&zwnj;ها نمی&zwnj;دانست. به پیروی از سنت حکایت&zwnj;گویی، یک معضل اخلاقی را با صمیمیت بازگو می&zwnj;کرد و از مناظر گوناگون به تماشا می&zwnj;گذاشت. تماشاگر می&zwnj;توانست سالن سینما را با عصبانیت ترک کند: "باز یک فیلم پرحرف و تکراری"، یا این که تا ابد با داستان فیلم درگیر بماند.</p>
<p><strong>سینماگر پیر</strong></p>
<p>اریک رومر در دهه ۱۹۸۰ دوستداران سینمای خود را یافت و آثارش با توفیق بیشتری همراه شد: پولین در پلاژ (۱۹۸۲) و نور سبز (۱۹۸۶).</p>
<p>در سال ۱۹۹۰ سیکل "چهار فصل" را شروع کرد با فیلم "قصۀ بهار"، و پس از آن فیلم&zwnj;های "داستان زمستان" (۱۹۹۲)، "حکایت تابستان" (۱۹۹۶) و پاییز (۱۹۹۸).</p>
<p>اریک رومر در سال ۲۰۰۷ فیلم "عشق&zwnj;های آستره و سلادون" را بر پایۀ متنی ادبی کارگردانی کرد و می&zwnj;دانست که آخرین فیلم خود را می&zwnj;سازد. اریک رومر روز دوشنبه، 11 ژانویه در سن ۸۹ سالگی در پاریس درگذشت.</p>
<p>bbc</p>
<p>///////////////////////////</p>
<h1>اریک رومر، از آخرین بازماندگان موج نو فرانسه، درگذشت</h1><br />
<div><a title="اریک رومر" rel="ibox" href="http://gdb.rferl.org/3195AD56-8975-44DB-AA36-1BC11589E543_mw800_mh600.jpg"><img src="http://gdb.rferl.org/3195AD56-8975-44DB-AA36-1BC11589E543_w527_s.jpg" border="0" alt="" /></a><br />
<p>اریک رومر</p>
</div>
<div>۱۳۸۸/۱۰/۲۳</div>
<div>اریک رومر، فیلمساز صاحب سبک فرانسوی و از پیشتازان سینمای موج نو فرانسه، صبح دوشنبه و در ۸۹ سالگی در پاریس درگذشت. <br /><br />اریک رومر با نام اصلی موریس هنری در سال ۱۹۲۰ در شهر نانسی فرانسه در خانواده&zwnj;ای کاتولیک به دنیا آمد، بعدها به پاریس نقل مکان کرد و ابتدا به تدریس ادبیات فرانسه و سپس روزنامه&zwnj;نگاری پرداخت. رومر در سال ۱۹۴۶ اولین و تنها رمان خود با عنوان "الیزابت" را منتشر کرد. <br /><br />اریک رومر بعدها با ورود به عرصه نقد سینمایی قدم به جهان فیلم و سینما گذاشت. او در دو نشریه سینمایی فعالیت داشت. <br /><br />در همین زمان بود که او نام "اریک رومر" را تحت تاثیر اریک فون اشتروهایم، کارگردان اتریشی&zwnj;تبار، و ساکس رومر، رمان&zwnj;نویس انگلیسی، برای خود برگزید. <br /><br />رومر نقدنویسی را با نشریه "گازت دو سینما" آغاز کرد و بعدها این کار را در نشریه معتبر "کایه دو سینما" دنبال کرد و به همراه سه همکارش، ژان لوک گدار، ژاک ریوت، و فرانسوا تروفو به نقد سینمایی پرداخت. سینمای "موج نو فرانسه" زاده همین همکاری&zwnj;ها و نقدهاست.<br /><br />اریک رومر در طول پنج دهه فعالیت خود بیش از پنجاه فیلم کوتاه و بلند کارگردانی کرد. اولین فیلم او "علامت شیر" نام دارد که در سال ۱۹۵۹ تولید شد. <br /><br />از فیلم&zwnj;های بلند رومر می&zwnj;توان به "عشق در بعدازظهر"، "پولین در ساحل"، "ازدواج خوب" و "همسر خلبان" اشاره کرد. فیلم&zwnj;های او بارها جوایز جشنواره&zwnj;های جهانی از جمله جشنواره برلین، ونیز و کن را به خود اختصاص دادند.<br /><br />رومر خود فیلم&zwnj;هایش را به رمان شبیه می&zwnj;دانست. از ویژگی&zwnj;های بارز فیلم&zwnj;های او، شخصیت&zwnj;محوری و استفاده از دیالوگ&zwnj;های طولانی غالبا متکی بر پیچیدگی&zwnj;های روابط زن و مرد است. <br /><br />در فیلم&zwnj;های رومر، به طور کلی زندگی افرادی به تصویر کشیده شده است که علی&zwnj;رغم هوش و مهارت سخنوری همواره در دستیابی به امیال خود ناموفق هستند. تضاد میان رفتار و گفتار افراد از دیگر خصوصیات بارز فیلم&zwnj;های رومر است. <br /><br />فیلم&zwnj;های رومر در مقایسه با آثار گدار و تروفو ساده و عاری از زرق و برق هستند، اما کارهای او نیز همچون این دو همواره پیرامون روابط انسانی می&zwnj;گردد و با روایاتی از عشق و خیانت درهم آمیخته است. <br /><br />آخرین فیلم اریک رومر با عنوان "داستان عاشقانه آستریا و سلادون" در سال ۲۰۰۷ در جشنواره فیلم ونیز به نمایش درآمد</div>
</div>
<p><span style="color: #888888;">رادیو فردا</span></p>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<h1>اریک رومر؛ مرگ ادیب سینما</h1><br />
<div>
<div>
<p>علی امینی نجفی</p>
<p>منتقد هنری</p>
</div>
</div>
<p></p>
<div>
<div>
<div><img src="http://www.malba.org.ar/files/tn_imagen_t2_587c" alt="http://www.malba.org.ar/files/tn_imagen_t2_587c" width="590" height="618" /><br />
<p>اریک رومر (2010-1920)</p>
</div>
</div>
<p>در چندین فیلم فرانسوی، یک داستان ساده و گاه "تکراری"، با سه چهار شخصیت، در فضایی خلوت و آرام با تصاویری ناب و شکیل روایت می&zwnj;شود. در این فیلم&zwnj;ها همواره دستخط یک هنرمند دقیق و ورزیده آشکار است.</p>
<p>اریک رومر، متولد ۱۹۲۰ در نانسی، از نقدنویسی به سینما روی آورد. در جوانی در کنار ژان لوک گدار و ژاک ریوت در دو نشریۀ سینمایی فعالیت داشت: "گازت دو سینما" و سپس "کایه دو سینما". با نقدها و نوشته&zwnj;های او و همکارانش بود که "موج نو" شکل گرفت. پس از مرگ آندره بازن در سال ۱۹۵۸ اریک رومر سردبیر "کایه دو سینما" شد.</p>
<p>رومر نسبت به همکارانش در موج نو، در آرامش و بی سروصدا کار می&zwnj;کرد. در مقایسه با روایت&zwnj;های رمان&zwnj;گون فرانسوا تروفو و کلود شابرول، کار او را می&zwnj;توان با "داستان کوتاه" یا نوول سینمایی مشابه دانست.</p>
<p><strong>نقل یک حکایت</strong></p>
<p>رومر در طول پنج دهه، ۲۴ فیلم سینمایی کارگردانی کرد. اولین فیلم خود را به نام "علامت شیر" در ۱۹۵۹ ساخت.</p>
<p>با سیکل "حکایت&zwnj;های اخلاقی" که از سال ۱۹۶۲ تا ۱۹۷۲ به روی پرده آمد، سبک خاص خود را معرفی کرد که سنت حکایت ادبی را با رنگ و بویی تازه به سینما آورد.</p>
<p>در فیلم&zwnj;های "شب من با مو" (۱۹۶۹) "زانوی کلر" (۱۹۷۰) "عشق در بعد از ظهر" (۱۹۷۲) با بیانی روان و بی پیرایه، حرکات آرام و طبیعی دوربین، همیشه داستانی ساده روایت می&zwnj;شود، که چه بسا برای بیننده آشنا باشد: دیدارهای روزمره، برخورد عادی چند نفر، روابط انسانی، و همیشه عشق.</p>
<p>ماجرای فیلم همیشه با حادثه&zwnj;ای طبیعی یا رویدادی عادی شروع می&zwnj;شود: یک توفان، یک مهمانی، یک مرخصی... داستان بدون گره&zwnj;های روایی یا شگردهای فنی در بستری روان جریان می&zwnj;یابد. چند زن و مرد (معمولا بازیگران غیرحرفه&zwnj;ای یا هنرپیشه&zwnj;های ناشناس) دور میز یا در پیاده روی با هم گفت و گو می&zwnj;کنند.</p>
<div>
<div>
<p>در جشنواره فیلم ونیز در سال 2001 از اریک رومر برای دستاوردهای هنری اش تقدیر شد</p>
</div>
</div>
<p>شور و هیجان زیادی در کار نیست، اما در ورای مکالمات، در میان سطور حکایت، لرزه&zwnj;های عاطفی و توفان&zwnj;های احساسی مدام اوج می&zwnj;گیرد.</p>
<p>کلام در سینمای رومر چنان ساده و بی پیرایه است که گمان می&zwnj;رود بازیگران در بداهه به زبان آورده&zwnj;اند. اما کنایه&zwnj;ها و تکیه کلام&zwnj;ها و ضرب&zwnj;المثل&zwnj;ها به زبان روایت بافتی رنگین و چندلایه می&zwnj;دهد.</p>
<p>اعجاز شاعرانه&zwnj;ی سینمای رومر در سکون و آرامش شکل می&zwnj;گیرد. در این سبک سهل و ممتنع، تماشاگر نه از گره&zwnj;های روایی یا ماجراهای هیجان&zwnj;انگیز، بلکه از تنش&zwnj;های عاطفی به خود می&zwnj;لرزد.</p>
<p>رومر تابلوهای خود را با دقت و وسواسی کم نظیر "نقاشی" می&zwnj;کرد. او کار خود را "توضیح" روابط انسانی یا داوری درباره کنش&zwnj;ها و کشمکش&zwnj;ها نمی&zwnj;دانست. به پیروی از سنت حکایت&zwnj;گویی، یک معضل اخلاقی را با صمیمیت بازگو می&zwnj;کرد و از مناظر گوناگون به تماشا می&zwnj;گذاشت. تماشاگر می&zwnj;توانست سالن سینما را با عصبانیت ترک کند: "باز یک فیلم پرحرف و تکراری"، یا این که تا ابد با داستان فیلم درگیر بماند.</p>
<p><strong>سینماگر پیر</strong></p>
<p>اریک رومر در دهه ۱۹۸۰ دوستداران سینمای خود را یافت و آثارش با توفیق بیشتری همراه شد: پولین در پلاژ (۱۹۸۲) و نور سبز (۱۹۸۶).</p>
<p>در سال ۱۹۹۰ سیکل "چهار فصل" را شروع کرد با فیلم "قصۀ بهار"، و پس از آن فیلم&zwnj;های "داستان زمستان" (۱۹۹۲)، "حکایت تابستان" (۱۹۹۶) و پاییز (۱۹۹۸).</p>
<p>اریک رومر در سال ۲۰۰۷ فیلم "عشق&zwnj;های آستره و سلادون" را بر پایۀ متنی ادبی کارگردانی کرد و می&zwnj;دانست که آخرین فیلم خود را می&zwnj;سازد. اریک رومر روز دوشنبه، 11 ژانویه در سن ۸۹ سالگی در پاریس درگذشت.</p>
<p>bbc</p>
<p>///////////////////////////</p>
<h1>اریک رومر، از آخرین بازماندگان موج نو فرانسه، درگذشت</h1><br />
<div><a title="اریک رومر" rel="ibox" href="http://gdb.rferl.org/3195AD56-8975-44DB-AA36-1BC11589E543_mw800_mh600.jpg"><img src="http://gdb.rferl.org/3195AD56-8975-44DB-AA36-1BC11589E543_w527_s.jpg" border="0" alt="" /></a><br />
<p>اریک رومر</p>
</div>
<div>۱۳۸۸/۱۰/۲۳</div>
<div>اریک رومر، فیلمساز صاحب سبک فرانسوی و از پیشتازان سینمای موج نو فرانسه، صبح دوشنبه و در ۸۹ سالگی در پاریس درگذشت. <br /><br />اریک رومر با نام اصلی موریس هنری در سال ۱۹۲۰ در شهر نانسی فرانسه در خانواده&zwnj;ای کاتولیک به دنیا آمد، بعدها به پاریس نقل مکان کرد و ابتدا به تدریس ادبیات فرانسه و سپس روزنامه&zwnj;نگاری پرداخت. رومر در سال ۱۹۴۶ اولین و تنها رمان خود با عنوان "الیزابت" را منتشر کرد. <br /><br />اریک رومر بعدها با ورود به عرصه نقد سینمایی قدم به جهان فیلم و سینما گذاشت. او در دو نشریه سینمایی فعالیت داشت. <br /><br />در همین زمان بود که او نام "اریک رومر" را تحت تاثیر اریک فون اشتروهایم، کارگردان اتریشی&zwnj;تبار، و ساکس رومر، رمان&zwnj;نویس انگلیسی، برای خود برگزید. <br /><br />رومر نقدنویسی را با نشریه "گازت دو سینما" آغاز کرد و بعدها این کار را در نشریه معتبر "کایه دو سینما" دنبال کرد و به همراه سه همکارش، ژان لوک گدار، ژاک ریوت، و فرانسوا تروفو به نقد سینمایی پرداخت. سینمای "موج نو فرانسه" زاده همین همکاری&zwnj;ها و نقدهاست.<br /><br />اریک رومر در طول پنج دهه فعالیت خود بیش از پنجاه فیلم کوتاه و بلند کارگردانی کرد. اولین فیلم او "علامت شیر" نام دارد که در سال ۱۹۵۹ تولید شد. <br /><br />از فیلم&zwnj;های بلند رومر می&zwnj;توان به "عشق در بعدازظهر"، "پولین در ساحل"، "ازدواج خوب" و "همسر خلبان" اشاره کرد. فیلم&zwnj;های او بارها جوایز جشنواره&zwnj;های جهانی از جمله جشنواره برلین، ونیز و کن را به خود اختصاص دادند.<br /><br />رومر خود فیلم&zwnj;هایش را به رمان شبیه می&zwnj;دانست. از ویژگی&zwnj;های بارز فیلم&zwnj;های او، شخصیت&zwnj;محوری و استفاده از دیالوگ&zwnj;های طولانی غالبا متکی بر پیچیدگی&zwnj;های روابط زن و مرد است. <br /><br />در فیلم&zwnj;های رومر، به طور کلی زندگی افرادی به تصویر کشیده شده است که علی&zwnj;رغم هوش و مهارت سخنوری همواره در دستیابی به امیال خود ناموفق هستند. تضاد میان رفتار و گفتار افراد از دیگر خصوصیات بارز فیلم&zwnj;های رومر است. <br /><br />فیلم&zwnj;های رومر در مقایسه با آثار گدار و تروفو ساده و عاری از زرق و برق هستند، اما کارهای او نیز همچون این دو همواره پیرامون روابط انسانی می&zwnj;گردد و با روایاتی از عشق و خیانت درهم آمیخته است. <br /><br />آخرین فیلم اریک رومر با عنوان "داستان عاشقانه آستریا و سلادون" در سال ۲۰۰۷ در جشنواره فیلم ونیز به نمایش درآمد</div>
</div>
<p><span style="color: #888888;">رادیو فردا</span></p>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[کـارتون های ماندگار و خاطره انگیز  کودکی]]></title>
			<link>http://CafeClassic.ir/thread-149.html</link>
			<pubDate>Fri, 01 Jan 2010 03:56:05 +0100</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://CafeClassic.ir/thread-149.html</guid>
			<description><![CDATA[<p><img id="ncode_imageresizer_container_3" src="http://i31.tinypic.com/155oqp4.jpg" border="0" alt="" width="600" height="386" /></p>
<p></p>
<p><strong><span style="color: #ff0000;">پینوکیو</span></strong></p>
<ul>
<li><strong><span style="color: #ff0000;">&nbsp;</span></strong><span style="color: #0000ff;"><span style="color: #0000ff;">سرپرست </span>گویندگان: مرتضی احمدی</span></li>
<li><span style="color: #000000;">نادره سالار پور <span style="color: #800000;">پینوکیو</span></span></li>
<li><span style="color: #000000;"></span><span style="color: #000000;">فریده شیرازی: <span style="color: #800000;">جینا(قسمت اول)</span></span></li>
<li><span style="color: #000000;"></span><span style="color: #000000;">ناهید امیریان: <span style="color: #800000;">جینا</span></span></li>
<li><span style="color: #000000;"></span><span style="color: #000000;">زهرا هاشمی: <span style="color: #800000;">فرشته مهربون/جولیتا</span></span></li>
<li><span style="color: #000000;"></span><span style="color: #000000;">نصرت ا... حمیدی : <span style="color: #800000;">پدر ژپتو</span></span></li>
<li><span style="color: #000000;"><span style="color: #800000;">&nbsp;</span></span><span style="color: #000000;">مرتضی احمدی: <span style="color: #800000;">روباه مکار</span></span></li>
<li><span style="color: #000000;">زنده یاد کنعان کیانی: <span style="color: #800000;">گربه نره</span></span></li>
</ul>
<p><span style="color: #000000;"><span style="color: #800000;">&nbsp;</span></span><hr /></p>
<p><img src="http://i29.tinypic.com/vi2nf7.jpg" border="0" alt="" /></p>
<p><strong><span style="color: #ff0000;">پسر شجاع</span></strong><br /><br /><span style="color: #000000;"><span style="color: #800000;">پسر شجاع</span> : نادره سالارپور/مهوش افشاری</span><br /><span style="color: #000000;"><span style="color: #800000;">خانم کوچولو</span>/ مهین برزویی</span><br /><span style="color: #000000;"><span style="color: #800000;">مادر خانم کوچولو</span>: زهرا هاشمی</span><br /><span style="color: #000000;"><span style="color: #800000;">پدر پسرشجاع</span>: پرویز ربیعی</span><br /><span style="color: #000000;"><span style="color: #800000;">دکتر بزی:</span> پرویز نارنجیها/پرویز ربیعی</span><br /><span style="color: #000000;"><span style="color: #800000;">خرس مهربون: </span>ناهید امیذیان</span><br /><span style="color: #000000;"><span style="color: #800000;">خرگوش کوچولو؟</span> مهوش افشاری</span><br /><span style="color: #800000;">پدر خرگوش کوچولو:</span> محمد یار احمدی<br /><span style="color: #000000;"><span style="color: #800000;">شیپورجی: </span>تورج نصر</span><br /><span style="color: #000000;"><span style="color: #800000;">روباه:</span> اصغر افضلی</span><br /><span style="color: #000000;"><span style="color: #800000;">خرس قهوه ای: </span>جواد پزشکیان</span><br /><span style="color: #000000;"><span style="color: #800000;">گرگ پیر:</span> صادق ماهرو</span><br /><span style="color: #800000;">نقش های فرعی</span>: نوشابه امیری</p>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><img id="ncode_imageresizer_container_3" src="http://i31.tinypic.com/155oqp4.jpg" border="0" alt="" width="600" height="386" /></p>
<p></p>
<p><strong><span style="color: #ff0000;">پینوکیو</span></strong></p>
<ul>
<li><strong><span style="color: #ff0000;">&nbsp;</span></strong><span style="color: #0000ff;"><span style="color: #0000ff;">سرپرست </span>گویندگان: مرتضی احمدی</span></li>
<li><span style="color: #000000;">نادره سالار پور <span style="color: #800000;">پینوکیو</span></span></li>
<li><span style="color: #000000;"></span><span style="color: #000000;">فریده شیرازی: <span style="color: #800000;">جینا(قسمت اول)</span></span></li>
<li><span style="color: #000000;"></span><span style="color: #000000;">ناهید امیریان: <span style="color: #800000;">جینا</span></span></li>
<li><span style="color: #000000;"></span><span style="color: #000000;">زهرا هاشمی: <span style="color: #800000;">فرشته مهربون/جولیتا</span></span></li>
<li><span style="color: #000000;"></span><span style="color: #000000;">نصرت ا... حمیدی : <span style="color: #800000;">پدر ژپتو</span></span></li>
<li><span style="color: #000000;"><span style="color: #800000;">&nbsp;</span></span><span style="color: #000000;">مرتضی احمدی: <span style="color: #800000;">روباه مکار</span></span></li>
<li><span style="color: #000000;">زنده یاد کنعان کیانی: <span style="color: #800000;">گربه نره</span></span></li>
</ul>
<p><span style="color: #000000;"><span style="color: #800000;">&nbsp;</span></span><hr /></p>
<p><img src="http://i29.tinypic.com/vi2nf7.jpg" border="0" alt="" /></p>
<p><strong><span style="color: #ff0000;">پسر شجاع</span></strong><br /><br /><span style="color: #000000;"><span style="color: #800000;">پسر شجاع</span> : نادره سالارپور/مهوش افشاری</span><br /><span style="color: #000000;"><span style="color: #800000;">خانم کوچولو</span>/ مهین برزویی</span><br /><span style="color: #000000;"><span style="color: #800000;">مادر خانم کوچولو</span>: زهرا هاشمی</span><br /><span style="color: #000000;"><span style="color: #800000;">پدر پسرشجاع</span>: پرویز ربیعی</span><br /><span style="color: #000000;"><span style="color: #800000;">دکتر بزی:</span> پرویز نارنجیها/پرویز ربیعی</span><br /><span style="color: #000000;"><span style="color: #800000;">خرس مهربون: </span>ناهید امیذیان</span><br /><span style="color: #000000;"><span style="color: #800000;">خرگوش کوچولو؟</span> مهوش افشاری</span><br /><span style="color: #800000;">پدر خرگوش کوچولو:</span> محمد یار احمدی<br /><span style="color: #000000;"><span style="color: #800000;">شیپورجی: </span>تورج نصر</span><br /><span style="color: #000000;"><span style="color: #800000;">روباه:</span> اصغر افضلی</span><br /><span style="color: #000000;"><span style="color: #800000;">خرس قهوه ای: </span>جواد پزشکیان</span><br /><span style="color: #000000;"><span style="color: #800000;">گرگ پیر:</span> صادق ماهرو</span><br /><span style="color: #800000;">نقش های فرعی</span>: نوشابه امیری</p>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[تغییرات و تازه های انجمن]]></title>
			<link>http://CafeClassic.ir/thread-148.html</link>
			<pubDate>Wed, 30 Dec 2009 07:16:12 +0100</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://CafeClassic.ir/thread-148.html</guid>
			<description><![CDATA[<p>امکان جدیدی با نام <strong>جعبه پیام </strong>به کافه اضافه شد. این کادر که در بالای صفحه انجمن قرار دارد فقط برای اعضاء کافه قابل دیدن است و کلیه دوستان عزیز می توانند در آن به صورت زنده با هم ارتباط داشته باشند. مهمترین مزیت این امکان ، ارتباط زنده تر و طبیعی تر بین اعضاء و ایجاد صمیمیت و ارتباط سریعتر بین دوستان است و البته ممکن است مثل هر پدیده نو ای معایبی نیز داشته باشد . فعلا برای بررسی معایب و مزایای این گزینه جدید ، مدتی به صورت آزمایشی فعال خواهد بود.</p>
<p>برای بزرگ تر کردن این صفحه می توانید بر روی کلمه <strong>جعبه پیام</strong> در سمت راست بالای کادر و برای بستن موقت آن از دکمه <strong>(-)</strong> در بالای سمت چپ کادر استفاده کنید. برای رفرش ( نوسازی ) پیام ها هم دکمه رفرش ( علامت دو فلش مخالف در کنار هم ) در پایین سمت چپ کادر وجود دارد.</p>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>امکان جدیدی با نام <strong>جعبه پیام </strong>به کافه اضافه شد. این کادر که در بالای صفحه انجمن قرار دارد فقط برای اعضاء کافه قابل دیدن است و کلیه دوستان عزیز می توانند در آن به صورت زنده با هم ارتباط داشته باشند. مهمترین مزیت این امکان ، ارتباط زنده تر و طبیعی تر بین اعضاء و ایجاد صمیمیت و ارتباط سریعتر بین دوستان است و البته ممکن است مثل هر پدیده نو ای معایبی نیز داشته باشد . فعلا برای بررسی معایب و مزایای این گزینه جدید ، مدتی به صورت آزمایشی فعال خواهد بود.</p>
<p>برای بزرگ تر کردن این صفحه می توانید بر روی کلمه <strong>جعبه پیام</strong> در سمت راست بالای کادر و برای بستن موقت آن از دکمه <strong>(-)</strong> در بالای سمت چپ کادر استفاده کنید. برای رفرش ( نوسازی ) پیام ها هم دکمه رفرش ( علامت دو فلش مخالف در کنار هم ) در پایین سمت چپ کادر وجود دارد.</p>]]></content:encoded>
		</item>
	</channel>
</rss>